يادداشت‌های روزانه

خانه         > روناک <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

January 29, 2012 12:30 AM

 

چگونه تبدیل به یک ربات شوید؟!

 

بهداد برای مقاله اش یک سری داده, داشت که باید آنها را در یک ستون قرار میداد. از من کمک خواست. یک روز تمام وقت برد تا چندین ستون را به یک ستون منتقل کردم (حدود 8000 داده بود) برای انتقال داده ها به ستون اصلی باید این کار رو می کردم:
کنترل + جهتگر راست
شیفت+ End
جهت گر پایین
کنترل + X
کنترل+ End
کنترل+ جهت گر چپ
جهت گر پایین
کنترل+ C
کنترل+ Home
تمام روز با سرعت این کلیدها رو پشت سرهم می زدم طوری که در انتها احساس کردم شدم مثل چارلی چاپلین در فیلم عصر جدید! حالم از دیدن کیبورد و کلیدها بد می شد. دیشب کابوس می دیدم که کلیدها رو عوضی می زنم و همه داده ها بهم ریخته و هی دوباره باید تکرار کنم!
وقتی بهداد رو می بینم ساعتها روی مقاله اش کار می کنه و گاهی عصبی توی هال قدم می زنه و روی مقاله اش فکر می کنه, دلم براش می سوزه. وقتی من برای یک سری داده اینطور کابوس دیدم اون برای تموم کردن مقاله اش چقدر کابوس می بینه؟!
کمتر از یک ماه به دفاعش مونده, براش انرژی مثبت بفرستید بتونه موفق بشه.


January 24, 2012 02:29 PM

 

روایت مرگ ...

 

وقتی خبر ناگواری می شنویم یا می خونیم متاسف میشیم. از خبر کشته شدگان زلزله گرفته تا سانحه هوایی و تصادفات جاده ای و ... ولی وقتی در این خبرها آشنایی جزو سانحه دیده گان باشه اونوقت خبر برامون هایلایت میشه و بیشتر ناراحتمون می کنه.
وقتی این خبر رو خوندم " روايتی از مرگ مسافران اتوبوس دريايی در خليج فارس، خبرآنلاين " بسیار متاسف شدم و از اینکه این همه بلا سر ملت ما میاد و همه هم بخاطر سو مدیریت و کمبود امکانات (از این به بعد که بیشتر هم خواهد شد بخاطر تحریم ها)
ولی وقتی امروز شنیدم دوتا از مسافرینی که جانشان رو از دست دادن, یکی از بهترین معلمینم در دوره ی راهنمایی بودند, خیلی ناراحت شدم و حالم گرفته شد. از صبح تمامن به گذشته فکر می کنم و چهره ی مهربون و دوست داشتنی آنها جلوی چشمامه. خبر رو که دوباره خوندم اشکام راه افتاد چقدر دردناک وقتی بدونی با مرگ دست و پنجه نرم می کنی و هیچ کاری هم نمیتونی بکنی.

خانم شهناز و نیره الفتی دو خواهر که از بهترین معلمین راهنمایی بجنورد بودن , در این سانحه جانشان رو از دست دادن.
روحشان شاد و یادشان گرامی

پ.ن: در خبری که به من داده بودن اشتباهن اسامی دو خانم الفتی رو نازی و شهناز دادن ولی خانم شهناز و نیره الفتی فوت کردن . با تشکر از فرزین عزیز برای اصلاح این خبر و با پوزش و آرزوی طول عمر برای معلم خوبم خانم نازی الفتی


January 15, 2012 07:50 PM

 

خوشبختی یعنی ...

 

خوشبختی یعنی... همین خوشی های کوچک
خوشبختی یعنی ... تعطیلات کوتاهی رو در کنار عزیزانت بودن
خوشبختی یعنی... خندیدن به شیطنت بچه هایت
خوشبختی یعنی... شاد بودن از شادی بچه هایت

به فردا فکر می کنم و وقتی بچه ها کنارم نیستن, قلبم فشرده میشه...
با این همه مشغله های ذهنی و دل نگرانی برای آینده؛ خوشبختم با خوشی های کوچکی که " حال" مرا می سازه.


January 6, 2012 03:25 PM

 

اینترنت ملی

 

مثل قحطی زده ها از اینترنت استفاده می کنم, انگار که قراره تموم بشه یا دنیا کن فی یکون بشه!
از وقتی گفتن دو هفته دیگه اینترنت ملی میاد بیشتر رو نتم و بیشتر می خونم و می گردم و ...
شاید دو هفته دیگه بیاد و باز هم همین بساط باشه و به اینترنت ملی هم عادت کنیم ولی الان هول می زنم و دل نمی کنم کامپیوتر رو خاموش کنم! حتا دیشب شات داون نکردم چون بهداد گفت "تور Tor" باز نمیشه از ترس, هایبرنت کردم.
خنده داره اینهمه مشکل داره رو سرمون می ریزه با تحریم ها و بالا رفتن ارز و ... ولی در حال حاضر مهمترین دغدغه ی من شده اینترنت ملی!
اینهم از عوارض اعتیاد ده ساله است دیگه!:)


January 4, 2012 07:15 PM

 

باز هم ... ملته که ما داریم؟!

 


در هایپراستار, غرفه ای هست که غذاهای آسیای شرقی رو می فروشه. انواع سوشی و کیمچی و ...
با مسئول غرفه صحبت می کردم و راجع به غذاها و مواد اولیه ی اون می پرسیدم... خانمی با هیجان گفت: بخرید که تحریم شروع بشه دیگه اینا پیدا نمیشن.
با تعجب نگاش کردم و گفتم: درد ما فقط همینه؟ تحریم بشیم سوشی و غذاهای خارجی گیر نمی آریم؟!

این علاقه زیاد به غذاهای آسیای شرقی هم به لطف کانال ماهواره ای "فارسی وان" و سریال های کره ایه که ملت مارو مجذوب خودش کرده. همین اشخاص غذاهای محلی کشورمون رو اصلن نمی شناسن ولی غذاهای کره ای با اسامی سخت رو خوب می شناسن و به راحتی تلفظ می کنند.


December 31, 2011 02:25 PM

 

زمستون خدا

 

سال نوی میلادی رو به همه ی دوستان عزیز بخصوص دوستان خارج از کشور تبریک میگم و سالی همراه با صلح دوستی برای همه ی مردم دنیا آرزو دارم.
کلیپ " زمستون خدا " با صدای مهدی مجتبایی رو درست کردم که به مناسبت زمستون و سال نوی میلادی به همه ی شما عزیزان تقدیم می کنم.



December 24, 2011 08:15 PM

 

عطر نرگس, عطر دوستی

 

سال هایی که سمنان بودم در این فصل همیشه عطر نرگس خونه رو پر می کرد. مدتی بود که احساس می کردم چیزی توی خونه گم شده. ..
این گم شده, عطر نرگس سمنان بود که بوی دوستی ها و خاطرات سال های دور رو برام همراه داشت.
شب یلدا رو در سمنان جشن گرفتیم. در اونجا در بدر به دنبال گل نرگس گشتم که این روزها نایاب شده چون نرگس سمنان عطرش اصیل تره و هنوز بکری خودش رو حفظ کرده , مثل عطر بوی دوستی بی غشه.
دیدار دوستانم و گل نرگسی که حالا عطرش تمام خونه رو پر کرده یادم می اندازه دوست داشتن های عمیق رو , دور بودن هم خش دار نمی کنه.

مشاهده کل مطلب "عطر نرگس, عطر دوستی"


December 20, 2011 11:30 PM

 

یلداتان مبارک

 

موزه مردم شناسی/ عمارت مفخم/ بجنورد


December 19, 2011 01:56 PM

 

بگیم ملته که ما داریم یا مملکته؟!

 

ما میگیم ملت گرسنه اند و نون ندارن بخورن ملت برای ثبت نام سکه ی بانکی شب جلوی بانک خوابیدن تو صف نوبت!
دلار هم که ساعتی بالا میره .


December 15, 2011 12:05 PM

 

مغز نوشته های یک جنین

 

کتاب دوم دوست خوبم آقای مهرداد صدقی به چاپ رسید. این کتاب طنز که از زبان یک جنین نوشته شده بسیار زیبا و خواندنی ست. خواندن این طنز دلچسب رو به همه ی شما عزیزان توصیه می کنم.

آقای صدقی درمورد کتاب سوم شان که به زودی زیر چاپ می رود , گفتند:
"این کتاب حدود پانصد صفحه است و داستان آن در فضای بجنورد اتفاق افتاده و نام آن در حال حاضر" چله چخدی بهار گلده" انتخاب شده این عنوان ترکی است به معنای چله (زمستان) رفت بهار آمد.

برای این دوست جوانم آرزوی موفقیت دارم و در انتظار کتاب سوم ایشان که در همینجا معرفی کنم.

بخشی از متن کتاب:

داشتم با خودم فکر می کردم سوای مباحث فیزیولوژیک, اگر قرار بود ما جنین ها بجای رحم مادر در جایی از بدن پدرها زندگی می کردیم چه اتفاقی می افتاد:
احتمالاً در همان هفته اول حوصله شان سر می رفت و سزارین می کردند.
کشوی میزشان را از طریق هل دادن با شکمشان می بستند.
اگر ویار می کردند, باعث بوجود آمدن قحطی می شندن.
بخاطر بی توجهی, تا لحظه زایمان هم سراغ دکتر نمی رفتند و احتمالاً در اداره یا دستشویی وضع حمل می کردند.
به جای پوشیدن لباس راحت, کمربندشان را محکمتر می بستند تا بزرگی شکمشان مشخص نشود.
اگر بچه توی شکمشان لگد می زد, آنها هم فوراً توی سرش می زدند تا ادب شود!


 
 

 

 

Links

یک کلیک برای همیشه
بجنوردان
طنز بجنورد
زن متولد ماکو
نیاک - یادداشتهای احمدسیف
کاریکلماتور
کاریکلماتور و مهدی فرج الهی
کاریکلماتورهای من
گنجینه اسرار
آموزش زبان انگلیسی
کلاسیک‌های وبلاگستان

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

ليست وبلاگهای به روز شده

Recent

چگونه تبدیل به یک ربات شوید؟!
روایت مرگ ...
خوشبختی یعنی ...
اینترنت ملی
باز هم ... ملته که ما داریم؟!
زمستون خدا
عطر نرگس, عطر دوستی
یلداتان مبارک
بگیم ملته که ما داریم یا مملکته؟!
مغز نوشته های یک جنین

Archives

January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []