يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

چهارشنبه، ۱۱ بهمنماه ۱۳۸۵

 

زنانی که تمام قلبشان را به مردشان داده اند!

 

هیچوقت زنانی رو که تمام قلب شون رو به مردی که دوست دارن, دادن رو محکوم و تحقیر نکنید و نپرسید چرا؟! چون زنی وقتی تمام قلبش رو به مردی داد دیگه هیچی برای او نمی مونه, هیچی.

با عشق ازدواج کردن. هردو خیلی جوون بودن و مثل همه ازدواج های عاشقانه با مخالفت خانواده هاشون همراه بود ولی ازدواج کردن و سختی کشیدن. بعد از سال ها کمی اوضاع زندگی شون بهتر شده بود و سه دختر داشتن . شنیدم همسرش دوست دختری داره و می خواد با اون ازدواج کنه! عصبانی شدم از این همه نامردی. وقتی دیدمش برام حرف زد درد دل کرد نه بغضی داشت و نه اشکی فقط می گفت خیلی سخته کسی رو که دوست داری تو چشات نگاه کنه و بهت بگه: من کس دیگه ای رو دوست دارم و میخوام باهاش ازدواج کنم!

حس بدی داشتم ولی نمی دونستم چی بگم؟ گفت بخاطر دختر کوچکم یکسالی هم می مونم بزرگتر بشه وبعد میذارم میرم . میخوام برم خارج از کشور پیش برادرم. چیزی نداشتم در جوابش بگم ولی می دونستم نمی تونه این کارو بکنه نه بخاطر دختر کوچکش و زندگیش که بخاطر خودش و اون عشقی که داشت!
الان از اون روز دوازده سال می گذره دختر سه ساله اش بزرگ شده و او همچنان موند و زندگی کرد. همسرش با اون دختر ازدواج نکرد.

دختر زرنگ و زیبایی بود هجده سالش که بود یک ازدواج کاملن سنتی داشت مثل بیشتر ازدواج ها که ماشین و پول نقش اصلی رو دارن. ازدواج کرد و درس رو گذاشت کنار و زندگی کرد و به همسرش علاقه داشت شاید خیلی بیشتر از علاقه ای که در ازدواج های سنتی پیش میاد. زندگی شون خیلی معمولی بود چون پول و ماشینی که اول ازدواج چشم خانوادش رو گرفته بود , ظاهری بود و ...
زن قانع و بسیار خوبی بود و دختر و پسر خوبی داشت. شنیدم همسرش ازدواج مجدد کرده. باورم نمیشد. با زنی ازدواج کرده بود که ده سال از زن خودش بزرگتر بود و دوست دختر زمان جوونیش بود! فکر می کردم حتمن جدا میشه و میذاره میره ولی این کارو نکرد برام عجیب بود چون همسرش نه مال و منالی داشت که بخواد به اون دل ببنده ( خونه اجاره ای زندگی می کردن) و نه اینکه عشق و عاشقی بود پس چرا؟!
حتا دخترش می خواست او جدا شه ولی در سکوت با اون چهره معصومش پذیرفت همه چیز رو . درس خوند و کار پیدا کرد و زندگی کرد بدون اینکه از همسرش طلاق بگیره. وقتی دیدم هنوزم تمام دیوار خونه ش از عکس همسرش پره و با احترام از اون حرف می زنه اون عشقی که تو قلبش بود رو حس کردم خیلی دردناک بود وقتی شنیدم حتا وقتی همسرش می خواد بره پیش زن دومش که مشهد زندگی می کنه او لباس های همسرش رو اتو می زنه و ساکش رو می بنده!

شاید من و شما عصبانی شویم و نفهمیم این کارا رو ولی اگه احساس اونا و اون چیزی که در قلب شون وجود داره رو کمی حس کنیم , بجای تحقیر و محکوم کردن حتمن احترام می ذاریم!



 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

به‌ترین عیدی
سمنان زیبا از نگاه یک دوست
فرانت پیج ضد- امنیت
تعطیلات نوروزی
چهارشنبه سوری ... و سال نو مبارک
آیشین عزیزم , تولدت مبارک
بهار در محله ما
امان از قبض تلفن
جشن‌واره موسیقی فجر / موسیقی مقامی خراسان شمالی
آغاز نه‌مین سال وبلاگ‌نویسی

Archives

April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []