روناک مریض بود و دو روز حالت تهوع داشت و غذا نمیخورد. بیحال و تبدار روی مبل خوابیده بود.
آرش : چقدر بچه لاغر شده.
روناک در حالیکه در تب میسوخت با بیحالی چشاش رو باز کرد و گفت: مـــــــــــــــرسی.
پ.ن: تب لاغری دامنگیر بچهها هم شده و لاغر شدن رو تحسین میدونن!
روناک روی تخت ما دراز کشیده بود.بغلش کردم بذارم توی رختخواب خودش ،سنگین بود.
گفتم: ماشاالله بابات از کدوم قصابی گوشت میخره اینقدر تپلی شدی؟
روناک: بابام که از قصابی گوشت نمیخره؟
گفتم:پس از کجا میخره؟
روناک: بابام گوشت رو از فروشگاه میخره یا میره شکار کبک
عکسها رو نگاه میکردیم به این عکس که رسیدیم روناک خندید و گفت: مادر و دختر خُل
من و لیا با خنده و تعجب گفتیم: چرا؟!
روناک گفت: آخه نمیبینید چه ادایی درآوردیم.
در رستوران دیدنیهای کیش خواننده میخوند و از تماشاچیها میخواست تشویق کنن و برای تشویق میگفت: الان برای تهرونیها میخونم و تهرونیهای حاضر در رستوران دست بزنن و به ترتیب میگفت: حالا تبریزیها و شیرازیها و ...
روناک رو به لیا کرد و گفت: پس ما رو (بجنوردیها) کی میگن؟ ما کی باید دست بزنیم؟
لیا : هروقت گفت تهرونیها تو دست بزن
روناک: نه؛ ما که تهرونی نیستیم. چرا ما رو نمیگن؟
رنگ مورد علاقه روناک آبیه و بهخاطر همین طرفدار استقلال شده. برای بازی استقلال و الشباب لباس آبی پیدا نکرد بپوشه و مایوش رو پوشید و از اول بازی تا آخر جلوی تلویزیون میرقصید و میخوند استقلال... استقلال... ولی متاسفانه استقلال باخت و دل کوچولوی روناک شکست.
آقای مرفاوی این همه دل طرفداران استقلال رو شکستی بس نیست؟