يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

 

یلدا بازی یا بازی زمستانه

 

امسال برای اولین بار بعد از 25 سال که در غربت بودم و همیشه به تنهایی یلدا رو جشن می گرفتیم, یک شب یلدای واقعی داشتیم . مامان و لیا از بجنورد اومدن و شب یلدا رو مهمون خانواده خوب نامزد بهبودم بودیم و حسابی خوش گذشت. وقتی بعد از سه روز برگشتم دیدم توی وبلاگشهر یلدا بازی رواج پیدا کرده, آدم رو به یاد بازی های زمان کودکی می اندازه. اصلن به این فکر نکردم که ممکنه منم به این بازی کشیده بشم که امشب ایمیلی از دوست خوبم آقای بیطرف داشتم که من رو به این بازی دعوت کردن. خواستم براشون ایمیل بزنم و بگم یلدا تموم شده و منم به اندازه کافی از خودم در وبلاگم نوشتم نمی دونم چیزی هست که تازگی داشته باشه یا نه؟! ولی بعد وبلاگ سلمان که ایشون لینک داده بود رو خوندم دیدم بازی یلدا یک بهونه برای نزدیک شدن و نشانه دوستی در وبلاگشهر, برای همین تصمیم گرفتم در این بازی شرکت کنم. با تشکر از آبتین عزیز که من رو دعوت کردن:


بچه که بودم خیلی لاغر مردنی بودم و بسیار کم غذا و بد ادا بودم. من و دختر داییم هم سن هستیم (او 40 روز بزرگتر از منه) مامان می گفت : واسه تو غذا درست می کردم , نمی خوردی ولی شهلا ( دختر داییم) غذا رو می خورد و بعد از غذا هم یک شیشه شیر و حسابی تپل بود. بعد مامان گریه می کرده که من چرا هیچی نمی خورم و لاغر مردنی هستم. این بد غذایی تا دوران نوجوانیم ادامه داشت و همیشه لاغر و دراز بودم ولی حالا به عکس اون سالها من همیشه در حال رژیم هستم و اضافه وزن دارم و دختر داییم لاغره و به دنبال چاق شدن!

از بچگی عاشق بازی های پسرونه بودم و بیشتر همبازی هام پسر های فامیل بودن. یکی از همبازی هام نوه عموم بود که دو سال از من کوچکتر بود (اسمش بهروزه :) اون عاشق این بود که با من عروسک بازی کنه و من عشق دوچرخه اونو داشتم. هربار اون می اومد با هم عروسک بازی کنیم من کمی اونو با عروسک هام و بقول خودمون خاله بازی مشغول می کردم و بعد می گفتم مثلن باید برم خرید تو مواظب خونه باش من برم و زود برگردم و دوچرخه اونو می گرفتم و می رفتم ساعت ها دوچرخه سواری می کردم ( اون موقع 8 سالم بود)

عاشق فیلم و کتاب بودم و در هردو کاملن غرق می شدم و گاهی به خاطر این علاقه زیاد مسخره می شدم به حدی که هربار می خواستم کتاب بخونم یا فیلم ببینم احساس گناه می کردم!

همیشه یک دختر شاد و پر انرژی بودم ولی بسیار احساساتی , همیشه احساساتم بر منطقم غلبه کرده. هنوز هم همینطور هستم خیلی ها اینو می دونن و از همین ضعفم (احساساتی بودن) استفاده می کنن و خیلی هم اذیت شدم ولی هیچ جوری نتونستم تغییر کنم. بر خلاف بسیاری ازرفتارهام که جدی هستم و مصمم و نترس و همه فکر می کنن بسیار خشن هستم, ولی دل نازکی دارم که با یک تلنگر می شکنه و اشکم در میاد.

لجباز و یکدنده هستم ولی کینه ای نیستم. زود رنج هستم ولی خیلی خیلی زود فراموش می کنم. هیچوقت نمی تونم کسی رو به عمد اذیت کنم حتا کسانی که واقعن اذیتم کردن و من فرصت تلافی داشتم. شامه تیزی دارم و به بو خیلی حساسم برای همین در باشگاه ورزشی همیشه مشکل دارم ! چند سالی هست که شنواییم مشکل پیدا کرده و دچار کم شنوایی ارثی هستم. خودم با این مشکل کنار اومدم ولی از نا آگاهی اطرافیان که این رو معضلی می دونن همیشه عصبانی و ناراحت میشم. ضعیف بودن چشم در جامعه و فرهنگ ما عادیه و لی ضعف شنوایی مثل نقص عضو می مونه و بی فرهنگی اطرافیان و حرف ها و کارهاشون گاهی بیشتر از نشنیدن اذیتم می کنه!

خب طبق سنت این بازی باید ۵ نفر رو معرفی کنم من این دوستان رو معرفی میکنم. مهرشید عزیز- امیر آقای گل- آقا قادر عزیز-
آقا نادر عزیز- کلینکس نازنین


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

بهبودم سرباز شد.
یلدا مبارک
دختر خوانده من
ما زن‌ها و شما مردها!
پل الوار
کاش مسئولان تربیت بدنی سمنان بخونن!
ویدئو
تشکر
درگذشت خواهر همسرم
سمنان بارانی

Archives

December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []