عمه روناک در مدرسه اونا در مقطع پنجم تدریس میکنه. روناک وقتی از مدرسه تعطیل میشه با عمهاش به خونه برمیگرده. شنبهها روز تعطیلی عمهاش است و لیا دنبال روناک میره. یکی از شنبهها لیا دیر به مدرسه رسیده . همه بچهها رفته و روناک و ناظم و سرایدار مونده بودن. روناک وقتی مدرسه رو خالی از بچهها دیده , ترسیده و گریه کرده. از اون موقع به بعد شنبهها برای روناک فوبیا شده و این نگرانی و ترس بهحدی است که روناک با ترس و گریه از خواب میپره. این مشکل اونقدر حاد شده که معلمش گفته شنبهها خودم میرسونمت خونه ولی باز هم مشکل روناک حل نشده و روزهای شنبه پریشانه و مضطرب.
جالب اینجاست که روناک تا قبل از این، اصلن سراغ عمهاش هم نمیرفت و بچه بسیار مستقلیه ولی این ترس باعث شده اعصاب خودش و اطرافیانش خرد بشه و برای روناک، شنبه روز بدیه!
یک اشتباه کوچک لیا باعث شده مشکل بزرگی پیدا کنه و شاید تا مدتها این ترس از روناک دور نشه.
میبینید چه موضوعات کوچکی باعث فوبیا میشه و شاید تا ابد در ذهن باقی بمونه !
اینروزها روناک سخت مشغول یادگیری و نوشتن کلمات جدیده و البته به لطف زبان شیرین فارسی کلمات خندهداری هم میسازه که متاسفانه به دلیل خود سان-سوری از نوشتن در اینجا معذورم و فقط سوژه خندههامونه. البته در درفت ثبت میکنم برای خود روناک که یک روز بخونه و ببینه اولین قدمهای باسوادشدنش رو.