بهادر پسرعموی روناک، دانشجوست و روناک اونو خیلی دوست داره و دائم از سروکولش بالا میره. توی یک مهمونی روناک کنار بهادر نشسته بود.
روناک آب میخواست، بهادرگفت: چشم عزیـــــــــــزم الان برات میآرم.
روناک غذا میخواست بهادر گفت : چشم عزیـــــــــــــــزم از کدوم میخوای برات بکشم و...
روناک رفت پیش لیا و گفت: بهادر جون چقدر خودش رو لوس کرده هر چی میخوام ,میگه: چشم عزیـــــــــــــزم.
لیا: خب چون دوست داره
روناک: مگه دوست داشتن اینجوریه؟ من و بهداد جون هم همدیگه رو دوست داریم ولی از این لوس بازیها نمیکنیم و همش توی سر و کله هم میزنیم.