زندگی می تونه خیلی زیبا باشه وقتی آفتاب کم جون پاییزی از پنجره اتاق می تابه و خوشحال از اینکه روزی دیگه رو با آفتاب زیبا شروع می کنی. پرانرژی و سرحال و با انگیزه به کارها می رسی ولی... یک لحظه .... یک خبر... می تونه غم دنیا رو روی دلت بریزه و بغضی تو گلوت و به پوچی زندگی فکر کنی!
صبح لیا زنگ زد , ضمن صحبت ها و در جواب پشت سرهم پرسیدن های من که: دیگه چه خبر اون طرف ها؟ چه خبرا در بجنورد و ... اون گفت: فکر می کنی باید خبری باشه؟
بعد با ناراحتی گفت هفته پیش اتفاقی افتاد که
نمی خواستم بهت بگم ولی حالا که اصرار داری میگم: « افسانه نورالله زاده» فوت کرده!
شوکه شدم و خشکم زد, نمی تونستم حرف بزنم- چند لحظه گیج بودم - باورم نمی شد,آخه چرا؟افسانه؟!
افسانه از بهترین دوستان خانوادگی ما بود. از بچگی اونو می شناختم. دختر بسیار خوشگل و شاد و سرحالی بود. هروقت خونه مادربزرگم می اومد با قهقهه های بلندش خونه رو پر از شادی می کرد.
خیلی جوون بود که همسرش فوت کرد. (زیر سی سال بود) او خیلی خوشگل بود و جوون ولی هیچ وقت ازدواج نکرد. دوتا دختراش رو بزرگ کرد و هردو ازدواج کردن. خودش هم مثل همیشه شاد و خنده رو. من افسانه رو هیچ وقت بدون لبخند و اخم کرده ندیدم. نگاه گرمش در چشمان قشنگ و آبی اون واقعن دوست داشتنی بود. و حالا....
از لیا پرسیدم آخه چرا؟ چطوری؟
گفت : به مفتی . تازه چند ماهی بود پراید خریده بود. هفته قبل با دخترش میرن بش قارداش که دوری بزنن, ماشین شون چپ میشه و اون می میره. به همین راحتی!
افسانه سرشار از زندگی بود. با کوچکترین چیز شاد بود و از زندگیش لذت می برد. او فقط 49 سال داشت.