وقتی میریم بجنورد از لحظه ورودمون تا موقع برگشتن، روناک از سر و کول بهداد بالا میره و دائم به سر و کله هم میزنن. شب آخر سفرمون روناک به بهداد گفت: فردا که تو میری روز شکوفایی منه!
از وقتی میرسیم بجنورد تا لحظه برگشتن , روناک هر روز ازمن میپرسه: چند روز دیگه میمونین؟ میشه بیست روز بیشتر بمونید؟
شب آخر روناک به من: خاله جون میشه چهار روز دیگه بمونید؟
من: نه عزیزم دیگه باید بریم
روناک: سه روز دیگه
من: نمیشه فدات شم
روناک : فقط دوروز
من: عزیزم بلاخره که باید بریم
روناک: پس ناهار بمونید و بعد ناهار برید
من: راهمون دوره اگه دیر بریم شب میشه جاده خطرناکه
روناک: پس صبحونه بمونید و قول بدین من رو هم بیدار میکنید
من : چشم عزیزم. ما میریم کارهامون رو میکنیم شما هروقت دلت تنگ شد بیا پیش ما
روناک: من از حالا دلم براتون تنگ شده!
لیا که حرفهای من و روناک رو شنید ، گفت: خاله جونت دلت رو نزده؟ بذار برن، دل من رو که زدن و خسته شدم
روناک: خب من چکار کنم اون خواهرت بوده و از بچگی کنارش بودی و زیاد دیدی دلت رو زده ولی من هنوز خیلی کم خاله جون رو دیدم
لیا: واه این خاله تو چی داره که اینقدر دوسش داری من که دوسش ندارم
روناک: باشه ؛ پس اون دختری که اگه بهدنیا بیاری و میشه خاله دختر من, منم دوسش ندارم.
حالا فهمیدین چرا من عاشق این دخترم..............عاشقققققتم روناک
پ.ن: وقتی روناک این حرفها رو میزد من و لیا و بهداد از خنده ریسه رفته بودیم. روناک وقتی دید ما میخندیم گفت: خاله جون حرفهام خوشمزه بودن؟ توی وبلاگم مینویسین؟