يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

August 1, 2010 12:35 AM

 

ماجراهای من و دوچرخه‌ام (1)

 

از وقتی هوا گرم شده با دوچرخه باشگاه نمی‌رم. امروز چون ماشین نداشتم مجبور شدم در ضل گرما با دوچرخه برم ( ساعت چهارونیم بعدازظهر)
بلوار خلوت بود. جلوی من یک ماشین سانتافه مشکی که ماشین عروس بود به آرامی حرکت می‌کرد و یک پیکان سفید از اونا فیلم‌برداری می‌کرد. تندتر رکاب زدم تا چهره عروس و داماد رو ببینم. به امتدادشون رسیدم. داماد چهره بچگانه داشت حدود 25 سال و عروس قشنگ بود با موهای رنگ شده و فشن. همون لحظه به یاد دامادی بهبودم افتادم.
داماد من رو دید و به عروس نشونم داد و او برام دست تکون داد. من‌هم خندیدم و وی نشون دادم و از اونا فاصله گرفتم.

ساعت شش خسته از باشگاه برمی‌گشتم. تصمیم گرفتم بجای این‌که از بلواربرم از خیابون خلوتی که باغ‌های زیادی اون‌جا هست برگردم. وقتی از خیابون فرعی باشگاه به خیابون اصلی می‌پیچیدم هم‌زمان با سانتافه مشکی شاخ به شاخ شدم. همون عروس و داماد. عروس داشت توی آینه آرایشش رو تجدید می‌کرد و داماد من رو که دید نیشش تا بناگوش باز شد. فکر کنم برای او ‌هم به اندازه من جالب بود که دوبار با هم روبرو شدیم.
احتمالن اونا برای گرفتن عکس و فیلم به یکی از اون باغ‌ها رفته بودن و یک‌ساعتی که من باشگاه بودم اونام مشغول عکس و فیلم‌برداری بودن.
صحنه جالبی بود. تمام مسیربرگشت ، از یادآوری اون صحنه لبخند می‌زدم . برای اونا و تموم عروس و دامادها آرزوی خوشبختی دارم.


July 26, 2010 12:11 AM

 

*چهره شناس نیی جان من

 

دربعضی از آدم‌ها شخصیت مثبت و خوب‌شون رو در نگاه اول از چهره‌شون می‌شه فهمید و نیاز به شناخت بیش‌تر نیست.

تیپ‌های مختلفی درباشگاه ورزشی که می‌رم ,هستن. دخترهای جوون با بدن‌های برنزه و تتو کرده. خانم‌هایی با لباس‌های ورزشی مارک که بعضی‌هاشون سالن ایروبیک رو با زمین تنیس عوضی گرفتن و دامن‌های کوتاه تنیس رو برای ورزش ایروبیک استفاده می‌کنن. بعضی‌ها با آرایش‌های آن‌چنانی سالن ورزش رو با مهمونی و عروسی, عوضی گرفتن در حالی‌که گوشواره‌های گنده به قول خودمون ایزابلی ( قابل توجه ببیننده‌گان فارسی وان مرحوم) از گوش‌شون آویزونه, ورزش می‌کنن.

مشاهده کل مطلب "*چهره شناس نیی جان من"


July 22, 2010 02:25 PM

 

* " شیندختِ آچ, باخَی بجنورد دَن نَمَه خبر"

 

عکس هوایی از بجنورد

رخوت حاصل از تعطیلات و گرما و بدون نت بودن رو جمله‌ای مانند بالا تبدیل به انرژی و سرخوشی می‌کنه.
وقتی یکی از آشناهای قدیم از سایتم پرسید تعجب کردم چون می‌دونستم اهل اینترنت نیست. پرسیدم مگه شما اون‌جا رو می‌خونید؟
گفت: برادرم که سوئده مرتب سایتت رو می‌خونه و گفته: هروقت بجنوردی‌ها دورهم جمع می‌شن, می‌گن: " شیندختِ آچ, باخَی بجنورد دَن نَمه خبر".
برام جالب بود و کلی به این جمله خندیدم .

آقای مجید منصوری, جمله شما به زبان بجنوردی از قطب, انرژی تازه‌ای به من داد. ممنونم


پ.ن: فهیمه، دوست هم‌دبیرستانیم بعد از سی سال از طریق شیندخت من رو پیدا کرد و برام ایمیل زد. حالا به من حق می‌دین که این‌قدر معتاد این‌جا باشم؟:)


* شیندخت را باز کن ببینیم چه خبر از بجنورد


June 16, 2010 03:22 PM

 

آلرژی دارم به جین پوشان با کفش‌های رسمی.

 

بازار روز نوشهر- 15/3/89


آلرژی دارم به خانم‌هایی که با شلوار جین کفش‌های مجلسی پاشنه بلند و آقایونی که با شلوار جین کفش‌های مجلسی نوک تیز می‌پوشن.

همه الگوها رو بهم زدن و مفاهیم همه چیز رو تغییر دادن.


