روناك

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

January 15, 2012 08:05 PM

 

روناک و دوستانش

 

لیا وقتی داشت کیف مدرسه ی روناک رو نگاه می کرد و دفترهاش رو چک می کرد یه دفعه از لابلای دفترهاش یه کاغذ نقاشی شده ، چندتا برچسب ،کارت و... بیرون افتادن
لیا وقتی اینا رو دید از روناک پرسید: اینا چیه لابلای دفتر کتاب هات؟!
روناک یه نگاهی کرد و با بی خیالی گفت : اینارو بچه هایی که ازم تقاضای اد کردن به من دادند.
لیا با تعجب پرسید: یعنی چی؟!
روناک : خب بچه هایی که دوست دارن بیان تو گروه من و با من دوست شن برام اینا رو میارن تا من هم تقاضای ادشون رو قبول کنم و باهاشون دوست شم.
لیا با خنده: خب تو هم ادشون کردی؟!
روناک: نه بابا. نات شون کردم!

روناک و دوستانش در یک قرار برف بازی در بش قارداش بجنورد




January 4, 2012 07:17 PM

 

آبروی منو نبری؟

 

هروقت می خواستیم بریم بیرون لیا دیرتر از همه آماده می شد.
یک روز قرار بود بریم بیرون ؛لیا مشغول آماده شدن بود و من داشتم فیلم می دیدم.
روناک گفت: شما هنوز آماده نشدین مامانم داره آماده میشه این دفعه دیگه زودتر از شما آماده میشه.
بعد رفت سراغ لیا و گفت: زود آماده شو دیگه آبروی منو نبری!


December 24, 2011 09:05 PM

 

روناک و درس دینی

 


روناک متنی در باره ی حضرت ابراهیم می خوند و وقتی رسید به ابراهیم (ع) خوند: ابراهیم عین
گفتم عین چیه؟ اون رو باید بخونی علیه السلام.
روناک ادامه داد و متن رو خوند این بار که رسید به ابراهیم ( ع) خوند: ابراهیم علیه!

***
توی سوال هایی که باید جواب می داد نوشته بود:
اسم سه سوره را نام ببرید؟
روناک جواب داد: توحید- ناس- عصر
گفتم عصر چیه؟!
روناک: همون ولعصر دیگه. بعد هم سوره ی ولعصر رو از حفظ کامل خوند!

***
روناک می خواست اتفاقی که توی مدرسه اش افتاده بود تعریف کنه:
روناک: اون روز که سعید مرده بود ...
لیا: سعید کیه؟
روناک: نه نمرده بود تولدش بود
لیا: خب کدوم سعید؟
روناک: همون عید سعید غدیر دیگه!


December 15, 2011 03:00 PM

 

صداقت بچه ها

 

بهار صمیمی ترین دوست روناک که از پیش دبستانی با هم دوست و همکلاس هستند برای تولد روناک یخچال و گاز مخصوص باربی آورده بود. چیزی که روناک خیلی دوست داشت .
بهار وقتی هدیه اش رو به روناک داد گفت: این خیلی باارزشه و گرون. میدونی, نوزده و نیم هزارتومن خریدیم!

عکسهای تولد روناک رو با تاخیر اینجا میذارم.



سه دوست نزدیک روناک( آیشین- شانا- بهار) بهار در فوت کردن به روناک کمک می کنه

روناک در جمع هم کلاسی هایش

کوروش دوست فیس بوکی ام! از طریق کوروش کوچولو و دوست داشتنی, دوستان خوبی پیدا کردم:)


December 5, 2011 03:45 PM

 

روناک و محرم

 

روناک: خانم معلمم گوشه ی تخته سیاه نوار سیاه چسبوند و دیوار کلاس رو پر از اعلامیه کرد. ما پرسیدیم کی مرده؟ گفت: حسنه حسینه کیه اون مرده!
لیا: حسن و حسین کیه؟ !
روناک: همون حسن و حسین روز محرم


November 9, 2011 04:03 PM

 

تولد هشت سالگی روناک

 

روناک عزیزم تولدت مبارک

همه ی لحظه های زندگیت همراه با شادی و موفقیت و تمام زیبایی ها نثارت:)

این ویدیوی تولدت مبارک, هدیه من به روناک گلم بابت هشتمین سال تولدش.


پ.ن: در ضمن وبلاگ روناک هم دوساله شد:)


October 12, 2011 10:37 AM

 

رابطه امکانات و زرنگی به تحلیل روناک

 


لیا: اگه اون موقع که ما درس می‌خوندیم امکانات شمارو داشتیم از همون اول دکترا می‌گرفتیم!
روناک: اگه دکترا گرفتن به امکاناته خب چرا اصلن منو مدرسه فرستادی، فقط برام امکانات تهیه می‌کردی بعد می‌دیدی دکترا می‌گرفتم یانه؟! تازه... اگه زرنگی به ظاهر و وسایل بود که چرا اصلن خانم معلم‌مون به ما درس می‌داد تا بچه‌ی زرنگ رو بشناسه؟! فقط به ظاهر و وسایل‌مون نگاه می‌کرد و بهمون نمره بیست(20) یا صفر(0) می‌داد....
لیا :!!:)


October 9, 2011 02:40 PM

 

جوانی روناک

 

روناک در سه سالگی با لبخند خاصش در اون سن؛لبخند پیروزمندانه:)

لیا عکس کودکی روناک رو در فیس بوک گذاشته و اسم آلبومش رو گذاشته" جوانی‌های روناک"
روناک وقتی عکس‌هاش رو دید خوشحال شد ولی وقتی عنوان آلبوم رو خوند با ناراحتی به لیا گفت: من در هشت سالگی پیر شدم که نوشتی آلبوم جوانی‌هام؟! اگه من پیرم پس خودت چی هستی؟!

به قول لیا, روناک باسواد شده ودیگه نمیشه چیزی نوشت!


October 5, 2011 07:45 PM

 

خواهر

 

سلیقه روناک در تزئین تست پیج:)


روناک جدول حل می‌کرد:
همدم و دوستِ لحظات تنهایی ما، چهار حرف؟!
روناک: خواهر!


دختر عمه کوچک روناک دانشگاه قبول شده و خواهر بزرگش کمکش می‌کرده.
لیا به روناک: ببین چقدر خواهر خوبه
روناک: خب آره ؛ خواهر بزرگ خوبه. شما باید قبل از من خواهری بدنیا می‌آوردین تا بدردم می‌خورد الان دیگه خواهر به چه درد من می‌خوره؟!

پ.ن: جواب جدول ، کتاب بود:)


September 26, 2011 02:05 PM

 

دومین سال تحصیلی‌

 

روناک عزیزم؛ دومین سال تحصیلی‌ات مبارک.
برایت آرزوی موفقیت در تمام سال‌های تحصیلت دارم.





روناک: خاله جون برای اول مهر می‌آیین دیگه؟
من: نه عزیزم نمی‌تونم بیام
روناک با بغض رو به لیا: مامان پس باید ما تنهایی بریم؟
لیا: نه باز یک کاروان شادی برات راه می‌اندازیم:)

اولین روز مدرسه:
روناک: خاله جون معلم‌مون خیلی خوبه مثل معلم پارسال‌مون خیلی آروم و باشخصیت!


 
 

 

 

Links

Recent

روناک و دوستانش
آبروی منو نبری؟
روناک و درس دینی
صداقت بچه ها
روناک و محرم
تولد هشت سالگی روناک
رابطه امکانات و زرنگی به تحلیل روناک
جوانی روناک
خواهر
دومین سال تحصیلی‌

Archives

January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []