روناك

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

October 31, 2009 10:51 PM

 

روناك و شيميون

 


*لیا موهای روناک رو جمع کرد. روناک اومد کنارم و گفت: خاله جون خوشگل شدم موهام رو شیمیون (شینیون) کردم.
گفتم: خیلی خوشگل شدی کی موهات رو شیمیون کرده؟!
گفت: نوشین جون! (آرایش‌گر مامانش)

*روناک گفت من بلد بشمارم ببین: بعد شروع به شمردن کرد و هم‌زمان انگشت‌های دستش رو هم باز می‌کرد به هفت که رسید انگشت شست دست راست هم‌راه با انگشت میانی دست چپ رو باز کرد و گفت هفت!

*روناک حرف " ر" رو " ل" تلفظ می‌کنه همین باعث شده بعضی کلمات رو بامزه می‌گه و همه سربسرش می‌ذارن. یه روز عصبانی و اخم کرده بود برادرزاده‌ام با تعجب به اون نگاه می‌کرد. روناک هم با عصبانیت گفت: چیه؟ مگه تو عُملت ( عُمرت ) آدم ندیدی؟!
بهداد هم از فرصت استفاده کرد و به روناک گفت: مگه تو اُملت آدم هست؟!
روناک گفت: من نگفتم اُملت , گفتم عُملت. عُمل عُمل!

2008/08/27


October 30, 2009 10:22 PM

 

روناك و قول زنونه

 

از بجنورد که برگشتیم , لیا و روناک هم با ما اومدن سمنان و دوروبرم شلوغ بود. امروز ظهر رفتن و خونه خلوت و ساکت شده. روناک خیلی شاد و پر سرو صداست , دختربچه‌ای با شیطنت‌های *پسرونه, ریلکس و شاد. با اون که هستم منم کودک و شاد می‌شم و از حرف‌هاش و کارهاش قهقهه خنده‌ام هواست .
وقتی روناک رو می‌بینم به این نظریه سیمون دوبوار در کتاب جنس دوم اعتقاد پیدا می‌کنم که:" یک انسان، زن متولد نمی‌شود، بلکه تبدیل به زن می‌شود."

*برای اینکه میزان شیطنت‌ها و شاد بودن رو نشون بدیم باید با پسرها مقایسه کنیم, این چه فرهنگیه که رایجه؟!


پ.ن: روناک از مامانش می‌خواست قول بگیره که چیزی براش بخره, لیا گفت قول مردونه می‌دم‌ اون ناراحت شد و گفت:
نه ؛ قول زنونه می‌خوام بدی, قول واقعی

2008/04/15


October 30, 2009 10:17 PM

 

روناك ما

 


روناک امسال مهدکودک می‌ره. البته خیلی سخت و با گریه. دو هفته ليا هم‌راه روناک مهد کودک می‌موند تا عادت کنه ولی روناک عادت نکرد و دوست نداره مهد بمونه.
به لیا گفته: نمی‌خوام باسواد بشم. دوست ندارم چیزی یاد بگیرم. خب خونه مامانی جون می‌رم همون‌جا یه چیزایی یاد می‌گیرم!
روناک بچه راحت با اعتماد به نفس بالاییه ولی متاسفانه با هم‌سن و سال‌های خودش نمی‌تونه ارتباط برقرار کنه و دوست بشه

ویدئوی کوتاهی از روناک رو این‌جا می‌ذارم، ببینید.

2007-11-14



October 30, 2009 10:11 PM

 

روناك حاضر جواب:)

 

‌روناک ده روزی مهمون ما بود. این مدت از دست شیطونی ها و شیرین زبونیش حسابی کیف کردم.
وقتی اخرشب ها که همه خواب بودن سری به نت می زدم روناک هم می اومد دورو برم می پلکید. یه شب که مامانش گفت بگیر بخواب. روناک گفت: برم ببینم "شیندخت- فیندخت" چه خبره!
یه شب هم لیا, روناک رو برد اتاق بخوابه و خودش اومد پیش ما. روناک صداش زد که بیا پیشم وقتی لیا نرفت روناک گفت: خودت حرف گوش نمی کنی و انتظار داری من حرفت رو گوش کنم؟!
به لیا گفتم وقتی دختر بچه چهارساله اینقدر حاضر جواب باشه در شانزده سالگی چی می‌شه؟

2007/08/18


October 30, 2009 10:06 PM

 

روناك و شٍرك

 

بچه‌ها مثل حیوون‌ها حسی دارن که می‌تونن محبت واقعی رو بشناسن و عمیقن به کسی علاقه پیدا کنن و تشخیص‌شون هم معمولن درسته! ما آدم بزرگ‌ها ادعامون میشه که می‌تونیم آدم‌ها رو بشناسیم ولی چون همیشه روی ظواهر قضاوت می‌کنیم معمولن هم اشتباه می‌کنیم و ضربه می‌خوریم

روناک کوچولوی ما علاقه زیادی به "شرک" داره ، علاوه بر سی‌دی کارتونِ "شرک "،عروسک و عکس و مجسمهِ شرک رو هم داره و هرجا نشانی از شرک ببینه با علاقه تمام وامیسته و نگاه می‌کنه و به بقیه هم نشون میده و میگه ببینید: شرک!
برای من عجیب بود که چطور ممکنه یک بچه سه ساله از یک غول سبز زشت خوشش بیاد؟! به روناک گفتم:" شرک" وقتی تغییر می‌کنه و شاهزاده قشنگی میشه ،خوشگلتره، نه؟
روناک گفت : نه ، "شرک" اولی خوشگل تره، من با تعجب گفتم اون که قشنگ نیست! او گفت: چرا، ببین چه لبخند قشنگی داره، خیلی خوشگله!
ما ظاهر رو می‌بینم و بچه ها اعماق رو، ما زیبایی صورت رو می‌بینم و بچه‌ها زیبایی سیرت رو، به نظر روناک اون غول سبز مهربون زیباتراز هر شاهزاده‌ای است.
ای کاش ما هم می‌تونستیم قلب‌ها رو ببینیم و قضاوت‌هامون عمیق‌تر می‌شد.
×××
روناک سی دی "شرک" رو به لیا داد و گفت: اینو برام بذار خیلی باحاله
لیا گفت: " باحال" حرف خوبی نیست، بهتره بگی جالبه، دیگه هم نگو "باحاله" روناک ساکت شد و چیزی نگفت و مشغول تماشای " شرک " محبوبش شد.
لیا چیزی تعریف می‌کرد در ضمن صحبت‌هاش گفت: خیلی "باحال" بود، روناک که غرق کارتون بود برگشت و گفت: مگه نگفتی" باحال" حرف خوبی نیست، پس چرا خودت ميگي؟

2007/6/5


October 30, 2009 09:58 PM

 

بچه‌هاي اين دوره زمونه

 

لیا هر وقت می‌خواست چیزی بگه که روناک متوجه نشه به ترکی می‌گفت.
معمولن پدرم وقتی از خرید برمی‌گشت، خوراکی‌هایی برای روناک می‌خرید و لیا برای‌اینکه روناک متوجه نشه به ترکی می‌گفت: " گِرمَسِن" و یواشکی بسته های خوراکی رو پنهون می‌کرد. ( گِرمَسِن به ترکی یعنی: نبینه)
یک روز لیا از یخچال چیپس خلال برای روی خورشت برمی‌داشت ، روناک صدای پاکت چیپس رو که شنید گفت: چیه؟ "گِلمسنه" ؟!

روناک " ر" رو " ل" تلفظ می‌کنه. روی دستش خال کوچکی بود، به لیا نشون داد و گفت: مامان این خاله یا خال؟
دوباره خودش تکرار کرد: خال نه ها ،اون خالی که توی گل‌ها هست!

اسم نوه داییم "آنجلینا" ست. روناک از لیا پرسید: مامان، فامیل آنجلینا چیه؟ " جولی" ؟

2007-05-04


October 30, 2009 08:50 PM

 

وابستگي عاطفي

 

روناک خواهر زاده سه ساله و نیمه‌ام, بچه بسیار تیز و زرنگیه و خیلی هم غد و غراب! خیلی کم پیش می‌اد کسی مورد لطف ملوکانه این شازده خانوم قرار بگیره. ولی از حدود یک‌سالگی به بهداد علاقه خاصی نشون می‌داد و بیش‌تر از بقیه اونو دوست داشت. محبتش رو هم خیلی آشکار نمی‌کرد و در حین بازی گاهی این محبت سرریز می‌شد و در عالم خودش می‌رفت طرف بهداد و دستی دور گردنش می‌انداخت یا کنارش دراز می‌کشید و ...
وقتی از بجنورد برگشتیم روز بعد روناک زنگ زد و گفت با بهداد می‌خوام صحبت کنم دلم خیلی واسه اون تنگ شده و بعد هم گفت من خیلی به بهداد وابسته شدم!
لیا می گفت روناک بعد از دیدن کارتون «شِرِک » گفته: مامان ببین الاغ شِرِک هم به اون وابسته است مثل من که به بهداد جون وابسته هستم!

پ.ن : وقتی روناک یک‌ساله بود طبق یک یورش بسیار غیرمترقبه با وردنه به سر بهداد زد طوری که بهداد چند روز سر درد داشت, روناک هم هیچ جوری زیر بار عذرخواهی و ببخشید و ... نمی‌رفت. شاید این وابستگی عاطفی, ربطی به همون ضربه وردنه داشته باشه

2007-04-09


October 29, 2009 08:44 PM

 

روناك و بستني

 


روناک برای عروسک‌هاش اسم می‌ذاشت, پدرش از او پرسید اسم منو چی می‌ذاری؟ روناک گفت: اسم تو رو می‌ذارم بستنی که بخورمت.
لیا ازش پرسید اسم من چی؟ روناک کمی فکر کرد و گفت تو هم بستنی کاکائویی (آخه لیا سبزه است.)

2006/12/29


October 29, 2009 08:10 PM

 

پول برره‌اي

 

موقع رفتن سفر, روناک از طرف مامان و باباش پاکتی رو آورد به من داد و گفت: خاله جون بازش کن
گفتم: چیه توش؟
روناک فوری گفت: پول برره‌ای!

این هم پول برره‌ای به قول روناک:)

روناک و آیشین توی حیاط بازی می کردن وقتی سراغشون رفتم و پرسیدم چکار می کنید؟
گفتن ماشین عروس درست کردیم!

پ.ن: با برگ های درخت انگور خیلی هم خوشگل درست کرده بودن!



در این عکس قیافه اونا رو که از ترس عمو بهروز موش شدن می بینید:)

2006/10/18


October 29, 2009 08:06 PM

 

نوروز ٨٤

October 29, 2009 07:54 PM

 

دنياي قشنگ بچه‌ها

October 25, 2009 07:29 PM

 

شروع با تولد روناك

 

در اين وبلاگ مطالبي كه در باره روناك از لحظه تولدش در وبلاگ شيندخت نوشتم را جمع‌آوري كردم به هم‌راه عكس‌هاش در اين‌جا مي‌ذارم.

الان يكي از بهترين لحظه‌هاي زندگي منه, اون‌قدر خوشحالم كه نمي‌دونم چي بنويسم فقط مي‌خوام شما عزيزان هم در خوشحالي من شريك باشيد.
بهترين خبري كه منتظرش بودم به من رسيد. امروز يك فرشته كوچولو يك دختر ناز به خانواده ما اضافه شد.

من خاله شدم

يك شنبه- نهم نوامبر دوهزارو سه


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

روناك و شيميون
روناك و قول زنونه
روناك ما
روناك حاضر جواب:)
روناك و شٍرك
بچه‌هاي اين دوره زمونه
وابستگي عاطفي
روناك و بستني
پول برره‌اي
نوروز ٨٤

Archives

October 2014
July 2014
March 2014
February 2014
November 2013
September 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []