زهره عزیز ازمن انتقاد کرده چرا کم مینویسم و گفته قبلن بیشتر شیندخت رو می خونده. خودم هم میدونم دیگه مثل قبل راحت نیستم و نمیتونم اینجا بنویسم. دوست ندارم بنویسم حرف برای گفتن ندارم, دوست ندارم بنویسم وبلاگ نویسیم نمیاد... خودسانسوری که گفتم یکی از دلایلی که مثل قبل نمی نویسم!
چند روز قبل دنبال مطلبی می گشتم , از سرچ به آرشیو وبلاگی کشیده شدم و مطالب یک صفحه شو خوندم. خیلی ساده و صمیمی نوشته بود پست های طولانی و چند تایی در یک روز. از روزمرگی ها و دغدغه های زندگیش نوشته بود و تاکید کرده بود اینجا دفترچه خاطراتشه و میخواد خودش رو رها کنه و فقط برای خودش بنویسه.
کنجکاو شدم به صفحه اولش رفتم سبک نوشتاریش تغییر کرده بود مطالبش کوتاه و در هر روز یک پست! نوشته های جدیدش بیشتر مشتری پسند و برای خوشایند خواننده نوشته شده بود تا خودش.
فکر کردم بیشتر ما وقتی شروع کردیم به وبلاگ نویسی میخواستیم وبلاگ, دفترچه خاطرات شیشه ای ما باشه و بیشتر از دلتنگی هامون بنویسیم و یک جور تخلیه روحی باشه برامون ولی کم کم تابع جو محیط وبلاگشهر و خواننده های وبلاگمون شدیم و از خ