يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

December 29, 2006 12:06 AM

 

روناک / برف سمنان

 

دقت کردید هروقت خیلی خوشحال هستید, یه اتفاقی می افته و خوشی شما کمرنگ میشه , مثل تلنگری که هشدار میده, خوشی ها نمی تونه پایدار باشه! برای من که معمولن اینطوره.
این هفته روزهای خوبی داشتم. مامان و خواهرم (لیا) و روناک عزیزم پیشمون بودن و حسابی بهمون خوش گذشت. روناک با شیرین زبونی هاش چنان سرمون رو گرم کرده بود که متوجه گذشت لحظه ها نبودیم. ولی دیروز در آخرین روز اقامتشون اتفاقی افتاد که تمام خوشی این یک هفته رو از ما گرفت.

دیروز روناک در حین بازی با صورت به لبه میز خورد و شیشه میز روی پلکش رو برید. من و لیا توی اتاق بودیم با صدای جیغ روناک دویدیم توی هال. لیا که صورت پر خون روناک رو دید جیغ کشید و صورتش رو پوشوند و گریه کنان رفت توی اتاق (لیا به حد مرگ از خون میترسه!) من روناک رو بغل کردم و در حالی که از ترس قلبم داشت می ایستاد دستم رو جلوی صورتش گرفتم نمیدونستم کجای صورتش زخمی شده چون تمام صورتش خونی بود. بهروز پنبه و بتادین آورد و تمیز کردم دیدم روی پلکش بریده شده . وقتی بتادین زدم خون بند اومد ولی با عجله بردیم بیمارستان برای پانسمان. متاسفانه سمنان ,کلینک خصوصی برای پانسمان نداره و بیمارستان ها هم شلوغ هستند و کم توجه! وقتی برخورد پرستارهای بیمارستان رو دیدم و با سریال « پرستاران» مقایسه کردم برای خودمون متاسف شدم! همیشه دعا میکنم هیچوقت گذرمون به بیمارستان ها نیفته وگرنه...! نیم ساعت ما رو برای پذیرش اینور و اونور فرستادن بعد هم یک پرستار اخمو با بداخلاقی با روناک که از ترس گریه می کرد دعوا کرد که چیه خودتو لوس می کنی؟! ( با بچه سه ساله که از ترس گریه می کرد دعوا کردن واقعن نوبره!) بعد هم با ما دعوا کرد که مگه چی شده این همه آدم اومدین! خلاصه با بدعنقی همون کاری که من توی خونه کردم انجام داد.

خوشبختانه بریدگی عمیق نبود ولی حسابی ترسیدیم و حالمون گرفته شد.

روناک برای عروسک هاش اسم میذاشت, پدرش از او پرسید اسم منو چی میذاری؟ روناک گفت: اسم تو رو میذارم بستنی که بخورمت. لیا ازش پرسید اسم من چی؟ روناک کمی فکر کرد و گفت تو هم بستنی کاکائویی (آخه لیا سبزه است

×××

امشب بعد از سال ها برف بارید و در عرض دو ساعت سمنان کویری رو سفید پوش کرد. ما هم مثل ندید بدید ها آدم برفی درست کردیم و برف بازی اونم ساعت ۱۱ شب:)





December 26, 2006 12:54 AM

 

فاصله های سنتی!

 

هیچ نمی دونم یلدا بازی یا دیدن این عکس منو دوباره به گذشته ها برد . دوست دارم مطلبی در مورد دو تا از پسر خاله هام که به من خیلی نزدیک بودن, بنویسم.

من همیشه به سنت ها و فرهنگ هامون احترام گذاشتم ولی بعضی از این سنت ها که تحت تاثیر شرعیات است و باعث فاصله و نادیده گرفتن عواطف و احساسات ماست رو نمی تونم بپذیرم و همیشه برام سوال برانگیز بوده و چراهایی که هیچوقت نتونستم جوابی براشون گیر بیارم! دیوار فاصله ای که همین سنت ها بین گذشته و حال ما ایجاد می کنه و باعث میشه بهترین خاطره های ما کمرنگ و حتا بیرنگ و سرد بشه ‘ من رو ناراحت می کنه.

در فامیل بزرگ و بهم وابسته و در ضمن سنتی رشد کرده و بزرگ شدم. فامیلی دایی جان ناپلئونی! در راس خانواده, دایی جان قرار داشت که دایی جان ناپلئون ما بود و حرفش برای همه وحی مُنزل؛ ولی این رو هم بگم دایی جان خیلی مهربون و خوش قلبه و همه واقعن دوسش داریم. هفت تا خاله و خاله زاده های زیاد و وابستگی که بین خاله ها و خاله زاده ها بود باعث شده بود صمیمتی بین ما وجود داشته باشه و همه به این صمیمیت و نزدیکی غبطه بخورن.
همه دختر و پسر های فامیل با هم صمیمی و دوست بودیم ولی من وپسر خاله م, مجید بیشتر بهم نزدیک بودیم. مجید همفکر و راهنمای من بود و جای برادر بزرگ ِ نداشته من رو پر کرده بود. با وجودی که فقط 4 سال از من بزرگتر بود ولی براش احترام خاصی قائل بودم. او بود که به کتاب خوانی های پراکنده من نظم داد. تا 14 سالگی من هر کتابی گیر می آوردم می خوندم ولی او یاد داد کتاب ها رو انتخاب کنم! اولین کتابی که او به من داد بخونم , کتاب صد سال تنهایی گارسیا مارکز بود و بعد هم خرمگس و ... کتاب مورچگان موریس مترلینگ رو که آورد در مورد پیچیدگی و نظم زندگی مورچه ها برام صحبت کرد. اون کتاب باعث شد من با دقت بیشتری به اطرافم نگاه کنم و توجه به مورچه ها و تلاششون همیشه برام جالب بوده و با ارزش . من و او ساعت ها در مورد خیلی چیزا صحبت می کردیم و بحث می کردیم ولی با بزرگتر شدنمان باید و نباید ها پیدا شد و ایجاد فاصله! اوایل این فاصله ها پرچینی بیش نبود و ما دزدکی می تونستیم از روی این پرچین بپریم و باز هم با هم صحبت کنیم و کتاب بخونیم ولی کم کم پرچین به دیواری تبدیل شد دیواری که با ازدواجمون بلند تر شد و دیگه مثل قبل نمی تونستیم به سر و کله هم بزنیم و شوخی و خنده و دعواهای برادرانه او و یا تشویق هاش همه جای خودش رو به احترام خشکی داده بود. وقتی مجید منو شراره خانم صدا میزد احساس می کردم با یک غریبه صحبت میکنم نه پسر خاله ای که با هم بزرگ شدیم و رازهامون رو بهم می گفتیم. واین منو گیج می کرد که چرا؟ چرا باید چیزی به نام شرع و نامحرمی و حتا ازدواج باعث این فاصله ها بشه؟ و حالا علاوه بر ازدواج و نامحرمی و ... سیاست هم باعث شده این دیوار بسیار بلند شده به بلندی دیوارهای یک دژ! و من فقط افسوس می خورم به این همه فاصله !

امیر, یکی دیگه از پسر خاله هامه که خیلی دوسش دارم. وقتی 16 سالم بود او بدنیا اومد بچه خوشگل و دوست داشتنی بود و من از بچگی طور خاصی اونو دوست داشتم. با وجودی که ازدواج کردم و دور از بجنورد بودم ولی همیشه امیر رو بیشتر از بقیه دوست داشتم او هم وابستگی زیادی به من و خانواده ما داشت. ولی همینطور که او بزرگتر میشد دوباره فاصله ایجاد می شد. با وجودی که من اونو بچه خودم می دونستم چون در تر و خشک کردنش سهیم بودم و حس مادرانه نسبت به او داشتم ولی تعصبات خشک و سنتی باعث میشه خیلی از احساساتمون رو زیر پا بذاریم. امیری که همیشه از سر و کول من بالا می رفت حالا چون مردی شده بود من نمی تونستم مثل قبل با اون شوخی کنم و ببوسم و باید فاصله محرم و نامحرمی رو حفظ می کردم!

بسیاری از خواسته های ما تحت تاثیر سنت ها و فرهنگ هامونه و ما ناگزیر به پذیرش اونا هستیم حتا اگه قبول نداشته باشیم! ما همیشه تابع باید و نباید های زندگی هستیم !
من از این فاصله های سنتی بیزارم .


December 24, 2006 12:56 AM

 

دانلود یک موزیک

 

کریسمس را به همه هموطنان مسیحی و دوستان خوبم در خارج از کشور تبریک میگم.

×××
دوست عزیزی لینک موزیک زیبایی رو برام فرستادن و خواهش کردن در سایت بذارم و از دوستانم تقاضا کنم این موزیک رو دانلود کنند. دانلود این موزیک قانونی است و برای کمک به این هنرمند. چون هرچقدر بیشتر دانلود شود رتبه موزیک هنرمند آن ارتقا پیدا میکنه. پس برای کمک به این هنرمند از شما عزیزان که به شیندخت سر می زنید خواهش میکنم حتمن این موزیک را دانلود کنید.

×××

یک پوزش از دوستان خوبم آقا کوروش و آقا آبتین و دوست بی نامی که برام کامنت گذاشتن.

پست قبلی رو من با عجله گذاشتم و متوجه باز بودن کامنتدونی نشدم و این عزیزان برام کامنت گذاشتن. با شرمندگی از این دوستان چون فعلن تصمیم ندارم کامنت دونی رو باز بذارم کامنتاتون رو پاک کردم ولی ممنونم از لطف تون. عذر من رو بپذیرید.


December 21, 2006 01:33 AM

 

شب یلدا

 

زنده نگه داشتن سنت ها و فرهنگ هامون نشانه هویت ماست. جشن شب یلدا یکی از قشنگترین سنت های ماست که خوشبختانه هنوز هم برای ما مهمه و این شب رو جشن می گیریم. شاید امروزه شب های یلدای ما به زیبایی گذشته نباشه و برای بچه های ما کرسی و آجیل شب یلدا که دست ساز مادربزرگها بود مفهومی نداشته باشه. خوراکی های شب یلدای اون موقع ها: تخمه خربزه و هندونه که در طول تابستون جمع می شد و برای شب یلدا بو داده میشد- بادوم و گردو و نخود چی کشمش و حلوای کدو حلوایی - انگور اونگ شده و هندونه و انار دون کرده شاید تنها میوه های شب یلدای ما بود ولی الان در تمام فصول بهترین میوه ها و آجیل ها در دسترسه و بچه های ما اون لذتی که ما از شب یلدا می بردیم رو نمی تونن حس کنن !

×××

آشپزخونه هم با طرز تهیه پای سیب آپدیت شد.

به لینکهای صفحه اول هم سر بزنید.


December 18, 2006 12:24 PM

 

زندگی همین است

 

عده ای از دوستان معلول گروه اینترنتی باور را تشکیل داده اند, افتخار دارم که این عزیزان من را در جمع خودشون پذیرفتن و من هم عضو گروه باور هستم. ایمیل های زیبایی دوستان در گروه می فرستند. یک متن زیبا که یکی از دوستان برای گروه فرستاده رو انتخاب کردم , بخوانید:


استادی در شروع کلاس درس, لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم, 100 گرم, 150 گرم
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن , نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم , چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید: خوب, اگر یک ساعت همین طور نگه دارم, چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دستتان کم کم درد می گیرد.
حق با تو است. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آن ها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید, اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آن ها فکر کنید, به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید, فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است. اما, مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب , آن ها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید. هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید, بر آیید!



دوست من , یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگی همین است!


December 16, 2006 05:59 PM

 

مجبورم روسری سر کنم!!

 

توی آشپزخونه بودم که آیشین اومد پیشم و در رو بست. بهروز در آشپزخونه رو باز کرد بیاد تو , آیشین گفت: نیایید, آشپزخونه جای خانم هاست!

آیشین با خودش بازی می کرد و شال مامانش رو سرش کرده و محکم گره زده بود. گفتم: بازش کن , اتاق گرمه- خفه نشدی؟!
آیشین در حالیکه قیافه حق به جانبی گرفته بود گفت: عمه جون باید سرم کنم عادت کنم آخه چند روز دیگه بزرگ شدم مجبورم روسری سر کنم!!

هروقت کسی کلمه حالا رو بکار می بره آیشین فوری می خونه:
حالا- حالا حالا حالا
حالا دستا به بالا
با این ساز و کمونچه
بخونید همین حالا



December 12, 2006 12:42 PM

 

خرمالوی کال

 


بعضی آدم ها مثل خرمالوی کال می مونن, حرف زدن باهاشون دهن رو گس می کنه!


December 9, 2006 01:10 PM

 

Polina Semionova

 

این باله زیبا رو ببینید.


December 8, 2006 01:32 PM

 

پائولا / ایزابل آلنده

 

کتاب پائولای ایزابل آلنده رو خوندم. قشنگی خاصی داشت و خیلی دردناک. فقط توصیه میکنم بخونیدش. قسمتهایی از متن کتاب رو انتخاب کردم اینجا میذارم.


*دوران خردسالی من پر از ترس های بر زبان نیاورده بود؛ وحشت از مارگارا, که از من بیزار بود؛ ترس از این که پدرم بازگردد و ما را بگیرد, ترس از این که مادرم بمیرد یا شوهر کند؛ ترس از لولو خُرخُره, ترس از بازیهای بیرحمانه دایی هایم یا ترس از کارهایی که مردهای بد با دختر کوچولوها می کنند. هیچ وقت با کسی که نمی شناسی سوار ماشین نشو, توی خیابان با کسی حرف نزن, نگذار کسی به تنت دست بزند, نزدیک وکلی ها نرو. همیشه بر این باور بودم که من غیر از همه هستم؛ تا آنجا که یادم می اید احساس می کردم مطرودم, انگار که به خانواده ام یا به فضای اطرافم, یا به هیچ دار و دسته ای تعلق ندارم؛ تصورم بر این است که پرسشهای برخاسته از همین احساس تنهایی است که آدم را به نوشتن وادار می کند و برای پاسخ به همین پرسشها است که نطفه کتابها بسته می شود.


*اگر زن ها نفوذی دارند- آن هم گهگاه- تنها در محیط خانه است. قدرت اقتصاد و سیاست فقط در دست مردهاست, همینطور آداب و رسوم و فرهنگ؛ قوانین را وضع می کنند و هر جور دلشان بخواهد به کار می برند, و وقتی فشارهای جامعه و ابزارهای قانونی نتوانند زنان عصیان کرده را منقاد کنند, کلیسا با مُهر بی چون و چرای مردسالاری قدم به میدان می گذارد. اما چیزی که نمی شود گذشت کرد آن است که خود زن ها هستند که با پروراندن پسرهای از خودراضی و دختران توسری خور این نظم را تقویت میکنند و تداوم می بخشند.

*داشتن روح فداکاری سبب مباهات است: هر چه در راه خانواده بیشتر زجر بکشی بیشتر احساس افتخار می کنی. زن ها عادت کرده اند به جفت خود چون بچه ای نادان بنگرند و تمام تقصیرات جدی اش را , از مستی گرفته تا خشونت در محیط خانواده, ببخشند .... خب, او مرد است.

*این معجزه کوچولو از کجا آمده بود؟ پیش از آن که نطفه اش در شکم سلیا بسته شود کجا بود؟ هزار و یک سوال دارم که از او بپرسم, اما می ترسم وقتی از عهده پاسخ برآید فراموش کرده باشد بهشت چه شکل بوده است .... پیش از تولد, سکوت و بعد از مرگ, سکوت: زندگی چیزی نیست بجز صدایی میان دو سکوت بی پایان.

*زندگی ام سراسر تضاد است, یاد گرفته ام هر دو روی سکه را ببینم. هنگام بزرگترین موفقیت ها, منظره دردی که در آخر راه به انتظارم نشسته است از چشمم پنهان نمی ماند و وقتی که در افسردگی غرق می شوم, به انتظار خورشیدی می نشینم که می دانم طلوع خواهد کرد.



December 5, 2006 03:25 PM

 

رویاهایت را فرو مگذار

 

می توانی به رویاهایت فرو روی, از آن پس طرحی از رویا در زندگی خویش نقش بندی و آنگاه با خود عهد کنی که بنایی را سنگ به سنگ بنیاد نهی. اما هشدار, اگر ترا رویایی باید, رویایی بزرگ را دریاب

« گیلفورد دادلی»

×××

آشپزخانه هم با طرز تهیه کیک ساده افتتاح شد.

از لینکدونی در صفحه اول هم دیدن کنید.


December 3, 2006 11:15 PM

 

خانه جدید

 

سال قبل فضایی گرفتم تا شیندخت رو دات کام کنم ولی طراحی سایت با اشکال روبرو شد و افتتاح سایت یکسال طول کشید ولی بلاخره امروز این سایت آماده شده. از دوستان عزیزی که در این مدت با راهنمایی ها و کمک هاشون من رو یاری کردند واقعن سپاسگزارم. همینطور از آقای عطاران که زحمت نصب موییل تایپ رو کشیدند ,ممنونم.

دل کندن از بلاگ اسپات که 5 سال با امکانات خوبش خو گرفته بودم سخته ولی خب خونه شخصی یه چیز دیگه است:)
فوتوبلاگ و صفحه آشپزی هنوز آماده نشده امیدوارم هر چه زودتر این دوبخش هم فعال بشه.

لینکدونی هم در صفحه اول سایت قرار داره اونجا هم سر بزنید.
سایت شیندخت مثل همیشه نیاز به همراهی شما عزیزان داره.

×××

امروز دوازدهم آذر (سوم دسامبر) روز جهانی معلولین بر همه معلولین کشورمان مبارک باد.

×××

علاقه پسرهام به لینکین پارک و گوش کردن موزیک هاش به من هم سرایت کرده:) آهنگ " نوم" از " لینکین پارک" Numb /linkinpark رو خیلی دوست دارم اونو تقدیم می کنم به همه شما عزیزان.

خسته شدم از این که همش بخوام اونی باشم که تو میخوای
احساس بی وفایی زیاد
گم شده زیر سطح
نمی دونم از من چی می خوای
تحت فشار
اونی که تو می خوای بودن

×××

از شهربانوی عزیزم بخاطر شعر زیبایی که برای افتتاح شیندخت و شعر ترکی سایت برام فرستاده بی نهایت ممنونم.

شبم را به گیسویت تشبیه کردم
دورنرو بیا پیشم سوگلیم
در لبهایت حرفم را گم کرده ام
با خنده ات جانم را بگیر سوگلیم


December 3, 2006 12:28 AM

 

تولد امام رضا

 

عصر آماده شده بودم برم باشگاه, از در خونه که بیرون رفتم , دیدم خیابون پر از ماشینه - ترافیک سنگینی که در مرکز شهر سمنان اینطور سابقه نداشت چه برسه به خیابون فرعی ما!
اونقدر برام جالب بود که فوری رفتم دوربین رو برداشتم و عکس گرفتم:) بهروز گفت امروز تولد امام رضا ست و در میدون امام رضا جشن گرفتن راه رو بستن ماشین ها از اینجا میان!

میدون امام رضا در ورودی شهر سمنان از طرف مشهد قرار داره (شرق سمنان) همینطور شهرک صنعتی و دانشگاه های سمنان ( دانشگاه فنی و دانشگاه آزاد) در جاده سمنان- دامغان قرار دارند. همه ماشین ها و سرویس کارخونه ها برای ورود به شهر از این میدون باید بگذرند و امشب به خاطر جشن این میدون رو بسته بودند و همه ماشین ها مجبور بودند از خیابون فرعی ما عبور کنند و همین ترافیک منجر به تصادفی هم در تقاطع خیابون شد!
آیا لازم بود این جشن حتمن در میدون امام رضا اونم در ساعتی که سرویس کارخونه ها و دانشگاها از اونجا عبور می کنند , گرفته بشه؟!( ساعت 6 عصر) فقط چون اسم میدون امام رضاست!


پ.ن: الان نیمه شبه این مطلب رو پست میکنم و درواقع باید بنویسم عصر دیروز:)


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

روناک / برف سمنان
فاصله های سنتی!
دانلود یک موزیک
شب یلدا
زندگی همین است
مجبورم روسری سر کنم!!
خرمالوی کال
Polina Semionova
پائولا / ایزابل آلنده
رویاهایت را فرو مگذار

Archives

March 2016
February 2016
December 2015
November 2015
October 2015
August 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
February 2015
January 2015
November 2014
October 2014
September 2014
August 2014
July 2014
June 2014
May 2014
April 2014
March 2014
February 2014
January 2014
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []