چند سالی است که در سمنان نمایشگاه کتاب برگزار میشه ولی متاسفانه هر سال نمایشگاه کوچکتر و با کیفیت پایین تر برگزار میشه! برای شهر کوچکی مثل سمنان که تعداد کتابفروشی های آن کمتر از انگشتان دسته برگزاری این نمایشگاه ها واقعن باارزشه با وجود استقبال خوب مردم ولی سال به سال دریغ از پارسال! برای من همین کم هم غنیمتی است!
چیزی که برام جالب بود طرفداران رمان های عاشقانه ایرانی بود! بیشتر جمعیت, بخصوص جوون ها طرف کتاب های فهمیه رحیمی و امثال اون می رفتند! وقتی این همه رمان عاشقانه که همه مشابه هم هستند در کشور ما اینقدر طرفدار داره ارشاد حق داره کتاب های خوبی مثل «گوشواره مروارید» و «چراغ ها را من خاموش میکنم» را اجازه چاپ مجدد نده و خیلی از کتاب های خوب پشت در ارشاد بمونه و حق چاپ نگیره!
کتاب «شراره» رو پارسال هم در نمایشگاه دیدم برام خنده دار بود که عنوان کتاب اسم زن بود ولی عکس روی جلد عکس مرد
پ.ن: بلاخره کتاب یازده دقیقه/ پائولو کوئیلو رو در این نمایشگاه گیر آوردم.
دقت کردید هروقت خیلی خوشحال هستید, یه اتفاقی می افته و خوشی شما کمرنگ میشه , مثل تلنگری که هشدار میده, خوشی ها نمی تونه پایدار باشه! برای من که معمولن اینطوره.
این هفته روزهای خوبی داشتم. مامان و خواهرم (لیا) و روناک عزیزم پیشمون بودن و حسابی بهمون خوش گذشت. روناک با شیرین زبونی هاش چنان سرمون رو گرم کرده بود که متوجه گذشت لحظه ها نبودیم. ولی دیروز در آخرین روز اقامتشون اتفاقی افتاد که تمام خوشی این یک هفته رو از ما گرفت.
دیروز روناک در حین بازی با صورت به لبه میز خورد و شیشه میز روی پلکش رو برید. من و لیا توی اتاق بودیم با صدای جیغ روناک دویدیم توی هال. لیا که صورت پر خون روناک رو دید جیغ کشید و صورتش رو پوشوند و گریه کنان رفت توی اتاق (لیا به حد مرگ از خون میترسه!) من روناک رو بغل کردم و در حالی که از ترس قلبم داشت می ایستاد دستم رو جلوی صورتش گرفتم نمیدونستم کجای صورتش زخمی شده چون تمام صورتش خونی بود. بهروز پنبه و بتادین آورد و تمیز کردم دیدم روی پلکش بریده شده . وقتی بتادین زدم خون بند اومد ولی با عجله بردیم بیمارستان برای پانسمان. متاسفانه سمنان ,کلینک خصوصی برای پانسمان نداره و بیمارستان ها هم شلوغ هستند و کم توجه! وقتی برخورد پرستارهای بیمارستان رو دیدم و با سریال « پرستاران» مقایسه کردم برای خودمون متاسف شدم! همیشه دعا میکنم هیچوقت گذرمون به بیمارستان ها نیفته وگرنه...! نیم ساعت ما رو برای پذیرش اینور و اونور فرستادن بعد هم یک پرستار اخمو با بداخلاقی با روناک که از ترس گریه می کرد دعوا کرد که چیه خودتو لوس می کنی؟! ( با بچه سه ساله که از ترس گریه می کرد دعوا کردن واقعن نوبره!) بعد هم با ما دعوا کرد که مگه چی شده این همه آدم اومدین! خلاصه با بدعنقی همون کاری که من توی خونه کردم انجام داد.
خوشبختانه بریدگی عمیق نبود ولی حسابی ترسیدیم و حالمون گرفته شد.
روناک برای عروسک هاش اسم میذاشت, پدرش از او پرسید اسم منو چی میذاری؟ روناک گفت: اسم تو رو میذارم بستنی که بخورمت. لیا ازش پرسید اسم من چی؟ روناک کمی فکر کرد و گفت تو هم بستنی کاکائویی (آخه لیا سبزه است این هم صدای روناک گوش کنید.
×××
امشب بعد از سال ها برف بارید و در عرض دو ساعت سمنان کویری رو سفید پوش کرد. ما هم مثل ندید بدید ها آدم برفی درست کردیم و برف بازی اونم ساعت ۱۱ شب:)
هیچ نمی دونم یلدا بازی یا دیدن این عکس منو دوباره به گذشته ها برد . دوست دارم مطلبی در مورد دو تا از پسر خاله هام که به من خیلی نزدیک بودن, بنویسم.
من همیشه به سنت ها و فرهنگ هامون احترام گذاشتم ولی بعضی از این سنت ها که تحت تاثیر شرعیات است و باعث فاصله و نادیده گرفتن عواطف و احساسات ماست رو نمی تونم بپذیرم و همیشه برام سوال برانگیز بوده و چراهایی که هیچوقت نتونستم جوابی براشون گیر بیارم! دیوار فاصله ای که همین سنت ها بین گذشته و حال ما ایجاد می کنه و باعث میشه بهترین خاطره های ما کمرنگ و حتا بیرنگ و سرد بشه ‘ من رو ناراحت می کنه.
در فامیل بزرگ و بهم وابسته و در ضمن سنتی رشد کرده و بزرگ شدم. فامیلی دایی جان ناپلئونی! در راس خانواده, دایی جان قرار داشت که دایی جان ناپلئون ما بود و حرفش برای همه وحی مُنزل؛ ولی این رو هم بگم دایی جان خیلی مهربون و خوش قلبه و همه واقعن دوسش داریم. هفت تا خاله و خاله زاده های زیاد و وابستگی که بین خاله ها و خاله زاده ها بود باعث شده بود صمیمتی بین ما وجود داشته باشه و همه به این صمیمیت و نزدیکی غبطه بخورن.
همه دختر و پسر های فامیل با هم صمیمی و دوست بودیم ولی من وپسر خاله م, مجید بیشتر بهم نزدیک بودیم. مجید همفکر و راهنمای من بود و جای برادر بزرگ ِ نداشته من رو پر کرده بود. با وجودی که فقط 4 سال از من بزرگتر بود ولی براش احترام خاصی قائل بودم. او بود که به کتاب خوانی های پراکنده من نظم داد. تا 14 سالگی من هر کتابی گیر می آوردم می خوندم ولی او یاد داد کتاب ها رو انتخاب کنم! اولین کتابی که او به من داد بخونم , کتاب صد سال تنهایی گارسیا مارکز بود و بعد هم خرمگس و ... کتاب مورچگان موریس مترلینگ رو که آورد در مورد پیچیدگی و نظم زندگی مورچه ها برام صحبت کرد. اون کتاب باعث شد من با دقت بیشتری به اطرافم نگاه کنم و توجه به مورچه ها و تلاششون همیشه برام جالب بوده و با ارزش . من و او ساعت ها در مورد خیلی چیزا صحبت می کردیم و بحث می کردیم ولی با بزرگتر شدنمان باید و نباید ها پیدا شد و ایجاد فاصله! اوایل این فاصله ها پرچینی بیش نبود و ما دزدکی می تونستیم از روی این پرچین بپریم و باز هم با هم صحبت کنیم و کتاب بخونیم ولی کم کم پرچین به دیواری تبدیل شد دیواری که با ازدواجمون بلند تر شد و دیگه مثل قبل نمی تونستیم به سر و کله هم بزنیم و شوخی و خنده و دعواهای برادرانه او و یا تشویق هاش همه جای خودش رو به احترام خشکی داده بود. وقتی مجید منو شراره خانم صدا میزد احساس می کردم با یک غریبه صحبت میکنم نه پسر خاله ای که با هم بزرگ شدیم و رازهامون رو بهم می گفتیم. واین منو گیج می کرد که چرا؟ چرا باید چیزی به نام شرع و نامحرمی و حتا ازدواج باعث این فاصله ها بشه؟ و حالا علاوه بر ازدواج و نامحرمی و ... سیاست هم باعث شده این دیوار بسیار بلند شده به بلندی دیوارهای یک دژ! و من فقط افسوس می خورم به این همه فاصله !
امیر, یکی دیگه از پسر خاله هامه که خیلی دوسش دارم. وقتی 16 سالم بود او بدنیا اومد بچه خوشگل و دوست داشتنی بود و من از بچگی طور خاصی اونو دوست داشتم. با وجودی که ازدواج کردم و دور از بجنورد بودم ولی همیشه امیر رو بیشتر از بقیه دوست داشتم او هم وابستگی زیادی به من و خانواده ما داشت. ولی همینطور که او بزرگتر میشد دوباره فاصله ایجاد می شد. با وجودی که من اونو بچه خودم می دونستم چون در تر و خشک کردنش سهیم بودم و حس مادرانه نسبت به او داشتم ولی تعصبات خشک و سنتی باعث میشه خیلی از احساساتمون رو زیر پا بذاریم. امیری که همیشه از سر و کول من بالا می رفت حالا چون مردی شده بود من نمی تونستم مثل قبل با اون شوخی کنم و ببوسم و باید فاصله محرم و نامحرمی رو حفظ می کردم!
بسیاری از خواسته های ما تحت تاثیر سنت ها و فرهنگ هامونه و ما ناگزیر به پذیرش اونا هستیم حتا اگه قبول نداشته باشیم! ما همیشه تابع باید و نباید های زندگی هستیم !
من از این فاصله های سنتی بیزارم .
امسال برای اولین بار بعد از 25 سال که در غربت بودم و همیشه به تنهایی یلدا رو جشن می گرفتیم, یک شب یلدای واقعی داشتیم . مامان و لیا از بجنورد اومدن و شب یلدا رو مهمون خانواده خوب نامزد بهبودم بودیم و حسابی خوش گذشت. وقتی بعد از سه روز برگشتم دیدم توی وبلاگشهر یلدا بازی رواج پیدا کرده, آدم رو به یاد بازی های زمان کودکی می اندازه. اصلن به این فکر نکردم که ممکنه منم به این بازی کشیده بشم که امشب ایمیلی از دوست خوبم آقای بیطرف داشتم که من رو به این بازی دعوت کردن. خواستم براشون ایمیل بزنم و بگم یلدا تموم شده و منم به اندازه کافی از خودم در وبلاگم نوشتم نمی دونم چیزی هست که تازگی داشته باشه یا نه؟! ولی بعد وبلاگ سلمان که ایشون لینک داده بود رو خوندم دیدم بازی یلدا یک بهونه برای نزدیک شدن و نشانه دوستی در وبلاگشهر, برای همین تصمیم گرفتم در این بازی شرکت کنم. با تشکر از آبتین عزیز که من رو دعوت کردن:
بچه که بودم خیلی لاغر مردنی بودم و بسیار کم غذا و بد ادا بودم. من و دختر داییم هم سن هستیم (او 40 روز بزرگتر از منه) مامان می گفت : واسه تو غذا درست می کردم , نمی خوردی ولی شهلا ( دختر داییم) غذا رو می خورد و بعد از غذا هم یک شیشه شیر و حسابی تپل بود. بعد مامان گریه می کرده که من چرا هیچی نمی خورم و لاغر مردنی هستم. این بد غذایی تا دوران نوجوانیم ادامه داشت و همیشه لاغر و دراز بودم ولی حالا به عکس اون سالها من همیشه در حال رژیم هستم و اضافه وزن دارم و دختر داییم لاغره و به دنبال چاق شدن!
از بچگی عاشق بازی های پسرونه بودم و بیشتر همبازی هام پسر های فامیل بودن. یکی از همبازی هام نوه عموم بود که دو سال از من کوچکتر بود (اسمش بهروزه :) اون عاشق این بود که با من عروسک بازی کنه و من عشق دوچرخه اونو داشتم. هربار اون می اومد با هم عروسک بازی کنیم من کمی اونو با عروسک هام و بقول خودمون خاله بازی مشغول می کردم و بعد می گفتم مثلن باید برم خرید تو مواظب خونه باش من برم و زود برگردم و دوچرخه اونو می گرفتم و می رفتم ساعت ها دوچرخه سواری می کردم ( اون موقع 8 سالم بود)
عاشق فیلم و کتاب بودم و در هردو کاملن غرق می شدم و گاهی به خاطر این علاقه زیاد مسخره می شدم به حدی که هربار می خواستم کتاب بخونم یا فیلم ببینم احساس گناه می کردم!
همیشه یک دختر شاد و پر انرژی بودم ولی بسیار احساساتی , همیشه احساساتم بر منطقم غلبه کرده. هنوز هم همینطور هستم خیلی ها اینو می دونن و از همین ضعفم (احساساتی بودن) استفاده می کنن و خیلی هم اذیت شدم ولی هیچ جوری نتونستم تغییر کنم. بر خلاف بسیاری ازرفتارهام که جدی هستم و مصمم و نترس و همه فکر می کنن بسیار خشن هستم, ولی دل نازکی دارم که با یک تلنگر می شکنه و اشکم در میاد.
لجباز و یکدنده هستم ولی کینه ای نیستم. زود رنج هستم ولی خیلی خیلی زود فراموش می کنم. هیچوقت نمی تونم کسی رو به عمد اذیت کنم حتا کسانی که واقعن اذیتم کردن و من فرصت تلافی داشتم. شامه تیزی دارم و به بو خیلی حساسم برای همین در باشگاه ورزشی همیشه مشکل دارم ! چند سالی هست که شنواییم مشکل پیدا کرده و دچار کم شنوایی ارثی هستم. خودم با این مشکل کنار اومدم ولی از نا آگاهی اطرافیان که این رو معضلی می دونن همیشه عصبانی و ناراحت میشم. ضعیف بودن چشم در جامعه و فرهنگ ما عادیه و لی ضعف شنوایی مثل نقص عضو می مونه و بی فرهنگی اطرافیان و حرف ها و کارهاشون گاهی بیشتر از نشنیدن اذیتم می کنه!
کریسمس را به همه هموطنان مسیحی و دوستان خوبم در خارج از کشور تبریک میگم.
×××
دوست عزیزی لینک موزیک زیبایی رو برام فرستادن و خواهش کردن در سایت بذارم و از دوستانم تقاضا کنم این موزیک رو دانلود کنند. دانلود این موزیک قانونی است و برای کمک به این هنرمند. چون هرچقدر بیشتر دانلود شود رتبه موزیک هنرمند آن ارتقا پیدا میکنه. پس برای کمک به این هنرمند از شما عزیزان که به شیندخت سر می زنید خواهش میکنم حتمن این موزیک را دانلود کنید.
×××
یک پوزش از دوستان خوبم آقا کوروش و آقا آبتین و دوست بی نامی که برام کامنت گذاشتن.
پست قبلی رو من با عجله گذاشتم و متوجه باز بودن کامنتدونی نشدم و این عزیزان برام کامنت گذاشتن. با شرمندگی از این دوستان چون فعلن تصمیم ندارم کامنت دونی رو باز بذارم کامنتاتون رو پاک کردم ولی ممنونم از لطف تون. عذر من رو بپذیرید.
زنده نگه داشتن سنت ها و فرهنگ هامون نشانه هویت ماست. جشن شب یلدا یکی از قشنگترین سنت های ماست که خوشبختانه هنوز هم برای ما مهمه و این شب رو جشن می گیریم. شاید امروزه شب های یلدای ما به زیبایی گذشته نباشه و برای بچه های ما کرسی و آجیل شب یلدا که دست ساز مادربزرگها بود مفهومی نداشته باشه. خوراکی های شب یلدای اون موقع ها: تخمه خربزه و هندونه که در طول تابستون جمع می شد و برای شب یلدا بو داده میشد- بادوم و گردو و نخود چی کشمش و حلوای کدو حلوایی - انگور اونگ شده و هندونه و انار دون کرده شاید تنها میوه های شب یلدای ما بود ولی الان در تمام فصول بهترین میوه ها و آجیل ها در دسترسه و بچه های ما اون لذتی که ما از شب یلدا می بردیم رو نمی تونن حس کنن !
اس ام اس قشنگی امشب برام رسید که برای شما عزیزان میذارم:
عمرتون صد شب یلدا- دلتون قد یه دریا- توی این شب های سرما- یادتون همیشه با ما
یلدا پیشاپیش مبارک
عده ای از دوستان معلول گروه اینترنتی باور را تشکیل داده اند, افتخار دارم که این عزیزان من را در جمع خودشون پذیرفتن و من هم عضو گروه باور هستم. ایمیل های زیبایی دوستان در گروه می فرستند. یک متن زیبا که یکی از دوستان برای گروه فرستاده رو انتخاب کردم , بخوانید:
استادی در شروع کلاس درس, لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم, 100 گرم, 150 گرم
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن , نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم , چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید: خوب, اگر یک ساعت همین طور نگه دارم, چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دستتان کم کم درد می گیرد.
حق با تو است. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آن ها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید, اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آن ها فکر کنید, به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید, فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است. اما, مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب , آن ها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید. هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید, بر آیید!
دوست من , یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگی همین است!
توی آشپزخونه بودم که آیشین اومد پیشم و در رو بست. بهروز در آشپزخونه رو باز کرد بیاد تو , آیشین گفت: نیایید, آشپزخونه جای خانم هاست!
آیشین با خودش بازی می کرد و شال مامانش رو سرش کرده و محکم گره زده بود. گفتم: بازش کن , اتاق گرمه- خفه نشدی؟!
آیشین در حالیکه قیافه حق به جانبی گرفته بود گفت: عمه جون باید سرم کنم عادت کنم آخه چند روز دیگه بزرگ شدم مجبورم روسری سر کنم!!
هروقت کسی کلمه حالا رو بکار می بره آیشین فوری می خونه:
حالا- حالا حالا حالا
حالا دستا به بالا
با این ساز و کمونچه
بخونید همین حالا
پ.ن۱: اگه رای نداده بودم دچار عذاب وجدان بودم و الان از دست خودم عصبانی. وقتی می دونیم نتیجه چیه خنده داره که خودمون رو مضحکه کنیم!این پست رو هم برای تغییر ذائقه گذاشتم!
پ.ن۲:دوست بهبود انتخاب نشد. یکی از کاندیداهایی که دوره قبل هم بود, انتخاب شد . این آقا در مدت نمایندگی شورا تونست مدرک لیسانس بگیره- احتمالن در دوره جدید مدرک دکترا می گیره و کاندیدای ریاست جمهوری میشه!
برای اینکه برچسب تحریم کننده نخورم و به اصرار پسرهام بلاخره رفتم برای شوراها رای دادم.
اینم کاندیدایی که من بهش رای دادم دوست بهبودم بود. امیدوارم انتخاب بشه:)
این آقا این ژست ها را برای تست خوانندگی یا هنرپیشگی نگرفته! یکی از کاندیداهای شوراست!
4 تا از این بیلبورد ها را در چهارمیدان بزرگ سمنان نصب کرده. این همه هزینه برای انتخابات شورا؟! اگه برای ریاست جمهوری بود چه می کرد؟!!
واقعن لازمه این همه هزینه تبلیغاتی؟ رقابت بر سر تعداد عکس ها و بزرگ و کوچک بودن آنهاست؟ این انتظاریه که مردم از یک عضو شورا دارند؟!
این روزا همه جا بحث انتخابات شوراهاست. وبلاگ های اصلاح طلبان تشویق برای شرکت در انتخابات می کنن. شکل و شمایل خیابان ها با این همه تبلیغات دیدنیه . بیاد اولین دوره انتخابات شوراها می افتم. اون موقع همه در حال و هوای دوم خرداد و اصلاحات بودیم و با چه شوقی رای دادیم ولی حالا...
چیزی که در این دوره برام جالبه تعداد زیاد کاندیداهاست. برای شهرستانی مثل سمنان وجود این همه کاندیدا, باعث میشه همه رو به پای صندوق ها بکشن! چون اگه برای هر کاندید فقط اقوام و آشنایان رای بدن کافیه تا اکثر سمنانی ها در انتخابات شرکت کنن. جالب تر اینکه این همه هیاهو برای شوراهاست وخبرگان در حاشیه آن در سکوت کار خودش رو انجام میده و ما همچنان بازیچه هستیم در این آشفته بازار!
وقتی عکس کاندیداها رو نگاه می کنم بیاد مرحوم « مجید همتی» می افتم. در اولین دوره شوراها, بهبودم برای او تبلیغ می کرد و همه ما به او رای دادیم. مجید همتی بهترین دبیرعربی سمنان بود و از اصلاحاتی های پر و پا قرص. چند ماه قبل در اثر سانحه تصادف, فوت کرد.
یادش گرامی, روحش شاد.
×××
در وبلاگی خوندم وقتی کامنت دونی بسته باشه مثل کسی می مونیم که گوشمون رو گرفتیم و فقط حرف های خودمون رو می زنیم:) خب مدتی می خوام منم اینجوری حرف بزنم فقط برم رو منبر:) ولی
کتاب پائولای ایزابل آلنده رو خوندم. قشنگی خاصی داشت و خیلی دردناک. فقط توصیه میکنم بخونیدش. قسمتهایی از متن کتاب رو انتخاب کردم اینجا میذارم.
*دوران خردسالی من پر از ترس های بر زبان نیاورده بود؛ وحشت از مارگارا, که از من بیزار بود؛ ترس از این که پدرم بازگردد و ما را بگیرد, ترس از این که مادرم بمیرد یا شوهر کند؛ ترس از لولو خُرخُره, ترس از بازیهای بیرحمانه دایی هایم یا ترس از کارهایی که مردهای بد با دختر کوچولوها می کنند. هیچ وقت با کسی که نمی شناسی سوار ماشین نشو, توی خیابان با کسی حرف نزن, نگذار کسی به تنت دست بزند, نزدیک وکلی ها نرو. همیشه بر این باور بودم که من غیر از همه هستم؛ تا آنجا که یادم می اید احساس می کردم مطرودم, انگار که به خانواده ام یا به فضای اطرافم, یا به هیچ دار و دسته ای تعلق ندارم؛ تصورم بر این است که پرسشهای برخاسته از همین احساس تنهایی است که آدم را به نوشتن وادار می کند و برای پاسخ به همین پرسشها است که نطفه کتابها بسته می شود.
*اگر زن ها نفوذی دارند- آن هم گهگاه- تنها در محیط خانه است. قدرت اقتصاد و سیاست فقط در دست مردهاست, همینطور آداب و رسوم و فرهنگ؛ قوانین را وضع می کنند و هر جور دلشان بخواهد به کار می برند, و وقتی فشارهای جامعه و ابزارهای قانونی نتوانند زنان عصیان کرده را منقاد کنند, کلیسا با مُهر بی چون و چرای مردسالاری قدم به میدان می گذارد. اما چیزی که نمی شود گذشت کرد آن است که خود زن ها هستند که با پروراندن پسرهای از خودراضی و دختران توسری خور این نظم را تقویت میکنند و تداوم می بخشند.
*داشتن روح فداکاری سبب مباهات است: هر چه در راه خانواده بیشتر زجر بکشی بیشتر احساس افتخار می کنی. زن ها عادت کرده اند به جفت خود چون بچه ای نادان بنگرند و تمام تقصیرات جدی اش را , از مستی گرفته تا خشونت در محیط خانواده, ببخشند .... خب, او مرد است.
*این معجزه کوچولو از کجا آمده بود؟ پیش از آن که نطفه اش در شکم سلیا بسته شود کجا بود؟ هزار و یک سوال دارم که از او بپرسم, اما می ترسم وقتی از عهده پاسخ برآید فراموش کرده باشد بهشت چه شکل بوده است .... پیش از تولد, سکوت و بعد از مرگ, سکوت: زندگی چیزی نیست بجز صدایی میان دو سکوت بی پایان.
*زندگی ام سراسر تضاد است, یاد گرفته ام هر دو روی سکه را ببینم. هنگام بزرگترین موفقیت ها, منظره دردی که در آخر راه به انتظارم نشسته است از چشمم پنهان نمی ماند و وقتی که در افسردگی غرق می شوم, به انتظار خورشیدی می نشینم که می دانم طلوع خواهد کرد.
بچه ها همیشه برام جذابیت خاصی دارن و من ناخودآگاه به طرف شون کشیده میشم. فرقی نمی کنه دختر باشه یا پسر- زشت یا زیبا و .... معصومیت و پاکی اوناست که منو جذب می کنه . جالب اینجاست این حسی که در من هست انگار منتقل میشه و بچه ها هم به طرفم میان.
امید رضا کوچکترین عضو خانواده افغانی
عکس بالا,از بچه های افغانیه که گاهی به اونا کمکی می کنم. اولین بار که برای دادن نذری به پایین شهر رفته بودم همین بچه ها من رو جذب کردن و از اون موقع , مرتب به اونا سر می زنم
وقتی بهروز فهمید من به اونا کمک می کنم, گفت: ایرانی نیازمند نداریم که تو به افغانی ها کمک می کنی؟!
در جوابش گفتم: نیازمند فرقی نمی کنه کجایی باشه- اونا انسان هستند و بدتر از این در غربت! شاید همین غریب بودنشون باعث میشه من بیشتر بهشون توجه کنم.
این بار که براشون چیزی برده بودم اجازه گرفتم از خرابه ای که اسم خونه داره و اونا زندگی می کنن عکس بگیرم. وقتی بهروز عکس ها رو دید فهمید چرا من به اینا کمک می کنم.
این خرابه اسم خونه رو داره برای این افغانی های پناهنده . وقتی ازشون پرسیدم برگردید کشورتون راحت تر نیستید؟ در جوابم گفتند نه! هرکسی رفته پشیمون شده چون نه کار هست نه خونه و ...!
در این اتاق ۹ نفر زندگی میکنن
ودر این اتاق ۵ نفر و کرایه هرکدوم از این اتاقها- پنج هزارتومن!
جواب این آوارگی و دربدری و این طرز زندگی رو چه کسی باید بده؟!
این بچه های زیبا که هیچ نقشی در آمدن به این دنیا نداشتن باید تاوان چی رو پس بدن؟
در سفر حج هم دوربینم به دنبال بچه ها بود!
این دختر بچه وقتی دوربینم رو دید فوری جلوی دوربین ژست گرفت:)
این بچه زیبا هم ابزار کار مادرش بود! گدایی که از این بچه استفاده میکرد برای ترحم و کاسبی!