يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

January 31, 2007 12:40 PM

 

زنانی که تمام قلبشان را به مردشان داده اند!

 

هیچوقت زنانی رو که تمام قلب شون رو به مردی که دوست دارن, دادن رو محکوم و تحقیر نکنید و نپرسید چرا؟! چون زنی وقتی تمام قلبش رو به مردی داد دیگه هیچی برای او نمی مونه, هیچی.

با عشق ازدواج کردن. هردو خیلی جوون بودن و مثل همه ازدواج های عاشقانه با مخالفت خانواده هاشون همراه بود ولی ازدواج کردن و سختی کشیدن. بعد از سال ها کمی اوضاع زندگی شون بهتر شده بود و سه دختر داشتن . شنیدم همسرش دوست دختری داره و می خواد با اون ازدواج کنه! عصبانی شدم از این همه نامردی. وقتی دیدمش برام حرف زد درد دل کرد نه بغضی داشت و نه اشکی فقط می گفت خیلی سخته کسی رو که دوست داری تو چشات نگاه کنه و بهت بگه: من کس دیگه ای رو دوست دارم و میخوام باهاش ازدواج کنم!

حس بدی داشتم ولی نمی دونستم چی بگم؟ گفت بخاطر دختر کوچکم یکسالی هم می مونم بزرگتر بشه وبعد میذارم میرم . میخوام برم خارج از کشور پیش برادرم. چیزی نداشتم در جوابش بگم ولی می دونستم نمی تونه این کارو بکنه نه بخاطر دختر کوچکش و زندگیش که بخاطر خودش و اون عشقی که داشت!
الان از اون روز دوازده سال می گذره دختر سه ساله اش بزرگ شده و او همچنان موند و زندگی کرد. همسرش با اون دختر ازدواج نکرد.

دختر زرنگ و زیبایی بود هجده سالش که بود یک ازدواج کاملن سنتی داشت مثل بیشتر ازدواج ها که ماشین و پول نقش اصلی رو دارن. ازدواج کرد و درس رو گذاشت کنار و زندگی کرد و به همسرش علاقه داشت شاید خیلی بیشتر از علاقه ای که در ازدواج های سنتی پیش میاد. زندگی شون خیلی معمولی بود چون پول و ماشینی که اول ازدواج چشم خانوادش رو گرفته بود , ظاهری بود و ...
زن قانع و بسیار خوبی بود و دختر و پسر خوبی داشت. شنیدم همسرش ازدواج مجدد کرده. باورم نمیشد. با زنی ازدواج کرده بود که ده سال از زن خودش بزرگتر بود و دوست دختر زمان جوونیش بود! فکر می کردم حتمن جدا میشه و میذاره میره ولی این کارو نکرد برام عجیب بود چون همسرش نه مال و منالی داشت که بخواد به اون دل ببنده ( خونه اجاره ای زندگی می کردن) و نه اینکه عشق و عاشقی بود پس چرا؟!
حتا دخترش می خواست او جدا شه ولی در سکوت با اون چهره معصومش پذیرفت همه چیز رو . درس خوند و کار پیدا کرد و زندگی کرد بدون اینکه از همسرش طلاق بگیره. وقتی دیدم هنوزم تمام دیوار خونه ش از عکس همسرش پره و با احترام از اون حرف می زنه اون عشقی که تو قلبش بود رو حس کردم خیلی دردناک بود وقتی شنیدم حتا وقتی همسرش می خواد بره پیش زن دومش که مشهد زندگی می کنه او لباس های همسرش رو اتو می زنه و ساکش رو می بنده!

شاید من و شما عصبانی شویم و نفهمیم این کارا رو ولی اگه احساس اونا و اون چیزی که در قلب شون وجود داره رو کمی حس کنیم , بجای تحقیر و محکوم کردن حتمن احترام می ذاریم!



January 26, 2007 12:30 AM

 

بعضی آدما...!

 


فرزین عزیز در ایمیلی در مورد «کتابخانه هدهد» به مطلب خوبی اشاره کرده که من در پست قبلی به اون توجه نکردم , با تشکر از فرزین عزیز قسمتی از ایمیلش رو اینجا میذارم:

حیفم آمد در باره یک نکته دیگر که همان شب در سریال بود حرفی زده نشود.خانمی که به شوهرش اصرار می کرد به جای دادن شربت کتاب خیرات کند.ومیگفت آن زمان که شربت می دانند آبی نبوده و حالا زمان دیگری است.این مطلب دقیقا برای بعضی از خیراتهایی است که در دهه محرم میشود که واقعا من تحمل دیدنش را هم ندارم.مردمی با ماشینهای چهل پنجاه میلیونی در صف غذا!!!!!
ومبارزه با این سنتها را همین نویسنده ها وکارگردانان هوشمندی چون خانم برومند میتوانند زیرکانه در کار هایشان بیاورند.

×××

بعضی آدما افکارشون رو منجمد کرده و برای همیشه در گذشته موندن. بخدا خنده داره که هنوز بعد از 28 سال افتخارت این باشه که به خیابون « پاسداران» میگی « سلطنت آباد»!
اگه به جای در رویاهای گذشته موندن کمی به حال و آینده فکر می کردین وضع ما الان این نبود!
×××

آقایون محترم:
کی گفته که یک خانم نباید شب در جاده رانندگی کنه؟!


چرا فکر می کنید که وقتی شما رانندگی می کنید و ما چشم هم میذاریم و می خوابیم دلیل بر خوب رانندگی شماست! و فکر نمی کنید احترام به شما میذاریم و سکوت می کنیم .
وقتی یک خانم شب در جاده رانندگی میکنه باید چارچشمی جاده رو بپایید و تذکرات ایمنی بدید چون اون موقع فقط شما هستید که گردش به چپ و راست رو می بینید و ماشین های روبرو و ... خانم با چشم بسته رانندگی می کنه!
چون راننده خانمه, خرابی های آسفالت جاده هم تقصیر اونه و راه ندادن های راننده های اتوبوس و ...
آقایون محترم:
فکر می کنید اگه خانمی بغل دست شما بشینه و دائم بگه یواش برو- چراغ بده- پیچه و ... شما چه عکس العملی نشون می دید؟!
عکس العمل من به این تذکرات همسر محترم می دونید چی بود؟!
کاست سیاوش قمیشی رو گذاشتم و خودم هم با صدای بلند همراه با قمیشی شروع به خوندن کردم در نتیجه همسر عزیز به جای اینکه چپ و راست تذکر بده مجبور به سکوت شد و از موزیک لذت برد!

این آهنگ سیاوش قمیشی رو خیلی دوست دارم اینجا میتونید گوش کنید.

وقتی دستام خالی باشه
وقتی باشم عاشق تو
غیر دل چیزی ندارم
که بدونم لایق تو

دلم و از مال دنیا
به تو هدیه داده بودم
با تموم بی پناهیم
به تو تکیه داده بودم


January 21, 2007 02:52 PM

 

کتابخانه هدهد

 

من زیاد اهل سریال های تلویزیونی نیستم چون مدت هاست سریال ها موضوعات یکنواختی داره و فقط از یکسری هنرپیشه های جوون و خونه های لوکس در آنها استفاده میشه! ولی سریال « کتابخانه هدهد » که جدیدن از شبکه 3 پخش میشه , قشنگه وتنها سریالیه که منو پای تلویزیون می کشه. من همیشه کارهای خانم مرضیه برومند رو دوست داشتم کارش کلاس خاصی داره که به شخصیت خوب خانم برومند بر می گرده. در « کتابخانه هدهد» مقایسه ست بین کسی که براش فرهنگ کتابخونی مهم تر از پوله با مردی که بخاطر پول دوستی کتابفروشی رو به «فست فود» تبدیل می کنه!
داستان دیشب کتابخانه هدهد خیلی قشنگ بود. موضوع آن: دو برادر که یکی کارگر پمپ بنزین و دیگری نظافتچی یک مجتمع, برای خواهرشون که دانشجوی کامپیوتره دنبال کتابی با قیمت 200 هزارتومن بودن. اونا با فروختن موتورسیکلت شون که داشتنش براشون رویایی بود, هزینه کتاب خواهرشون رو دادن! شاید به نظر غیر واقعی بیاد ولی واقعن هستن استعدادهایی که با سختی و نداری خودشون رو بالا می کشن . من دختر کارگرزاده ای رو می شناسم که در خانواده پر جمعیت و بسیار کم درآمدی زندگی می کرد ولی با زحمت و تلاش تونست دکترای شیمی بگیره.

این سریال دیشب اشکم رو درآورد!
پ.ن: توضیحی که در مورد موضوع سریال نوشتم برای دوستان خارج از کشوره که این سریال رو نمی بینن.


January 19, 2007 12:43 AM

 

جشنواره نرگس سمنان

 


امروز صبح اولین جشنواره گل نرگس از طرف سازمان میراث فرهنگی- صنایع دستی و گردشگری سمنان برگزار شد. کار بسیار قشنگی برای تشویق پرورش دهنده های گل نرگس و حمایت از آنها جهت بالا بردن تولید نرگس که از گل های سنتی سمنانه. نرگس شیراز بخوبی در کشورمون شناخته شده ولی نرگس سمنان که از نوع « نرگس شهلا» ست و بسیار معطر تر از نرگس شیراز کمتر در کشور معرفی شده.

یکی از کارهای قشنگی که همیشه در سمنان برگزار میشه , برگزاری نمایشگاه ها و جشنواره های مختلفی جهت احیای فرهنگ و سنت بومی- صنعتگری و کشاورزی و تاریخی است. که همیشه برای من قابل تقدیر بوده .

جشنواره نرگس سمنان با صحبت های مدیر سازمان میراث فرهنگی- صنایع دستی و گردشگری در باره گل نرگس سمنان و بالا بردن تولید آن برای معرفی بیشتر در کشور شروع شد و بعد شعر خوانی با گویش سمنانی- اجرای موسیقی سنتی (دف و نی) که بسیار زیبا بود و در خاتمه هم جوایزی به مدیران صنایع دستی و گردشگری دادند.
این کار زیبا به همت آقای کاشیان مدیر سازمان میراث فرهنگی- صنایع دستی و گردشگری سمنان برگزار شد. آقای کاشیان قبلن فرماندار سمنان بودن و بسیار فعال. امیدوارم این کارهای زیبا در همه استان ها و شهرهای ما برای حفظ فرهنگ و سنت هامون برگزار بشه!


در حاشیه جشنواره:
در مورد دادن جوایز - متاسفانه مثل همیشه فقط به مدیران توجه کردن و کمتر به کسانی که واقعن زحمت می کشن! مدیر صنایع دستی( آقای موسوی) حدود یکساله که مسئولیت این سازمان رو قبول کرده ولی آقای نامجویان مدیر فنی صنایع دستی حدود 27 ساله برای صنایع دستی سمنان با جان و دل زحمت میکشه و هیچوقت هم انتظاری نداشته چون به کارش علاقه داره ولی متاسفانه اونطور که باید از ایشان قدردانی نمیشه و امروز حق ایشان بود که جایزه بگیرن نه آقای موسوی مدیر صنایع دستی! شاید چون اقای موسوی بومی هستن و آقای نامجویان بجنوردی این حق رو ازش گرفتن!


یکی از کارهای قشنگی که در انتهای جشنواره انجام دادن اهدای گل های زیبای نرگس به مدعوین بود من از ابتدا که وارد سالن شدم تمامن چشمم به این گلدون ها بود وقتی فهمیدم این گلدونها رو هدیه می کنند خیلی خوشحال شدم ولی متاسفانه هجوم مهمون ها به طرف گل ها و هر کسی با پارتی و آشنا بازی چند تا از این گلدون ها گرفت به عده ای چیزی نرسید. شاید اگر هدیه چیز دیگه می شد من از خیرش می گذشتم ولی برای بدست آوردن یکی از اون گلدون های زیبای نرگس نمی تونستم بگذرم,رفتم جلو و به آقایی که مسئول اونجا بود گفتم به من چیزی نرسید! ایشان هم گفتن متاسفانه بی نظمی شد و ... در همین موقع دیدم خانم جوونی دوتا گلدون دستشه با اعتراض گفتم شما دوتا دارید و من هیچی! اون خانم گفت: یکی مال همسرمه! منم گفتم باشه وقتی گلدون ها کمه بهتره خانواده ای یکی بگیرید! اون خانم دوباره گفت: آخه من از تهرون اومدم! (قابل توجه پایتخت نشین های عزیز گویا تهرونی بودن امتیازه برای گرفتن دوتا گلدون نرگس:) من با سماجت گفتم دلیل نمیشه شما دوتا داشته باشید و من هیچی! همسر اون خانم که سماجت منو دید گفت یکی از گلدون ها رو بده! میدونم اون خانم ته دلش راضی نبود ولی این حق من بود که یکی از اون گلدون ها رو داشته باشم, اینطور نیست؟!

امروز روز خیلی خوبی بود سالنی پر از گل نرگس که عطر اون آدم رو مست می کرد با موسیقی سنتی بی نظیر باعث شد تمام امروز سرحال و شاد باشم!

اگه گذرتون به سمنان افتاد حتمن سراغ نرگس سمنان که بطور سنتی در کوزه های خاصی کاشته میشه رو بگیرید از اول زمستون تا عید فصل نرگسه و سمنانی ها حتمن یکی از این کوزه های نرگس رو سر سفره هفت سین میذارن.


January 17, 2007 01:09 PM

 

عقاید یک دلقک / هانریش بل

 

کسی می دونه یک دلقک چه طوری گریه می کنه؟! تا به حال اشک یک دلقک رو دیدید؟!

کتاب «عقاید یک دلقک» از «هانریش بل» بسیار زیبا بود. این دومین کتابیه که از این نویسنده می خونم. قبلن کتاب «نان سال های جوانی» این نویسنده رو خوندم . هر دو کتاب ترجمه آقای محمد اسماعیل زاده است.
قسمتی از کتاب عقاید یک دلقک رو انتخاب کردم اینجا میذارم.

* گفتم: اما از علوم دینی همین قدر سرم می شود که شما کاتولیک ها در برابر فردی بی اعتقاد مثل من همان قدر سر سخت هستید که جهود ها در برابر مسیحی ها و مسیحی ها در مقابل کسانی که کافر هستند. من مدام از شما فقط کلماتی چون قانوت و الهیات می شنوم- و تمام اینها را هم شما در واقع به خاطر یک تکه کاغذ احمقانه که باید از طرف مقامات دولتی صادر شود مطرح می کنید.

* گفتم: اسقف, لعنت بر شیطان, مسئله ای که منجر به تولید یک بچه می شود موضوعی نسبتاً بی پرده و صریح است- ما اگر دلتان بخواهد می توانیم درباره ی لک لک ها با هم حرف بزنیم, اما هر آنچه شما در موعظه هایتان در مورد این مسئله صریح زیر گوش مردم می خوانید, چیزی جز چاپلوسی و ریا نیست. شما تصور می کنید که این جریان یک کثافتکاری خلاف قانون و اخلاق است که بر خلاف طبیعت و تنها به منظور دفاع از خود در زندگی زناشویی به کار گرفته می شود و با این خیال واهی نیاز جسمی را از جنبه ی دیگر قضیه که با آن ارتباط تنگاتنگ و عمیقی دارد و پیچیده تر نیز هست, جدا می سازید. اما حتی زنی که به اجبار تن به تقاضای شوهرش می دهد و یا دائم الخمری که برای رفع نیاز نزد فاحشه ای می رود گوشت صرف نیستند, و در وجود آنها نیز چیزی وجود دارد که در ارتباط با جسم چیزی را تشکیل می دهد که شما قادر به درک چند و چون آن نیستید.
گفت: من متحیر هستم که شما چقدر راجع به این مسئله فکر کرده اید.
فریاد زدم: متعجب هستید, شما باید از سگ های بی خیالی تعجب کنید که به زنانشان به چشم مایملک قانونی خود نگاه می کنند.


* از این که می‌شنوم هنوز چیزی به نام "وظیفه‌ی زناشویی" وجود دارد و قانون و کلیسا زن را طبق قرارداد موظف به اطاعت از آن می‌کند دلواپس می‌شوم و ترس وجودم را فرا می‌گیرد. محبت و صمیمیت را نمی‌توان با زور در مردم به وجود آورد


* به اعتقاد من, عصر ما تنها شایسته ی یک لقب و نام است:«عصر فحشا» . مردم ما به تدریج خود را به فرهنگ فاحشه ها عادت می دهند.


January 14, 2007 11:53 AM

 

والدین بیشتر دقت کنند!

 

گاهی ما والدین نا آگاهانه و نسنجیده حرفی می زنیم و یا کاری می کنیم که در ذهن کوچک بچه هامون نقش می بنده و سالها همراه آنهاست و چه بسا در شکل گیری شخصیت آنها هم دخیل باشه. تجربه ثابت کرده خانواده هایی که دوتا یا بیشتر دختر دارن و فرزند بعدی را به امید پسر می آورند و وقتی اون فرزند هم دختر باشه حتا اگه ظاهرن نشون ندن ولی حسی که در درون آنهاست به بچه منتقل میشه و معمولن این دخترها حس پسرونه پیدا می کنند و آرزوی پسر بودن, دارند! (من چند نمونه از این دختر ها را در دوست و آشنا دیدم. یکی از همین دخترها تا سن 23 سالگی موهایش رو کوتاه نگه می داشت و سبک پسرونه لباس می پوشید و دچار تیک عصبی بود!)

من این موضوع رو به عینه دیده بودم ولی هیچوقت فکر نمی کردم حرف هایی که در مورد داشتن دختر گاهی به شوخی خودم مطرح می کنم, ممکنه جدی گرفته بشه! من همیشه آرزوم بود دختری داشتم و حتا بهدادم رو با عشق دختر باردار شدم . گاهی وقتی بهداد کوچک بود به او می گفتم که دوست داشتم تو دختر بودی و ... ولی هیچوقت این موضوع رو جدی نگرفته بودم و به این فکر نمی کردم که ممکنه روی بهداد اثر بدی بذاره! تا اینکه یه بار وقتی ده- دوازده سالش بود به من گفت: تو واقعن ناراحتی که من پسر شدم!
اونجا بود که فهمیدم من خودخواهانه و نسنجیده دارم بهدادم رو با تاکید بر اینکه دختر دوست دارم اذیت می کنم. فوری گفتم نه , خیلی هم خوشحالم تو پسر هستی و برای من و بابات هیچ فرقی نمی کنه و سعی کردم ذهن اونو از این فکر دور کنم. ولی هفته قبل موضوعی پیش اومد که فهمیدم این فکر هنوز هم با اون هست. پایم که دوسال پیش تاندونش پاره شده بود ومدتی تو گچ بود, دوباره تاندونش کشیده شده و درد گرفته بود طوری که به هیچ وجه نمی تونستم پامو زمین بذارم. بهداد ظرف آب گرمی آورد و پامو خیلی خوب و به آرامی ماساژ داد و پماد زد و باند کشی بست در حینی که این کارها رو می کرد با شوخی به من گفت: فکر می کنی اگه دختر داشتی این کارا رو واست می کرد؟! این حرف بهداد بیست و یکساله ام برام تلنگری بود که هنوز این فکر در ذهن اون هست و نتونسته فراموش کنه! خندیدم و گفتم مطمئنن نه.
اگر ما به جای خواسته های خودمون به احساسات بچه ها بیشتر توجه کنیم هیچوقت جملاتی مثل: اگر دختر بودی- اگه پسر بودی- اگه تو رو نداشتم- اگه بچه های کمی داشتم- اگه اصلن بچه نداشتم و ... را بکار نمی بریم!

پ.ن: این حس در دخترها قوی تره چون دخترها بخاطر فرهنگ جامعه و پسر سالاری که در خانواده ها وجود داره اعتماد به نفس کمتری دارن و شاید علتی که من هیچوقت فکر نمی کردم حرف من روی بهداد اثری بذاره بخاطر این بود که در جامعه و خانواده ها به پسر ها به اندازه کافی بها میدن واونا اعتماد به نفس بالایی دارن!


January 11, 2007 02:57 PM

 

شعری از ایرج میرزا

 

در سردر
کاروانسرایی
تصوير زنی به گچ
کشيدند

ارباب عمايم اين خبر
را
از مخبر صادقی
شنيدند

گفتند که وا شريعتا
خلق
روی زن بی نقاب
ديدند

آسيمه سر از درون
مسجد
تا سردر آن سرا
دويدند

ايمان و امان به سرعت
برق
می رفت که مؤمنين
رسيدند

اين آب آورد آن يکی
خاک
يک پيچه ز گل بر او
بريدند

ناموس به باد رفته ای
را
با يک دو سه مشت گل
خريدند

چون شرع نبی از اين
خطر جست
رفتند و به خانه
آرميدند

غفلت شده بود و خلق
وحشی
چون شير درنده می
جهيدند

بی پيچه زن گشاده رو
را
پاچين عفاف می
دريدند

لب های قشنگ
خوشگلش
را مانند نبات می
مکيدند

بالجمله تمام مردم
شهر

در بحر گناه می
تپيدند

درهای بهشت بسته می
شد
مردم همه می
جهنميدند

می گشت قيامت
آشکارا
يکباره به صور می
دميدند

طير از وکرات و وحش
از جحر
انجم ز سپهر می
رميدند

اين است که پيش خالق
و خلق
طلاب علوم رو
سفيدند

با اين علما هنوز
مردم
از رونق ملک
نااميدند


January 9, 2007 02:40 PM

 

وبلاگ نویسی برای خود یا برای هیت؟!

 

زهره عزیز ازمن انتقاد کرده چرا کم مینویسم و گفته قبلن بیشتر شیندخت رو می خونده. خودم هم میدونم دیگه مثل قبل راحت نیستم و نمیتونم اینجا بنویسم. دوست ندارم بنویسم حرف برای گفتن ندارم, دوست ندارم بنویسم وبلاگ نویسیم نمیاد... خودسانسوری که گفتم یکی از دلایلی که مثل قبل نمی نویسم!

چند روز قبل دنبال مطلبی می گشتم , از سرچ به آرشیو وبلاگی کشیده شدم و مطالب یک صفحه شو خوندم. خیلی ساده و صمیمی نوشته بود پست های طولانی و چند تایی در یک روز. از روزمرگی ها و دغدغه های زندگیش نوشته بود و تاکید کرده بود اینجا دفترچه خاطراتشه و میخواد خودش رو رها کنه و فقط برای خودش بنویسه.

کنجکاو شدم به صفحه اولش رفتم سبک نوشتاریش تغییر کرده بود مطالبش کوتاه و در هر روز یک پست! نوشته های جدیدش بیشتر مشتری پسند و برای خوشایند خواننده نوشته شده بود تا خودش.
فکر کردم بیشتر ما وقتی شروع کردیم به وبلاگ نویسی میخواستیم وبلاگ, دفترچه خاطرات شیشه ای ما باشه و بیشتر از دلتنگی هامون بنویسیم و یک جور تخلیه روحی باشه برامون ولی کم کم تابع جو محیط وبلاگشهر و خواننده های وبلاگمون شدیم و از خ


January 3, 2007 03:43 PM

 

حمایت از محیط زیست

 

وقتی باغ های سبز سمنان رو می بینم که یکی یکی خشک میشن تا به جای درخت های انجیر و انار در آنجا آپارتمان سبز بشه! دلم میگیره, با خودم فکر می کنم برای نسل های آینده چه به ارث میذاریم؟ آپارتمان های لونه زنبوری؟! بهای پیشرفت شهرنشینی و تکنولوژی رو باید به قیمت خشک کردن باغات بپردازیم؟!


××
بخاطر حفظ محیط زیست و جلوگیری از نابود شدن جنگل ها و حفظ البرز زیبا بیایید این پتیشن رو امضا کنیم.


January 3, 2007 12:53 PM

 

سخنی فیلسوفانه از یک دوست!

 

می گفت: هیچوقت نباید بگذاری کسی را که دوستش داری , بفهمد چقدر دوستش داری و برایت با ارزش است. آدم ها همیشه به دنبال چیزی هستند که به آن نمی رسند وقتی آن چیز را به طور کامل در اختیار بگیرند و نگران از دست دادنش نباشند, تلاشی برای حفظ آن نمی کنند و مثل قبل برایشان باارزش نیست, چون انگیزه ای برای تصرف آن وجود ندارد!


January 2, 2007 12:51 AM

 

زمستون

 

زمستون برفی رو دوست دارم. شبهای برفی و انعکاس نور چراغ های خیابون در برف رو دوست دارم. سرمای زمستون و برف برام تداعی کننده زمستون های سرد بجنورده زمستون های پربرف. اونقدر برف می بارید که راه رفتن سخت بود ولی راه رفتن توی برفهای یخ زده رو دوست داشتم و از صدای قیژ قیژ برفها لذت می بردم. زمین خوردن در برف و خنده پسرها و سرخ شدن از شرم این زمین خوردن ها در راه مدرسه رو هم دوست داشتم. برف بازی و سر خوردن های شبانه در خیابون و سرخ شدن از سرما رو دوست داشتم ...
ولی زمستون میتونه دوست داشتنی نباشه وقتی بچه هایی مثل این پسر بچه که به جای بازی در برف ها کنار خیابون توی سرما برای بدست آوردن پولی دستان کوچکش رو با ظرف داغ لبو گرم می کنه و ما بی تفاوت از کنار آن می گذریم!


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

زنانی که تمام قلبشان را به مردشان داده اند!
بعضی آدما...!
کتابخانه هدهد
جشنواره نرگس سمنان
عقاید یک دلقک / هانریش بل
والدین بیشتر دقت کنند!
شعری از ایرج میرزا
وبلاگ نویسی برای خود یا برای هیت؟!
حمایت از محیط زیست
سخنی فیلسوفانه از یک دوست!

Archives

March 2016
February 2016
December 2015
November 2015
October 2015
August 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
February 2015
January 2015
November 2014
October 2014
September 2014
August 2014
July 2014
June 2014
May 2014
April 2014
March 2014
February 2014
January 2014
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []