روناك

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

April 23, 2010 11:25 PM

 

نقاشی روناک

 

روناک نقاشیش رو نشونم داد, گفت خوبه؟
گفتم: خیلی قشنگه. بلدی عکس عمو بهروز رو هم بکشی؟
روناک فوری گفت: بله؛ عمو بهروز بشینید عکس‌تون رو بکشم و سریع مشغول شد و خیلی زود نقاشی زیر رو کشید.
گفتم :خیلی قشنگ کشیدی حالا عکس منو بکش.
روناک گفت: وای نه, سخته
با تعجب گفتم: سخته؟عکس من رو نمی‌کشی؟
روناک مکثی کرد و گفت: آخه الان خسته‌ام اگه بکشم زشت می‌شه, باشه فردا می‌کشم
لیا خندید و گفت: همه با شوهرخاله‌شون رودربایستی دارن, روناک با خاله‌اش

پ.ن: هیچ فردایی عکس من رو نکشید.


April 18, 2010 12:25 AM

 

چرا ما فقیریم؟!

 


روناک عاشق عروسکه، به‌خصوص باربی. توی فروشگاه‌ها همیشه اصرار می‌کنه لیا براش باربی بخره.
روناک و لیا در یک فروشگاه :
روناک: مامان این باربی خیلی قشنگه، قیمتش چنده؟
لیا: ده هزار تومن
روناک: ده هزارتومن خیلی گرونه؟
لیا: آره خیلی ؛ من این‌قدر پول ندارم
روناک با حسرت به باربی نگاه می‌کنه و می‌گه: چرا ما این‌قدر فقیریم؟!


بازی کردن روناک با عروسک‌هاش هم جالبه و اصلن دخترونه نیست بیشتر به کالبد شکافی می‌مونه تا عروسک‌بازی.
به روناک گفتم :چند تا باربی داری؟
گفت : سالم؟ فقط شش تا ولی خیلی باربی دارم که دست یا پاشون کنده شدن!

پ.ن: لیا می‌گه فعلن روناک فقط قیمت‌ها و ارزش پول رو نمی‌دونه که اون‌هم بره مدرسه، یاد می‌گیره و من حریفش نمی‌شم. روناک ساعت رو از برنامه تلویزیون و پخش سریال‌ها یاد گرفته و می‌دونه وقت خوابش شده یا نه؟


April 12, 2010 11:25 PM

 

دوست داشتن, مدل روناک

 

بهادر پسرعموی روناک، دانشجوست و روناک اونو خیلی دوست داره و دائم از سروکولش بالا می‌ره. توی یک مهمونی روناک کنار بهادر نشسته بود.
روناک آب می‌خواست، بهادرگفت: چشم عزیـــــــــــزم الان برات می‌آرم.
روناک غذا می‌خواست بهادر گفت : چشم عزیـــــــــــــــزم از کدوم می‌خوای برات بکشم و...
روناک رفت پیش لیا و گفت: بهادر جون چقدر خودش رو لوس کرده هر چی می‌خوام ,میگه: چشم عزیـــــــــــــزم.
لیا: خب چون دوست داره
روناک: مگه دوست داشتن این‌جوریه؟ من و بهداد جون هم هم‌دیگه رو دوست داریم ولی از این لوس بازی‌ها نمی‌کنیم و همش توی سر و کله هم می‌زنیم.


April 7, 2010 02:45 PM

 

روناک ،عشق خاله

 

وقتی می‌ریم بجنورد از لحظه ورودمون تا موقع برگشتن، روناک از سر و کول بهداد بالا می‌ره و دائم به سر و کله هم می‌زنن. شب آخر سفرمون روناک به بهداد گفت: فردا که تو می‌ری روز شکوفایی منه!


از وقتی می‌رسیم بجنورد تا لحظه برگشتن , روناک هر روز ازمن می‌پرسه: چند روز دیگه می‌مونین؟ می‌شه بیست روز بیشتر بمونید؟
شب آخر روناک به من: خاله جون می‌شه چهار روز دیگه بمونید؟
من: نه عزیزم دیگه باید بریم
روناک: سه روز دیگه
من: نمی‌شه فدات شم
روناک : فقط دوروز
من: عزیزم بلاخره که باید بریم
روناک: پس ناهار بمونید و بعد ناهار برید
من: راه‌مون دوره اگه دیر بریم شب می‌شه جاده خطرناکه
روناک: پس صبحونه بمونید و قول بدین من رو هم بیدار می‌کنید
من : چشم عزیزم. ما می‌ریم کارهامون رو می‌کنیم شما هروقت دلت تنگ شد بیا پیش ما
روناک: من از حالا دلم براتون تنگ شده!
لیا که حرفهای من و روناک رو شنید ، گفت: خاله جونت دلت رو نزده؟ بذار برن، دل من رو که زدن و خسته شدم
روناک: خب من چکار کنم اون خواهرت بوده و از بچگی کنارش بودی و زیاد دیدی دلت رو زده ولی من هنوز خیلی کم خاله جون رو دیدم
لیا: واه این خاله تو چی داره که این‌قدر دوسش داری من که دوسش ندارم
روناک: باشه ؛ پس اون دختری که اگه به‌دنیا بیاری و می‌شه خاله دختر من, منم دوسش ندارم.

حالا فهمیدین چرا من عاشق این دخترم..............عاشقققققتم روناک


پ.ن: وقتی روناک این حرف‌ها رو می‌زد من و لیا و بهداد از خنده ریسه رفته بودیم. روناک وقتی دید ما می‌خندیم گفت: خاله جون حرف‌هام خوشمزه بودن؟ توی وبلاگم می‌نویسین؟


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

نقاشی روناک
چرا ما فقیریم؟!
دوست داشتن, مدل روناک
روناک ،عشق خاله

Archives

May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []