روناك

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

July 22, 2011 12:05 AM

 

گرسنگی روناک

 

روناک تازه ناهار خورده بود که دوباره گفت: گرسنه‌ام
من: عزیزم شما که هر دقیقه گشنه‌ا‌ی؟
روناک: نه. هر یک ساعت گشنه می‌شم.


July 20, 2011 02:00 PM

 

روناک با کلاس

 

روناک: اگه من با "عسل" (گربه ریحان و بهبود) برم خیابون مردم به من نگاه می‌کنن و می‌گن چقدر با کلاسه؟!


July 19, 2011 01:45 PM

 

روناک وارث شیندخت

 

با روناک در بجنورد دور می‌زدیم. ماشین رو نگه‌داشتم و به روناک گفتم چند لحظه منتظر باش
روناک: کجا می‌رین؟
من: می‌رم از این میدون عکس بندازم . برای شیندخت می‌خوام
روناک: آها. باشه
من: ببین عزیزم, من برای سایت از بجنورد عکس می‌گیرم و خبر تهیه می‌کنم وقتی که من پیر شدم و مردم شما باید این کارها رو بکنی و شیبندخت رو شما باید مدیریت کنی
روناک سرش رو تکون داد و گفت: باشه. حتمن


July 15, 2011 12:20 PM

 

روناک و زبان مادری(ترکی)

 


روناک و آیشین هندونه می خوردن.
آیشین گفت: من به جای این‌که بگم هندونه اشتباهی گفتم خربزه
روناک: هندونه ... نه؛ " قارپوز" (gharpouz) - خربزه هم می‌شه " قوِ ِن" (ghoven)


July 9, 2011 03:30 PM

 

روناک و بچه دوم

 

روناک از لیا پرسید: چرا بهداد جون به شما می‌گه" ته دیگ"؟
لیا: چون بچه آخر هستم
روناک: خب خود بهداد جونم که بچه آخره پس اونم ته دیگه
لیا: شما هم اگه خواهر یا برادر نداشته باشی بچه آخر هستی و ته دیگ می‌شی
روناک کمی فکر کرد و گفت: من حاضرم ته دیگ باشم، حتا گودزیلا هم باشم ولی خواهر یا برادر نداشته باشم

بعد از مدتی

روناک با بغض به لیا: مامان اگه می‌خوای بچه دوم بیاری، بیار اشکالی نداره
لیا با تعجب: چرا؟ چی شد که نظرت عوض شد؟
روناک: آخه فکر کردم اگر تو بمیری من خیلی تنها می‌شم. نه خواهری، نه برادری. پس بهتره یک بچه دیگه بیاری
لیا: نه عزیزم؛ من وقتی بمیرم شما بزرگ شدی و ازدواج کردی و خودت بچه دار شدی و تنها نیستی
روناک: پس این‌جوریه؟ باشه بچه دوم نیار!


July 6, 2011 12:25 AM

 

دیالوگ روناک با پدرم

 

روناک: بابایی جون ؛ فرار از زندان رو دوباره نشون می‌ده, نگاه می‌کنین؟
بابا: نه. یک‌بار دیدم دیگه. تکراری نگاه نمی‌کنم
روناک: پس چرا سریال سفری دیگر رو تکراری نگاه می‌کنین؟! بابایی جون ؛ خوب نیست این‌قدر فیلم عشقی نگاه کنید, یه کم فیلم‌های علمی نگاه کنید!


پ.ن: روناک سریال فرار از زندان رو کامل دیده و خیلی خوب موضوع سریال رو برام تعریف کرد


July 3, 2011 11:50 AM

 

روناک و عشق بستنی

 

روناک بعد از صبحانه، از لیا بستنی خواست . موقع خوردن بستنی نگاش می‌کردم که چطور با لذت تمام می‌خوره.
گفتم: وقتی بستنی می‌خوری چه احساسی داری؟
روناک: این احساس رو که هنوز می‌تونم تا آخر روز هشت تا بستنی دیگه بخورم و خوشحالم


July 2, 2011 04:01 PM

 

روناک و اینترنت

 


روناک ازم خواست که به او یاد بدم خودش به تنهایی وبلاگش رو باز کنه و مطالبش رو بخونه
آدرس شیندخت رو در فوریت کامپیوترشون اضافه کردم و طرز باز کردن صفحه جدید و فوریت رو به او یاد دادم . او با دقت گوش کرد. روز بعد خیلی راحت صفحه روناک رو باز کرد و عکس‌ها رو نگاه کرد و مطالب رو خوند.
روناک قول داده هرمطلبی که خواست در وبلاگش بذارم رو خودش بنویسه و بفرسته.

روناک عزیزم ؛ به اینترنت خوش آمدی و منتظر نوشته‌هایت هستیم


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

گرسنگی روناک
روناک با کلاس
روناک وارث شیندخت
روناک و زبان مادری(ترکی)
روناک و بچه دوم
دیالوگ روناک با پدرم
روناک و عشق بستنی
روناک و اینترنت

Archives

October 2014
July 2014
March 2014
February 2014
November 2013
September 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []