دقت کردید هروقت خیلی خوشحال هستید, یه اتفاقی می افته و خوشی شما کمرنگ میشه , مثل تلنگری که هشدار میده, خوشی ها نمی تونه پایدار باشه! برای من که معمولن اینطوره.
این هفته روزهای خوبی داشتم. مامان و خواهرم (لیا) و روناک عزیزم پیشمون بودن و حسابی بهمون خوش گذشت. روناک با شیرین زبونی هاش چنان سرمون رو گرم کرده بود که متوجه گذشت لحظه ها نبودیم. ولی دیروز در آخرین روز اقامتشون اتفاقی افتاد که تمام خوشی این یک هفته رو از ما گرفت.
دیروز روناک در حین بازی با صورت به لبه میز خورد و شیشه میز روی پلکش رو برید. من و لیا توی اتاق بودیم با صدای جیغ روناک دویدیم توی هال. لیا که صورت پر خون روناک رو دید جیغ کشید و صورتش رو پوشوند و گریه کنان رفت توی اتاق (لیا به حد مرگ از خون میترسه!) من روناک رو بغل کردم و در حالی که از ترس قلبم داشت می ایستاد دستم رو جلوی صورتش گرفتم نمیدونستم کجای صورتش زخمی شده چون تمام صورتش خونی بود. بهروز پنبه و بتادین آورد و تمیز کردم دیدم روی پلکش بریده شده . وقتی بتادین زدم خون بند اومد ولی با عجله بردیم بیمارستان برای پانسمان. متاسفانه سمنان ,کلینک خصوصی برای پانسمان نداره و بیمارستان ها هم شلوغ هستند و کم توجه! وقتی برخورد پرستارهای بیمارستان رو دیدم و با سریال « پرستاران» مقایسه کردم برای خودمون متاسف شدم! همیشه دعا میکنم هیچوقت گذرمون به بیمارستان ها نیفته وگرنه...! نیم ساعت ما رو برای پذیرش اینور و اونور فرستادن بعد هم یک پرستار اخمو با بداخلاقی با روناک که از ترس گریه می کرد دعوا کرد که چیه خودتو لوس می کنی؟! ( با بچه سه ساله که از ترس گریه می کرد دعوا کردن واقعن نوبره!) بعد هم با ما دعوا کرد که مگه چی شده این همه آدم اومدین! خلاصه با بدعنقی همون کاری که من توی خونه کردم انجام داد.
خوشبختانه بریدگی عمیق نبود ولی حسابی ترسیدیم و حالمون گرفته شد.
روناک برای عروسک هاش اسم میذاشت, پدرش از او پرسید اسم منو چی میذاری؟ روناک گفت: اسم تو رو میذارم بستنی که بخورمت. لیا ازش پرسید اسم من چی؟ روناک کمی فکر کرد و گفت تو هم بستنی کاکائویی (آخه لیا سبزه است
×××
امشب بعد از سال ها برف بارید و در عرض دو ساعت سمنان کویری رو سفید پوش کرد. ما هم مثل ندید بدید ها آدم برفی درست کردیم و برف بازی اونم ساعت ۱۱ شب:)