June 14, 2010 12:13 AM

 

گاهی بیماری مسبب خیره

 

بابا برای آنژیوگرافی اومدن پیش ما. یک رگش رو فنر گذاشتن و یک رگ دیگه رو بالن زدن و حالش خوبه. عمه برای عیادت بابا اومد و بعد از ده‌سال هم‌دیگه رو دیدن. خوشحالم که بیماری باعث می‌شه کدورت‌ها کنار گذاشته بشه و ... قدر یک‌دیگر بدانیم


بیا تا قدر یک‌دیگر بدانیم / که ناگه ز یک‌دیگز نمانیم
چو ممن آینه ممن یقین شد / چرا با آینه ما روگرانیم
کریمان جان فدای دوست کردند / سگی بگذار ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هو الله / چرا در عشق هم‌دیگر نخوانیم
غرض‌ها تیره دارد دوستی را / غرض‌ها را چرا از دل نرانیم
گهی خوش‌دل شوی از من که می‌رم / چرا مرده‌پرست و خصم جانیم
چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد / همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مُردم آشتی کن / که در تسلیم ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن / رُخم را بوسه ده کاکنون همانیم
خمش کن مرده‌وار ای دل ازیرا / به هستی متهم ما زین زبانیم


June 1, 2010 11:22 PM

 

The Boy in the Striped Pyjamas

 

از نوجوانی به فیلم‌ها و سریال‌هایی که درباره جنگ جهانی دوم ساخته شده, علاقه دارم. ولی فیلم پسر با پیژاما راه‌راه که به تازگی دیدم یک چیز دیگه است و فقط نشان‌گر ظلم ارتش نازی به یهودها نیست بلکه تداعی کننده ظلم‌هایی است که برای همه ما قابل درکه ... در طول فیلم تمامن به یاد محسن روح‌الامینی بودم. یادش جاودان و روحش شاد.

موضوع فیلم درباره خانواده یک فرمانده نازی بود که برای ماموریت , برلین رو ترک کرده و در خونه‌ای در حومه شهر نزدیک یک اردوگاه کار اجباری زندگی می‌کردن. فرمانده یک پسر هشت ساله ( برونو) و یک دختر دوازده ساله داشت و همسرش هم از ماموریت او بی‌خبر بود.
برونو در حین بازی نزدیک اردوگاه با یک پسر بچه یهود دوست می‌شه و دوگانگی از دیدن این بچه و آموزش‌هایی که معلم خصوصی و پدرش در مورد یهودها به او داده بودن، او رو دچار سردرگمی می‌کنه و در انتهای فیلم برونو به کمک پسربچه یهود به داخل اردوگاه می‌ره و... بعد بصورت دسته جمعی او هم وارد کوره آدم‌سوزی رانده می‌شه و می‌میره.
کوره‌ای که به دستور پدرش، اسیران یهودی رو در آن می‌سوزوندن.

در صحنه‌ای، فیلم تبلیغاتی از اردوگاه یهودی‌ها درست کرده بودن که برای فرمانده و هم‌کارانش پخش شد. در آن رفاه و آسایش یهودها در اردوگاه و ورزش و بازی و ... نشان داده می‌شد و چقدر این صحنه برای ما آشناست.


May 27, 2010 12:07 AM

 

*دیالوگ فیلم A Good Woman

 


ـ همه مردها راست‌گو زاده می‌شوند و دروغ‌گو از دنیا می‌روند.

...

ـ زن‌ها به هم‌دیگر اعتماد ندارند، مردها به زن‌ها



* A Good Woman


May 25, 2010 12:40 AM

 

*خدا سلام رساند و گفت...

 


"مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم خوشه‌های سرخ انگور آویزان".
مادرم از این خواب شاد شد و آن را به آب گفت.
فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من این‌جا دیدم که این منم و باغچه‌ای است و عمریست که من ریشه در خاک دارم.
ناگزیر دست‌هایم جوانه زد و تنم ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: "همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز".
من خندیدم و گفتم: "اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهای‌مان در بند!"
او گفت: "اما هر کس به نوعی می‌دود. آسمان به گونه‌ای می دود، کوه به گونه‌ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی".
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می‌دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُرمی میگرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. اما هیچ کس دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی‌بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، اما تاکِ همسایه شاد نبود و به من گفت: "تو نمی‌رسی مگر این‌که از این میوه‌های رسیده‌ات، بگذری. و به دست نمی‌آوری مگر آن‌چه را به دست آورده‌ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی‌رسد مگر آن‌که نصیبت را ببخشی."
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه دار و ندار تابستان‌مان را.
مادرم باز خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. اما فردای آن روز خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی‌ام بی‌برگ و بی‌میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: "خدا سلام رساند و گفت «مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ‌کس نمی‌داند تو آن پادشاهی - که برای رسیدن به این همه بی‌چیزی تا کجاها دویدی!»"


* این متن با ایمیل به‌دستم رسیده.



May 22, 2010 11:24 PM

 

گل‌های کویری

 

وقتی در رو به رویم باز کرد سلام گفت و پرید توی بغلم. پرسیدم منو می‌شناسی؟ سرش رو تکون داد و گفت: خاله‌ای
امیدرضا شیطون ولی کم حرف. هیچ‌وقت سلام نمی‌گفت. یک‌بار براش تفنگ خریدم و گفتم اگر همیشه سلام کنی هربار که بیام خونه‌تون برات جایزه می‌آرم از اون موقع منو که می‌بینه سلام می‌ده.
فاطمه هم بزرگ شده ولی او هم خجالتی و کم حرفه. فقط پای تلفن خوب حرف می‌زنه. این گل‌های زیبا توی کویر به‌صورت خودرو رشد می‌کنن. پدر ،بیمار و کار دائمی نداره و مادر برای کمک زندگی کار می‌کرد ولی دوباره باردار شده، فرزند چهارم. می‌دونست که این خبر رو به من بده عصبانی می‌شم برای همین بعداز عید زنگ نزده بود.
وقتی از کارش پرسیدم ، گفت دیگه سرکار نمی‌ره . اول گفت مریض بودم و بعد ... همش بهونه. فقر و ناآگاهی روزبه‌روز بدبخت‌ترشون می‌کنه و هیچ نمی‌فهمن. می‌گفت از سال دیگه باید بچه‌ها همه در یک مدرسه مخصوص افغان‌ها درس بخونن و قراره شهریه‌شون سیصدهزارتومن باشه. اونا بیچاره‌گانی هستن که نه در کشور خودشون جا دارن و نه در این‌جا به رسمیت شناخته می‌شن .
فرزانه دختر بزرگش امسال اول راهنمایی می‌شه و احتمالن مثل دختر عمه‌ها و دختر عموهاش نامزد می‌کنه تا شاید خرجش کم‌تر بشه و جا برای کودکی که در راهه باز بشه.
از باردار بودنش خوشحالی پنهون داشت اینو وقتی که گفت بچه توی راه ،پسره حس کردم و اگر از من شرمنده نبود این خوشحالیش رو آشکار می‌کرد.
به امیدرضا که پاییز شش ساله می‌شه و فاطمه که تیرماه سه ساله نگاه کردم و دلم گرفت که کاری نمی‌تونم براشون بکنم جز همین کمک‌های ناچیز و هدیه‌های کوچک.

فاطمه دخترخوانده‌ام و برادرش امیدرضا


موقعی که از امیدرضا عکس می‌گرفتم عکس کوچکی دستش گرفته بود و گفت: می‌خوام بزرگ شدم مثل قهرمان جومونگ بشم. گفتم جومونگ خوبه یا بد؟ گفت: خوبه و می‌ره به جنگ آدم‌های بد و کثیف. بوسیدمش و گفتم امیدوارم به بزرگی جومونگ بشی و توی دلم گفتم: امیدوارم هم‌نسل‌های تو مثل جومونگ ریشه طالبان کثیف رو از روی زمین بکنن.


May 16, 2010 02:24 PM

 

رستوران دیدنی‌ها در کیش

 

اگر کیش رفتین، حیفه که سری به رستوران دیدنی‌ها نزنید، نه برای غذاهای خوب بلکه برای استفاده از موسیقی زنده که اون‌جا اجرا می‌شه و ساعت‌های شادی رو می‌تونین اون‌جا داشته باشین.
با وجودی‌که کیفیت غذاهای اون‌جا به نسبت قیمت بسیار گرونش پایینه ولی به‌خاطر وجود هنرمندانی که اون‌جا برنامه اجرا می‌کنن، رستوران همیشه شلوغه و پر طرفدار. برای رزرو از طریق هتل ورودیه تهیه کردیم که نفری 9 هزارتومن بود و از طرف رستوران ماشین فرستادن و رفت و برگشت با اون‌هاست. برنامه هر شب از ساعت نه و نیم تا ساعت یک و نیم نیمه شبه.
موقع اجرای برنامه همه بصورت نشسته قر می‌دادن یا به قول مجری برنامه، حرکات موزون انجام می‌دادن که فقط بصورت نشسته مجاز بود و احتمالن اگه بلند می‌شدن گناه محسوب می‌شد.
ما دوشب به این رستوران رفتیم و واقعن عالی بود و خوش گذشت. به جای این‌که برین دبی و پول‌تون رو تو جیب عرب‌ها بریزین و آهنگ‌های حسین تهی و افشین و ... رو گوش کنین برای حمایت از این هنرمندان گمنام ولی باارزش هزینه کنید.

قسمت کوتاهی از اجرای دف و ویولن که در دیدنی‌ها اجرا شد رو این‌جا ببینید.

عکس‌های کیش رو هم در فوتوبلاگ ببیند.



 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

ليست وبلاگهای به روز شده

Recent

ماجراهای من و دوچرخه‌ام (1)
*چهره شناس نیی جان من
* " شیندختِ آچ, باخَی بجنورد دَن نَمَه خبر"
آلرژی دارم به جین پوشان با کفش‌های رسمی.
گاهی بیماری مسبب خیره
The Boy in the Striped Pyjamas
*دیالوگ فیلم A Good Woman
*خدا سلام رساند و گفت...
گل‌های کویری
رستوران دیدنی‌ها در کیش

Archives

August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []