با روناک در بجنورد دور میزدیم. ماشین رو نگهداشتم و به روناک گفتم چند لحظه منتظر باش
روناک: کجا میرین؟
من: میرم از این میدون عکس بندازم . برای شیندخت میخوام
روناک: آها. باشه
من: ببین عزیزم, من برای سایت از بجنورد عکس میگیرم و خبر تهیه میکنم وقتی که من پیر شدم و مردم شما باید این کارها رو بکنی و شیبندخت رو شما باید مدیریت کنی
روناک سرش رو تکون داد و گفت: باشه. حتمن
روناک از لیا پرسید: چرا بهداد جون به شما میگه" ته دیگ"؟
لیا: چون بچه آخر هستم
روناک: خب خود بهداد جونم که بچه آخره پس اونم ته دیگه
لیا: شما هم اگه خواهر یا برادر نداشته باشی بچه آخر هستی و ته دیگ میشی
روناک کمی فکر کرد و گفت: من حاضرم ته دیگ باشم، حتا گودزیلا هم باشم ولی خواهر یا برادر نداشته باشم
بعد از مدتی
روناک با بغض به لیا: مامان اگه میخوای بچه دوم بیاری، بیار اشکالی نداره
لیا با تعجب: چرا؟ چی شد که نظرت عوض شد؟
روناک: آخه فکر کردم اگر تو بمیری من خیلی تنها میشم. نه خواهری، نه برادری. پس بهتره یک بچه دیگه بیاری
لیا: نه عزیزم؛ من وقتی بمیرم شما بزرگ شدی و ازدواج کردی و خودت بچه دار شدی و تنها نیستی
روناک: پس اینجوریه؟ باشه بچه دوم نیار!
روناک: بابایی جون ؛ فرار از زندان رو دوباره نشون میده, نگاه میکنین؟
بابا: نه. یکبار دیدم دیگه. تکراری نگاه نمیکنم
روناک: پس چرا سریال سفری دیگر رو تکراری نگاه میکنین؟! بابایی جون ؛ خوب نیست اینقدر فیلم عشقی نگاه کنید, یه کم فیلمهای علمی نگاه کنید!
پ.ن: روناک سریال فرار از زندان رو کامل دیده و خیلی خوب موضوع سریال رو برام تعریف کرد
روناک بعد از صبحانه، از لیا بستنی خواست . موقع خوردن بستنی نگاش میکردم که چطور با لذت تمام میخوره.
گفتم: وقتی بستنی میخوری چه احساسی داری؟
روناک: این احساس رو که هنوز میتونم تا آخر روز هشت تا بستنی دیگه بخورم و خوشحالم
روناک ازم خواست که به او یاد بدم خودش به تنهایی وبلاگش رو باز کنه و مطالبش رو بخونه
آدرس شیندخت رو در فوریت کامپیوترشون اضافه کردم و طرز باز کردن صفحه جدید و فوریت رو به او یاد دادم . او با دقت گوش کرد. روز بعد خیلی راحت صفحه روناک رو باز کرد و عکسها رو نگاه کرد و مطالب رو خوند.
روناک قول داده هرمطلبی که خواست در وبلاگش بذارم رو خودش بنویسه و بفرسته.
روناک عزیزم ؛ به اینترنت خوش آمدی و منتظر نوشتههایت هستیم