يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

February 28, 2007 03:27 PM

 

حرف های قشنگ!

 

در فروشگاهی متنی نظرم رو جلب کرد, خواستم یادداشت کنم دستگاه زیراکس رو در فروشگاه دیدم, از فروشنده خواهش کردم برام کپی کرد. (برای خوندن متن روی عکس کلیک کنید بزرگتر ببینید.)




پ.ن: کمی بی ربط: دیگه داره باورم میشه کسانی که قشنگ حرف می زنن کمتر عمل می کنن. شاید هم حرف های قشنگ شون رو خودشون نمی شنوند و یا نمی خونند!


February 26, 2007 11:47 AM

 

مُلَوَن

 


متهم شدم به این که, همه چیز را سیاه و سفید می بینم؛ از عینک رنگی استفاده کردم و حالا همه را ملون می بینم!

×××

کاریکلماتورهای اینجا رو حتمن بخونید

صفحه اول شیندخت رو هم ببینید.


February 24, 2007 03:12 PM

 

3خانه تکانی به سبک فنگ شویی

 

از بچگی زمستون رو دوست داشتم. زمستون برام با پالتوی قرمز موهر و چکمه های سیاه و کلاه و دستکش سفید و سرما و برف بازی معنا پیدا می کرد. ولی امسال زمستون رو دوست نداشتم. دلم می خواست یک خرس قطبی بودم و اول زمستون می خوابیدم و با بوی بهار بیدار می شدم. هر چند نتونستم به خواب زمستونی برم و زمستون رو روی دور تند بگذرونم ولی خوشحالم بهار نزدیکه و بوش رو می تونم حس کنم. بهار رو در سمنان میشه از اوایل اسفند حس کرد. پونه های لب جوی ها کم کم سر از خاک در میارن و نشون میدن که میشه دوباره شروع کرد , یک شروع تازه.
امسال تصمیم گرفتم خونه تکونی رو به سبک فنگ شویی انجام بدم و یک تغییر اساسی در همه چیز بدم. تغییری که غبار این زمستون سرد و بی روح رو دور کنه از تن و زندگیم.
کمد ها و کشوها روخالی کردم از خیلی چیزها که سال ها نگه شون داشتم تا شاید روزی بدرد بخوره ولی عمر گذشت و داره تموم میشه ولی هنوز اون یک روز نرسیده!
خیلی چیزها رو دور ریختم, بعضی چیزها رو هم بخشیدم به کسانی که شاید بیشتر از من استفاده کنن. ولی بعضی چیزها رو نتونستم ازشون بگذرم. مثل صفحات مجلاتی که سال ها نگه شون داشتم و یادداشت هایی که توی کاغذ پاره ها نوشتم تا روزی وارد دفتر کنم ولی هنوز فرصتی پیش نیومده با وجودی که بیشتر اونا رو روی نت دارم ولی باز هم اون کاغذ پاره ها برام باارزش تر و واقعی تر هستن.
بعضی چیزهای به ظاهر بی ارزش گاهی برامون تداعی کننده خاطرات باارزشیه که نمی تونیم ازشون بگذریم حتا طبق عملیات فنگ شویی!





پ.ن: عادت به یادداشت برداشتن از کتاب و روزنامه و مجله و ... رو از زمان نوجوانی داشتم یکی از انگیزه هام برای وبلاگ زدن هم همین بود, گذاشتن یادداشت هام در اینجا. ولی گاهی دلتنگ نوشتن روی دفتر و فشار دادن قلم به انگشت میانیم که همیشه بخاطر این فشار ها متورم بود , میشم.


February 23, 2007 12:21 AM

 

کمپین یک میلیون امضا

 

پنج ساله وبلاگ دارم و در این مدت دردنیای مجازی هم مثل دنیای حقیقی مون زشتی ها و زیبایی های زیادی دیدم. اختلافات و نامهربونی ها و ... ولی کارهای قشنگی هم بود که دنیای مجازی رو برام باارزش و جذاب می کرد. مثل: اتحاد وبلاگ نویس ها برای اسم « خلیج فارس» مثل همدردی و همکاری برای « زلزله بم» و ... یکی از کارهای قشنگی هم که در این دنیای مجازی انجام شده و در دنیای حقیقی هم به خوبی پیگیری میشه « کمپین یک میلیون امضا» برای قانون تغییربرای برابری. این کار واقعن باارزشه و دوستانی که در این زمینه فعالیت می کنن کارشون قابل تقدیر.

وقتی خانمی که سالن زیبایی داره به من گفت که او هم فرم این قانون رو امضا کرده تعجب کردم چون میدونستم روی نت نمیره . او گفت تهران خونه یکی از دوستانش اطاعیه رو دیده وخونده و امضا کرده. اون خانم از من می خواست اطلاعات بیشتری در این مورد بدم تا برای مشتری هایش در این زمینه تبلیغ کنه. خوشحال شدم که تلاش این دوستان اینقدر گسترده است و این دوستان با تلاش خستگی ناپذیر در این زمینه فعالیت می کنن حتا فیلترینگ هم نتونسته جلوی تلاش آنها رو بگیره. ضمن خسته نباشید به این دوستان و به امید روزی که هیچ قانون نابرابری وجود نداشته باشه , شما عزیزانی که هنوز این فرم رو امضا نکردید اینجا بروید و امضا کنید.

در رابطه با فیلترینگ سایت تغییر برای برابری
×××

در این مدتی که وبلاگ دارم با تعداد زیادی از همشهری های خوبم چه در داخل و چه خارج از کشور آشنا شدم این دوستان نسبت به فعالیت من در مورد بجنورد همیشه لطف داشتن و ایمیل های آنها همیشه باعث دلگرمی ام بوده و انگیزه بیشتر برای فعالیت در این زمینه.

ایمیلی چند وقت قبل از یک همشهری خوبم داشتم که برام بسیار جالب بود. از این دوست عزیز اجازه گرفتم تا ایمیل شون رو اینجا بذارم. این خاطره قشنگی برای امسال شیندخت بود .


I just wanted to thank you for your website (http://www.shindokht.com/). I accidentally found it and when I was looking at your photoblog , I found attached picture. I was so shocked and it gave me such a good time. Hopefully I am not wrong ,I think that door is part of my father's store door in north Shariati street. Even that handwriting on the right hand corner of door which says "Ahmad Garmeh" is my father's handwriting. My father passed away 14 years ago. This door reminded me lots of happy and sad memory.

Regards,
Mehdi Sheikhzadeh

×××
کلیپ آهنگ بجنوردی به مناسبت پنجمین سالگرد شیندخت را در صفحه اول ببینید.

(برای شنیدن آهنگ روی فلش کلیک کنید.)


February 21, 2007 12:15 AM

 

عجله کار شیطان است!

 

از قدیم گفتن:«عجله کار شیطانه» ولی کو گوش شنوا! همیشه در همه کار عجول هستم. کارهام رو با چنان عجله ای انجام میدم انگار کسی دنبالم کرده! حوصله فس فس کردن ندارم البته گاهی هم خرابکاری هایی پیش میاد ولی با همه اینا سرعت و شتاب رو ترجیح میدم به کند بودن!
دوروز پیش فوتوبلاگ رو با عجله و با چشمان خواب آلود آپدیت کردم. چون نت هم خیلی سریع نبود عکس ها رو کنترل نکردم و رفتم. الان که اومدم می بینم دوستانم ایمیل کردن که به جای عکس بازار اسباب بازی فروشی, عکس کوکو سبزی رو گذاشتی! شرمنده!
چند بار دیگه هم از این اشتباهات شده . یکبار یک مطلب در شیندخت بجنورد در مورد علي يار فخران نوشته بودم و عکس خانم ملکه فخران رو گذاشتم. اون رو هم آخر شب پست کردم و نت خیلی کند بود دیدم عکس باز نمیشه و نمی تونم ببینم از خیرش گذشتم. روز بعد اول صبحی لیا (خواهرم) زنگ زد که این چیه به جای عکس ملکه خانم گذاشتی؟! گفتم: چرا؟! گفت : عکس خاله رو گذاشتی ( خاله پیری که سال ها خونه مامان اینا کار می کرد و دو ساله که فوت کرده) با عجله رفتم رو نت و عکس رو درست کردم و شانس آوردم ملکه خانم اون عکس اشتباهی رو ندیده بود وگرنه چه می شد!
ولی با همه این اشتباهات با این موافق نیستم که: عجله کار شیطانه! عصر سرعته عجله نکنی عقب میمونی.
این دوعکس که با هم اشتباه شده بود!




ملکه فخران( نوه علیار فخران ملقب به ميرزا آقا خان ممتحن الملك )



خاله دوست داشتنی ما که جاش خیلی خالیه (روحش شاد)


February 19, 2007 12:03 AM

 

پسرک دعا فروش

 

امشب هوا سرد و بارونی بود. پشت چراغ قرمز بودم که پسر بچه ده ساله ای به شیشه ماشین زد و اشاره به دعا هایی که در دستش برای فروش داشت. با سر گفتم نه. دوباره با خنده اصرار کرد. برخلاف بقیه بچه هایی که با گردن کج و قیافه ملتمس میخوان چیزی بهت بفروشن, او با خنده شیطونی که رو لبش بود اصرار می کرد. داشبورد رو باز کردم چند تا دعا نشونش دادم که قبلن رفقاش قالبم کرده بودن. ولی او دوباره با همون خنده قشنگش اصرار کرد یکی بخر. خندش منو بیاد کسی می انداخت نگاش کردم سر و وضعش هم نسبت به بقیه بچه ها مرتب تر و تمیز تر بود نتونستم در مقابل اون مقاومت کنم پرسیدم چند؟ گفت صدتومنی هم دارم دویست تومنی هم. یک دونه دعای صدتومنی ازش خریدم , اون خندید و رفت ومن به خنده های او فکر می کردم با وجود سردی هوا او گرم بود و سرشار از شادی!




February 17, 2007 02:59 PM

 

میدل مارچ / جورج الیوت

 


اولی:
با چه معیاری انسانها را از زیر آن نقاب طبقه بندی می کنی؟
برخی را بهتر از بیشتر مردمان, یا به ظاهر بهتر, یا بدتر
برخی پاک یا پلید, صادق یا ریاکار؟
دومی:
نه, تو به من بگو. گنجینه کتابهایت, آثارباقیمانده مه اعصار را چگونه می چینی.
بنا بر شکل و اندازه: قطر, درازا, جلد چرمی؟
یا براساس برچسبهای دقیق و ماهرانه؟
هیچ یک بهتر از دیگری تفاوت کتابهای نخوانده ات را نشان نمی دهد.


February 14, 2007 05:08 PM

 

مانیفست شیندخت

 

دوست عزیزی زحمت کشیدن و ایمیلی فرستادن و در ایمیلشون من و مطالب شیندخت رو نقد کردن. قسمتی از ایمیل ایشان اینه:

مدت طولانی است که وبلاگتان را میخوانم و گاهی از طرز نوشتن شما عصبانی میشوم. این حس را دارم که نوشته های شما پیامی همراه دارد ولی مبهم. این خیلی واضح است که خواننده دوست ندارد مطالب مبهم بخواند. اصلاً طوری است که گاهی با خواندن جمله اول می شود فهمید که شما میخواهید شعری بگذارید با این مضمون که به شما بدی شده و شما با بزرگواری بخشیدید! از بس این کار را تکرار کردید این طرز نوشتن شده مانیفست شیندخت. شما اینقدر این کار را تکرار کردید و چون نقد نشدید خودتان هم باور کردید. شما یک طرفه به قاضی می روید و مطالبتان را عنوان میکنید بدون اینکه اجازه اظهار نظر بدهید. یک روزی شیندخت کامنتش باز بود و همه گاهی حرفی میزدند ولی الان بستید چرا؟ باید حرفتان را بزنید و جواب بگیرید. نباید وبلاگ را یک طرفه کنید.
اگر یک طرفه به قاضی بروید و مطالبی بنویسید که شما را مظلوم و دیگران را ظالم نشان دهد این نشانه یکسو نگری – خودخواهی و مطلق گرایی است.
این انتقادها را بخاطر بهتر شدن سایت خوبتان کردم. امیدوارم دلخور نشوید.

با تشکر از شما دوست عزیز و از اینکه وقت گذاشتید و این مطالب رو نوشتید. در مورد شعرها یا موزیکی که میذارم بخاطر سبکیه که دوست دارم و هیچوقت به این فکر نمی کردم ممکنه خواننده های شیندخت با خوندن این اشعار اینطور برداشت کنند که به من ظلمی شده و من میخوام خودم رو مظلوم نشون بدم! و این کلمه مانیفست شیندخت واقعن برام جالب بود که شما همچین اصطلاحی رو بکار بردید (باید ثبت کنمش:)
در مورد یک طرفه به قاضی رفتن هم من هیچوقت اینکار رو نکردم ولی اینکه کامنتم رو بستم چون مدت زیادی بود در شیندخت نظر خاصی نمیذاشتن,معمولن تعریفی بود و گاهی هم بدو بیراه. هیچکس مثل شما دوست عزیز زحمت نمیکشید مطالب یا خودم رو نقد کنه برای همین بستم . ولی خب چون حرف های شما برام جالب بود بخصوص این جمله تون: این کار را تکرار کردید و چون نقد نشدید خودتان هم باور کردید.
من گاهی کامنتم رو باز میذارم برای شنیدن نقد های خواننده های شیندخت.


February 14, 2007 12:01 AM

 

اولین <نه> رسمی که شنیدم!

 

برام سخت بود شنیدن<نه> برای کاری که این قدر برام مهم بود. احساس می کردم تمام رمق و انرژیم رو از دست دادم. مثل بچه بی پناهی شده بودم که دلش میخواد دستش رو برای کمک به طرف هر کسی دراز کنه، هر کسی باشه- فرقی نمی کنه!
ولی باید دوباره برم جلو- اینبار محکم تر . خیلی محکم تر از قبل.

از دیروز حال خوبی نداشتم ولی امروز بعداز ظهر شنیدن آهنگ آینه با صدای فرهاد از رادیو پیام من رو به یاد گذشته های دور برد اون موقعی که جوونی می کردیم و با صدای فرهاد و فروغی عشق می کردیم!
خیلی وقت بود نشنیده بودم. بغضی که از روز قبل داشتم شکست و خودمو رها کردم. (می‌بینم صورتمو تو آینه،
با لبی خسته می‌پرسم از خودم :
این غریبه کیه ؟ از من چی می‌خواد ؟)

شنیدن آهنگ آرومم کرد و خاطرات قشنگ جوونیم تو ذهنم اومد و

بیاد اون موقع ها افتادم که آهنگ دیوانه / فروغی رو گوش می کردم و دلم میخواست اسمم یکی از اسم های تو شعر اون آهنگ بود!
ولی حالا برام خنده داره وقتی آهنگ هیشکی منو دوست نداره/ وحید حاجی تبار رو گوش میدم که توش پر از اسم دختره و اسم منهم اونجاست! ( فکر کنم خودشو راحت کرده و اسم همه دوست دختراشو یکجا اورده!)
این آهنگ وحید خواننده سمنانی رو به همه دوستان سمنانی که خواننده شیندخت هستند تقدیم می کنم.

اینجا گوش کنید.

حالا که این پست همش موزیک شد این آهنگ اصفهانی رو که خیلی دوست دارم هم گوش کنید.

دیگه بسه تشنگی بدون آب
خوردن فریب و نیرنگ سراب
واسه هر کی دل من تنگ می شه
تا میفهمه دلش از سنگ میشه
دوستی از رو زمین پاک شده
مردی و مردونگی خاک شده


February 9, 2007 03:08 PM

 

باران و غافلگیر شدن شهرداری!

 

دیروز باران شدیدی در سمنان بارید طوری که در عرض یک ساعت سیلی در شهر راه افتاد و شهرداری حسابی غافلگیر شد!
خانم ها و آقایون شورای شهر چکار میکنند که با بارش بارانی شهر باید به این صورت در بیاد و مجبور بشن جدول خیابون ها رو برای گذر آب خراب کنن!
به این عکس ها توجه کنید. ( سمنان - میدان سعدی- ظهر روز پنج شنبه -ساعت دوازده و سی دقیقه )






فوتوبلاگ شیندخت هم با عکس های زیبایی از پاریس آپدیت شد که دوست خوبم آقای رضا علوی برایم فرستادن. با تشکر از این دوست عزیز


February 7, 2007 01:51 PM

 

یازده دقیقه / پائولوکوئیلو

 

کتاب یازده دقیقه پائولو کوئیلو رو خوندم. سبک جدیدی از نوشته های کوئیلو بود. با سانسور بسیار! شاید بخاطر همین سانسور زیاد بود که انتشارات کاروان که ناشر رسمی کوئیلو در ایران بود و دکتر آرش حجازی که همیشه کتابهای ایشان را ترجمه می کرد اینبار این کار را انجام نداده! کتاب یازده دقیقه با ترجمه آقای کیومرث پارسای ترجمه زیاد جالبی نداشت و فقط می شد کتاب رو خوند! خیلی دلم میخواد متن اصلی این کتاب و بدون سانسورش رو بخونم. یازده دقیقه ای که کوئیلو به اون پرداخته شاید همه ما به اون فکر کردیم ولی قبول کردیم و گذشتیم! با همه سانسور و ترجمه نه چندان خوبش کتاب قشنگی بود. قسمت هایی از اون رو انتخاب کردم اینجا میذارم.


* زندگی یک بازی خطرناک است؛ زندگی مثل پریدن با چتر نجات است؛ زندگی به استقبال خطر رفتن است؛ زندگی افتادن و دوباره برخاستن است؛ زندگی کوهنوردی است؛ زندگی نیاز بالا رفتن و رسیدن به اوج است؛ زندگی احساس نارضایتی و اندوه در زمانهایی است که انسان به آنچه می خواهد, نمی رسد...

* من دو زن هستم: یکی که میل دارد همه شادی ها, همه عشق ها و همه ماجراهای موجود در زندگی را داشته باشد و یکی که می خواهد برده روزانه, برده زندگی خانوادگی و برده چیزهایی باشد که برنامه ریزی و تکمیل می شوند. من خانه دار هستم و روسپی... هر دو در یک جسم زندگی می کنیم و با هم مبارزه ای بی امان داریم.

* روزی روزگاری, پرنده ای دارای یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان, رنگارنگ و عالی و در یک کلام, حیوانی بود مستقل و آماده برای پرواز با آزادی کامل. هر کس آن را در حال پرواز می دید, خوشحال می شد. روزی زنی چشمش به پرنده افتاد و عاشق آن شد. با قلبی که تپش تند داشت و با چشمانی درخشان از شدت هیجان, به پرواز حیوان می نگریست. پرنده به زمین نشست و از زن دعوت کرد که با هم پرواز کنند... و زن پذیرفت... هردو با هماهنگی کامل ب پرواز درآمدند... زن, پرنده را تحسین می کرد و ارج مینهاد و می پرستید... ولی در عین حال, میترسید. می اندیشید مبادا پرنده بخواهد به کوهستان های دور دست برود. ترسید مبادا پرنده به سراغ سایر پرندگان برود و یا بخواهد در سقفی بلند تر به پرواز در آید... زن احساس حسادت کرد... حسادت به توانایی پرنده در پرواز... و احساس تنهایی کرد...
اندیشید:« برایش تله می گذارم. این بار که پرنده بیاید, دیگر اجازه نمی دهم برود.» پرنده هم که عاشق شده بود, روز بعد بازگشت. به دام افتاد و در قفس زندانی شد. زن هر روز به پرنده می نگریست. همه هیجاناتش در آن قفس بود. آن را به دوستانش نشان می داد و آنها به او میگفتند: تو همه چیز داری!...
ناگهان دگرگونی غریبی به وقوع پیوست. پرنده کاملاً در اختیار زن بود و دیگر انگیزه ای برای تصرف آن وجود نداشت. بنابراین علاقه اون به حیوان, به تدریج از بین رفت. پرنده نیز بدون پرواز کردن, زندگی بیهوده ای را می گذراند و در نتیجه به تدریج تحلیل رفت, درخشش پرهایش محو شد, به زشتی گرایید و دیگر جز در هنگام غذا دادن و تمیز کردن قفس, کسی به آن توجهی نمی کرد.
سرانجام روزی پرنده مرد. زن دچار اندوه فراوانی شد و همواره به آن حیوان می اندیشید, ولی هرگز قفس را به یاد نمی آورد. تنها روزی در خاطرش مانده بود که برای نخستین بار پرنده را خوشحال در میان ابرها و در حال پرواز کردن دیده بود.
اگر زن اندکی دقت می کرد, به خوبی متوجه می شد آنچه او را به آن پرنده دلبسته کرد و برایش هیجان ب ارمغان آورد, آزادی آن حیوان و انرژی بال هایش در حال حرکت کردن بود, نه جسم ساکنش.
زندگی برای زن بدون حضور پرنده, مفهوم و ارزشی نداشت و سرانجام روزی مرگ زنگ خانه او را به صدا درآورد.
از مرگ پرسید چرا به سراغ من آمده ای؟
مرگ پاسخ داد: برای اینکه دوباره بتوانی با پرنده در آسمان پرواز کنی. اگر اجازه می دادی به آزادی برود و بازگردد, هنوز هم میتوانستی به تحسین و عشق ورزیدن ادامه بدهی. حالا برای پیدا کردن و و ملاقات با آن پرنده, به من نیاز داری...»


February 6, 2007 12:06 AM

 

پیامی برای دوست

 


بخاطر غروری که دارم هیچ وقت نخواستم برای کارهام از کسی کمک بگیرم بخصوص از دوستان نزدیک. چون ترس از این که کمک گرفتنم سو استفاده از دوستی به حساب بیاد, همیشه مانعی برایم بوده و بیشتر مواقع ضرر هم کردم . این بار تا جایی که می تونستم به تنهایی جلو رفتم ولی به بن بست خوردم. آخرین امید و فرصتم بود و خیلی هم برام مهم بود. برام سخت بود دست کمک دراز کنم و سخت تر از اون شنیدن« نه» بود. می ترسیدم ولی ناچار بودم , به سختی جلو رفتم و تقاضای کمک کردم وقتی لبخند یاریگر و نگاه حمایتگرش رو دیدم آروم شدم و خوشحال. حتا اگه کمک زیادی همه نتونه بکنه ولی همین که دستم رو گرفت برام باارزش بود. چون شنیدن « نه» از او همه باورهام رو بهم می ریخت.

آقای محتشمی پور عزیز, حالا که واسطه ای هستی پس از طرف من به دوست بگو کارش برام خیلی باارزش بود, باارزش تر از کمکی که بخواد بکنه چون همیشه نگران شنیدن« نه» از طرف دوست بودم ولی اونروز به من ثابت کرد که هنوز در دنیا « دوستی » باارزش تر از خیلی چیزهاست .


February 3, 2007 12:26 AM

 

آیینه های خونه ما

 

آیینه رو خیلی دوست دارم شاید بخاطر صداقتش! چون می دونم هیچ وقت به من دروغ نمیگه و چیزی رو پنهون نمی کنه. غم ها و شادی هام رو عینن منعکس می کنه . نه تارهای سفید لابلای موهام رو مخفی می کنه و نه خطوط ریز دور چشم ها رو و به دروغ به من نمیگه که هنوز جوونی! شاید گاهی صداقتش تلخ باشه و اونقدر تلخ که دلم نخواد اونو بشنوم ولی هیچوقت آیینه رو بخاطر صداقتش نمی شکنم, حتا اگه دلم رو بشکنه!
آیینه ها ی خونه ما به نظرم زیباترین هستن و هر کدوم یادآور خاطراتی؛ حتا این آیینه که بعد از سال ها زنگار گرفته و مات و کدر شده ولی هربار که در آن نگاه می کنم خاطرات قشنگی رو می بینم, صورت شادی که بیست و پنج سال پیش به آن نگاه می کرد و رویاهایی که در آن می دید.
همیشه به دوستانم آیینه هدیه می دهم, باشد که زیبایی ها را در آن ببینند و صداقت ِ دوستی را!


February 2, 2007 12:22 AM

 

تقدیم به رویای عزیز

 

این کلیپ زیبای ترکی رو به رویای عزیز که از همراهان قدیمی شیندخته تقدیم میکنم.

این هم لینک سایت موزیک ترکی تقدیم به علاقه مندان موزیک ترکی.

صفحه اشعار ترکی هم با شعر زیبایی به همت شهربانو عزیز آپدیت شد.


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

حرف های قشنگ!
مُلَوَن
3خانه تکانی به سبک فنگ شویی
کمپین یک میلیون امضا
عجله کار شیطان است!
پسرک دعا فروش
میدل مارچ / جورج الیوت
مانیفست شیندخت
اولین <نه> رسمی که شنیدم!
باران و غافلگیر شدن شهرداری!

Archives

November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []