چون پام هنوز کمی درد می کنه چند روزه باشگاه نرفتم دیشب تصمیم گرفتیم بریم پارک برای قدم زدن. من و بهبود و ریحان ساعت ده شب رفتیم پارک و تا ساعت یازده حسابی راه رفتیم و گپ زدیم و از هوای عالی استفاده کردیم. مدتها بود پیاده روی نکرده بودم . بدنم در اثر فعالیت عرق کرده بود ولی صورتم در اثر سرما گز گز خفیفی گرفته بود و سرخ شده بود ولی سرمای دلچسبی بود . کمی هم تاب بازی کردیم . خلاصه کلی خوش گذشت و تصمیم گرفتیم هر شب یک ساعت بریم پارک قدم زنی و هواخوری. من و ریحان قدم زنان تا خیابون رفتیم و بهبود دوید به طرف پارکینگ که ماشین رو بیاره وقتی برگشت, گفت: موبایلم نیست فکر کنم از جیبم افتاده.
زنگ زدیم به گوشی که ببینیم صدای زنگ رو می تونیم بشنویم ولی موبایلش خاموش شده بود. اون موقع شب توی پارک به اون بزرگی دنبال گوشی خاموش گشتن...
تمام خیابون های پارک رو گشتیم ولی خبری از گوشی نبود. حدس زدیم ممکنه توی چمن ها افتاده باشه, بهبود مسیری که از روی چمن ها دویده بود رو گشت و خوشبختانه بعد از یکساعت گشتن, موبایلش رو پیدا کردیم .
نتیجه گیری اخلاقی1: برای اینکه تنبلی نکنید و بیشتر پیاده روی کنید بهتره چیزی رو در پارک گم کنید, اون موقع به جای یکساعت , دو ساعت بدون خستگی راه میروید!
نتیجه گیری اخلاقی 2: به تابلوهای پارک ها توجه کنید و هیچوقت توی چمن ها نروید!
×××
این جمله رو بخونید به نظر من که همینطوره!
زندگی گاهی مثه زقنبو(ت،ط) ــ زغنبو، ضغنبو،ضقنبو،ذغنبو،ذقنبو یا شاید هم زهرعنبو !!ــ تلخ میشه گاهی از شیرینی ازش شیره چکه میکنه ،گاهی هم مثل غذای رژیمی بیبو و بیمزه و بینمک میشه که حتی اگر خاصیت هم داشته باشه قورت دادنش سخته...ا
م.الف عزیز ممنونم از اینکه منو به بازی یلدا دعوت کرده بودی و شرمنده که تازه اون پستت رو دیدم.