هیچ نمی دونم یلدا بازی یا دیدن این عکس منو دوباره به گذشته ها برد . دوست دارم مطلبی در مورد دو تا از پسر خاله هام که به من خیلی نزدیک بودن, بنویسم.
من همیشه به سنت ها و فرهنگ هامون احترام گذاشتم ولی بعضی از این سنت ها که تحت تاثیر شرعیات است و باعث فاصله و نادیده گرفتن عواطف و احساسات ماست رو نمی تونم بپذیرم و همیشه برام سوال برانگیز بوده و چراهایی که هیچوقت نتونستم جوابی براشون گیر بیارم! دیوار فاصله ای که همین سنت ها بین گذشته و حال ما ایجاد می کنه و باعث میشه بهترین خاطره های ما کمرنگ و حتا بیرنگ و سرد بشه ‘ من رو ناراحت می کنه.
در فامیل بزرگ و بهم وابسته و در ضمن سنتی رشد کرده و بزرگ شدم. فامیلی دایی جان ناپلئونی! در راس خانواده, دایی جان قرار داشت که دایی جان ناپلئون ما بود و حرفش برای همه وحی مُنزل؛ ولی این رو هم بگم دایی جان خیلی مهربون و خوش قلبه و همه واقعن دوسش داریم. هفت تا خاله و خاله زاده های زیاد و وابستگی که بین خاله ها و خاله زاده ها بود باعث شده بود صمیمتی بین ما وجود داشته باشه و همه به این صمیمیت و نزدیکی غبطه بخورن.
همه دختر و پسر های فامیل با هم صمیمی و دوست بودیم ولی من وپسر خاله م, مجید بیشتر بهم نزدیک بودیم. مجید همفکر و راهنمای من بود و جای برادر بزرگ ِ نداشته من رو پر کرده بود. با وجودی که فقط 4 سال از من بزرگتر بود ولی براش احترام خاصی قائل بودم. او بود که به کتاب خوانی های پراکنده من نظم داد. تا 14 سالگی من هر کتابی گیر می آوردم می خوندم ولی او یاد داد کتاب ها رو انتخاب کنم! اولین کتابی که او به من داد بخونم , کتاب صد سال تنهایی گارسیا مارکز بود و بعد هم خرمگس و ... کتاب مورچگان موریس مترلینگ رو که آورد در مورد پیچیدگی و نظم زندگی مورچه ها برام صحبت کرد. اون کتاب باعث شد من با دقت بیشتری به اطرافم نگاه کنم و توجه به مورچه ها و تلاششون همیشه برام جالب بوده و با ارزش . من و او ساعت ها در مورد خیلی چیزا صحبت می کردیم و بحث می کردیم ولی با بزرگتر شدنمان باید و نباید ها پیدا شد و ایجاد فاصله! اوایل این فاصله ها پرچینی بیش نبود و ما دزدکی می تونستیم از روی این پرچین بپریم و باز هم با هم صحبت کنیم و کتاب بخونیم ولی کم کم پرچین به دیواری تبدیل شد دیواری که با ازدواجمون بلند تر شد و دیگه مثل قبل نمی تونستیم به سر و کله هم بزنیم و شوخی و خنده و دعواهای برادرانه او و یا تشویق هاش همه جای خودش رو به احترام خشکی داده بود. وقتی مجید منو شراره خانم صدا میزد احساس می کردم با یک غریبه صحبت میکنم نه پسر خاله ای که با هم بزرگ شدیم و رازهامون رو بهم می گفتیم. واین منو گیج می کرد که چرا؟ چرا باید چیزی به نام شرع و نامحرمی و حتا ازدواج باعث این فاصله ها بشه؟ و حالا علاوه بر ازدواج و نامحرمی و ... سیاست هم باعث شده این دیوار بسیار بلند شده به بلندی دیوارهای یک دژ! و من فقط افسوس می خورم به این همه فاصله !
امیر, یکی دیگه از پسر خاله هامه که خیلی دوسش دارم. وقتی 16 سالم بود او بدنیا اومد بچه خوشگل و دوست داشتنی بود و من از بچگی طور خاصی اونو دوست داشتم. با وجودی که ازدواج کردم و دور از بجنورد بودم ولی همیشه امیر رو بیشتر از بقیه دوست داشتم او هم وابستگی زیادی به من و خانواده ما داشت. ولی همینطور که او بزرگتر میشد دوباره فاصله ایجاد می شد. با وجودی که من اونو بچه خودم می دونستم چون در تر و خشک کردنش سهیم بودم و حس مادرانه نسبت به او داشتم ولی تعصبات خشک و سنتی باعث میشه خیلی از احساساتمون رو زیر پا بذاریم. امیری که همیشه از سر و کول من بالا می رفت حالا چون مردی شده بود من نمی تونستم مثل قبل با اون شوخی کنم و ببوسم و باید فاصله محرم و نامحرمی رو حفظ می کردم!
بسیاری از خواسته های ما تحت تاثیر سنت ها و فرهنگ هامونه و ما ناگزیر به پذیرش اونا هستیم حتا اگه قبول نداشته باشیم! ما همیشه تابع باید و نباید های زندگی هستیم !
من از این فاصله های سنتی بیزارم .