بهداد برای مقاله اش یک سری داده, داشت که باید آنها را در یک ستون قرار میداد. از من کمک خواست. یک روز تمام وقت برد تا چندین ستون را به یک ستون منتقل کردم (حدود 8000 داده بود) برای انتقال داده ها به ستون اصلی باید این کار رو می کردم:
کنترل + جهتگر راست
شیفت+ End
جهت گر پایین
کنترل + X
کنترل+ End
کنترل+ جهت گر چپ
جهت گر پایین
کنترل+ C
کنترل+ Home
تمام روز با سرعت این کلیدها رو پشت سرهم می زدم طوری که در انتها احساس کردم شدم مثل چارلی چاپلین در فیلم عصر جدید! حالم از دیدن کیبورد و کلیدها بد می شد. دیشب کابوس می دیدم که کلیدها رو عوضی می زنم و همه داده ها بهم ریخته و هی دوباره باید تکرار کنم!
وقتی بهداد رو می بینم ساعتها روی مقاله اش کار می کنه و گاهی عصبی توی هال قدم می زنه و روی مقاله اش فکر می کنه, دلم براش می سوزه. وقتی من برای یک سری داده اینطور کابوس دیدم اون برای تموم کردن مقاله اش چقدر کابوس می بینه؟!
کمتر از یک ماه به دفاعش مونده, براش انرژی مثبت بفرستید بتونه موفق بشه.
وقتی خبر ناگواری می شنویم یا می خونیم متاسف میشیم. از خبر کشته شدگان زلزله گرفته تا سانحه هوایی و تصادفات جاده ای و ... ولی وقتی در این خبرها آشنایی جزو سانحه دیده گان باشه اونوقت خبر برامون هایلایت میشه و بیشتر ناراحتمون می کنه.
وقتی این خبر رو خوندم " روايتی از مرگ مسافران اتوبوس دريايی در خليج فارس، خبرآنلاين " بسیار متاسف شدم و از اینکه این همه بلا سر ملت ما میاد و همه هم بخاطر سو مدیریت و کمبود امکانات (از این به بعد که بیشتر هم خواهد شد بخاطر تحریم ها)
ولی وقتی امروز شنیدم دوتا از مسافرینی که جانشان رو از دست دادن, یکی از بهترین معلمینم در دوره ی راهنمایی بودند, خیلی ناراحت شدم و حالم گرفته شد. از صبح تمامن به گذشته فکر می کنم و چهره ی مهربون و دوست داشتنی آنها جلوی چشمامه. خبر رو که دوباره خوندم اشکام راه افتاد چقدر دردناک وقتی بدونی با مرگ دست و پنجه نرم می کنی و هیچ کاری هم نمیتونی بکنی.
خانم شهناز و نیره الفتی دو خواهر که از بهترین معلمین راهنمایی بجنورد بودن , در این سانحه جانشان رو از دست دادن.
روحشان شاد و یادشان گرامی
پ.ن: در خبری که به من داده بودن اشتباهن اسامی دو خانم الفتی رو نازی و شهناز دادن ولی خانم شهناز و نیره الفتی فوت کردن . با تشکر از فرزین عزیز برای اصلاح این خبر و با پوزش و آرزوی طول عمر برای معلم خوبم خانم نازی الفتی
خوشبختی یعنی... همین خوشی های کوچک
خوشبختی یعنی ... تعطیلات کوتاهی رو در کنار عزیزانت بودن
خوشبختی یعنی... خندیدن به شیطنت بچه هایت
خوشبختی یعنی... شاد بودن از شادی بچه هایت
به فردا فکر می کنم و وقتی بچه ها کنارم نیستن, قلبم فشرده میشه...
با این همه مشغله های ذهنی و دل نگرانی برای آینده؛ خوشبختم با خوشی های کوچکی که " حال" مرا می سازه.
مثل قحطی زده ها از اینترنت استفاده می کنم, انگار که قراره تموم بشه یا دنیا کن فی یکون بشه!
از وقتی گفتن دو هفته دیگه اینترنت ملی میاد بیشتر رو نتم و بیشتر می خونم و می گردم و ...
شاید دو هفته دیگه بیاد و باز هم همین بساط باشه و به اینترنت ملی هم عادت کنیم ولی الان هول می زنم و دل نمی کنم کامپیوتر رو خاموش کنم! حتا دیشب شات داون نکردم چون بهداد گفت "تور Tor" باز نمیشه از ترس, هایبرنت کردم.
خنده داره اینهمه مشکل داره رو سرمون می ریزه با تحریم ها و بالا رفتن ارز و ... ولی در حال حاضر مهمترین دغدغه ی من شده اینترنت ملی!
اینهم از عوارض اعتیاد ده ساله است دیگه!:)
در هایپراستار, غرفه ای هست که غذاهای آسیای شرقی رو می فروشه. انواع سوشی و کیمچی و ...
با مسئول غرفه صحبت می کردم و راجع به غذاها و مواد اولیه ی اون می پرسیدم... خانمی با هیجان گفت: بخرید که تحریم شروع بشه دیگه اینا پیدا نمیشن.
با تعجب نگاش کردم و گفتم: درد ما فقط همینه؟ تحریم بشیم سوشی و غذاهای خارجی گیر نمی آریم؟!
این علاقه زیاد به غذاهای آسیای شرقی هم به لطف کانال ماهواره ای "فارسی وان" و سریال های کره ایه که ملت مارو مجذوب خودش کرده. همین اشخاص غذاهای محلی کشورمون رو اصلن نمی شناسن ولی غذاهای کره ای با اسامی سخت رو خوب می شناسن و به راحتی تلفظ می کنند.
سال نوی میلادی رو به همه ی دوستان عزیز بخصوص دوستان خارج از کشور تبریک میگم و سالی همراه با صلح دوستی برای همه ی مردم دنیا آرزو دارم.
کلیپ " زمستون خدا " با صدای مهدی مجتبایی رو درست کردم که به مناسبت زمستون و سال نوی میلادی به همه ی شما عزیزان تقدیم می کنم.
سال هایی که سمنان بودم در این فصل همیشه عطر نرگس خونه رو پر می کرد. مدتی بود که احساس می کردم چیزی توی خونه گم شده. ..
این گم شده, عطر نرگس سمنان بود که بوی دوستی ها و خاطرات سال های دور رو برام همراه داشت.
شب یلدا رو در سمنان جشن گرفتیم. در اونجا در بدر به دنبال گل نرگس گشتم که این روزها نایاب شده چون نرگس سمنان عطرش اصیل تره و هنوز بکری خودش رو حفظ کرده , مثل عطر بوی دوستی بی غشه.
دیدار دوستانم و گل نرگسی که حالا عطرش تمام خونه رو پر کرده یادم می اندازه دوست داشتن های عمیق رو , دور بودن هم خش دار نمی کنه.
کتاب دوم دوست خوبم آقای مهرداد صدقی به چاپ رسید. این کتاب طنز که از زبان یک جنین نوشته شده بسیار زیبا و خواندنی ست. خواندن این طنز دلچسب رو به همه ی شما عزیزان توصیه می کنم.
آقای صدقی درمورد کتاب سوم شان که به زودی زیر چاپ می رود , گفتند:
"این کتاب حدود پانصد صفحه است و داستان آن در فضای بجنورد اتفاق افتاده و نام آن در حال حاضر" چله چخدی بهار گلده" انتخاب شده این عنوان ترکی است به معنای چله (زمستان) رفت بهار آمد.
برای این دوست جوانم آرزوی موفقیت دارم و در انتظار کتاب سوم ایشان که در همینجا معرفی کنم.
بخشی از متن کتاب:
داشتم با خودم فکر می کردم سوای مباحث فیزیولوژیک, اگر قرار بود ما جنین ها بجای رحم مادر در جایی از بدن پدرها زندگی می کردیم چه اتفاقی می افتاد:
احتمالاً در همان هفته اول حوصله شان سر می رفت و سزارین می کردند.
کشوی میزشان را از طریق هل دادن با شکمشان می بستند.
اگر ویار می کردند, باعث بوجود آمدن قحطی می شندن.
بخاطر بی توجهی, تا لحظه زایمان هم سراغ دکتر نمی رفتند و احتمالاً در اداره یا دستشویی وضع حمل می کردند.
به جای پوشیدن لباس راحت, کمربندشان را محکمتر می بستند تا بزرگی شکمشان مشخص نشود.
اگر بچه توی شکمشان لگد می زد, آنها هم فوراً توی سرش می زدند تا ادب شود!