روناک: تولد دوستم، صالح رفته بودم
من: چه خوب، خوش گذشت؟
روناک: آره خیلی. فامیلشون یه چیزی آورده بود لمسش میکردیم و آرزویی میکردیم، آرزومون برآورده میشد
من: چه جالب
روناک: میدونید من چی آرزو کردم؟
من: چی؟
روناک: آرزو کردم زودتر عید بشه تا شما بیایین پیشم.
من: فدات شم
×××××××
بحث لیا و روناک سر لباس پوشیدن مهمونی تولد
لیا دامن جین و کفش آدیداس میخواد به روناک بپوشونه و روناک میگه: مگه من میخوام برم ورزش کنم؟ من دارم میرم مهمونی تولد، لباس مهمونی و کفش سیاهه رو میپوشم.
پ.ن: بچهها در هر سنی احساس بزرگی میکنن و والدین این رو هیچوقت درک نمیکنن.