يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

February 26, 2007 11:47 AM

 

مُلَوَن

 


متهم شدم به این که, همه چیز را سیاه و سفید می بینم؛ از عینک رنگی استفاده کردم و حالا همه را ملون می بینم!

×××

کاریکلماتورهای اینجا رو حتمن بخونید

صفحه اول شیندخت رو هم ببینید.


February 24, 2007 03:12 PM

 

3خانه تکانی به سبک فنگ شویی

 

از بچگی زمستون رو دوست داشتم. زمستون برام با پالتوی قرمز موهر و چکمه های سیاه و کلاه و دستکش سفید و سرما و برف بازی معنا پیدا می کرد. ولی امسال زمستون رو دوست نداشتم. دلم می خواست یک خرس قطبی بودم و اول زمستون می خوابیدم و با بوی بهار بیدار می شدم. هر چند نتونستم به خواب زمستونی برم و زمستون رو روی دور تند بگذرونم ولی خوشحالم بهار نزدیکه و بوش رو می تونم حس کنم. بهار رو در سمنان میشه از اوایل اسفند حس کرد. پونه های لب جوی ها کم کم سر از خاک در میارن و نشون میدن که میشه دوباره شروع کرد , یک شروع تازه.
امسال تصمیم گرفتم خونه تکونی رو به سبک فنگ شویی انجام بدم و یک تغییر اساسی در همه چیز بدم. تغییری که غبار این زمستون سرد و بی روح رو دور کنه از تن و زندگیم.
کمد ها و کشوها روخالی کردم از خیلی چیزها که سال ها نگه شون داشتم تا شاید روزی بدرد بخوره ولی عمر گذشت و داره تموم میشه ولی هنوز اون یک روز نرسیده!
خیلی چیزها رو دور ریختم, بعضی چیزها رو هم بخشیدم به کسانی که شاید بیشتر از من استفاده کنن. ولی بعضی چیزها رو نتونستم ازشون بگذرم. مثل صفحات مجلاتی که سال ها نگه شون داشتم و یادداشت هایی که توی کاغذ پاره ها نوشتم تا روزی وارد دفتر کنم ولی هنوز فرصتی پیش نیومده با وجودی که بیشتر اونا رو روی نت دارم ولی باز هم اون کاغذ پاره ها برام باارزش تر و واقعی تر هستن.
بعضی چیزهای به ظاهر بی ارزش گاهی برامون تداعی کننده خاطرات باارزشیه که نمی تونیم ازشون بگذریم حتا طبق عملیات فنگ شویی!


پ.ن: عادت به یادداشت برداشتن از کتاب و روزنامه و مجله و ... رو از زمان نوجوانی داشتم یکی از انگیزه هام برای وبلاگ زدن هم همین بود, گذاشتن یادداشت هام در اینجا. ولی گاهی دلتنگ نوشتن روی دفتر و فشار دادن قلم به انگشت میانیم که همیشه بخاطر این فشار ها متورم بود , میشم.


February 21, 2007 12:15 AM

 

عجله کار شیطان است!

 

از قدیم گفتن:«عجله کار شیطانه» ولی کو گوش شنوا! همیشه در همه کار عجول هستم. کارهام رو با چنان عجله ای انجام میدم انگار کسی دنبالم کرده! حوصله فس فس کردن ندارم البته گاهی هم خرابکاری هایی پیش میاد ولی با همه اینا سرعت و شتاب رو ترجیح میدم به کند بودن!
دوروز پیش فوتوبلاگ رو با عجله و با چشمان خواب آلود آپدیت کردم. چون نت هم خیلی سریع نبود عکس ها رو کنترل نکردم و رفتم. الان که اومدم می بینم دوستانم ایمیل کردن که به جای عکس بازار اسباب بازی فروشی, عکس کوکو سبزی رو گذاشتی! شرمنده!
چند بار دیگه هم از این اشتباهات شده . یکبار یک مطلب در شیندخت بجنورد در مورد علي يار فخران نوشته بودم و عکس خانم ملکه فخران رو گذاشتم. اون رو هم آخر شب پست کردم و نت خیلی کند بود دیدم عکس باز نمیشه و نمی تونم ببینم از خیرش گذشتم. روز بعد اول صبحی لیا (خواهرم) زنگ زد که این چیه به جای عکس ملکه خانم گذاشتی؟! گفتم: چرا؟! گفت : عکس خاله رو گذاشتی ( خاله پیری که سال ها خونه مامان اینا کار می کرد و دو ساله که فوت کرده) با عجله رفتم رو نت و عکس رو درست کردم و شانس آوردم ملکه خانم اون عکس اشتباهی رو ندیده بود وگرنه چه می شد!
ولی با همه این اشتباهات با این موافق نیستم که: عجله کار شیطانه! عصر سرعته عجله نکنی عقب میمونی.
این دوعکس که با هم اشتباه شده بود!




ملکه فخران( نوه علیار فخران ملقب به ميرزا آقا خان ممتحن الملك )



خاله دوست داشتنی ما که جاش خیلی خالیه (روحش شاد)


February 19, 2007 12:03 AM

 

پسرک دعا فروش

 

امشب هوا سرد و بارونی بود. پشت چراغ قرمز بودم که پسر بچه ده ساله ای به شیشه ماشین زد و اشاره به دعا هایی که در دستش برای فروش داشت. با سر گفتم نه. دوباره با خنده اصرار کرد. برخلاف بقیه بچه هایی که با گردن کج و قیافه ملتمس میخوان چیزی بهت بفروشن, او با خنده شیطونی که رو لبش بود اصرار می کرد. داشبورد رو باز کردم چند تا دعا نشونش دادم که قبلن رفقاش قالبم کرده بودن. ولی او دوباره با همون خنده قشنگش اصرار کرد یکی بخر. خندش منو بیاد کسی می انداخت نگاش کردم سر و وضعش هم نسبت به بقیه بچه ها مرتب تر و تمیز تر بود نتونستم در مقابل اون مقاومت کنم پرسیدم چند؟ گفت صدتومنی هم دارم دویست تومنی هم. یک دونه دعای صدتومنی ازش خریدم , اون خندید و رفت ومن به خنده های او فکر می کردم با وجود سردی هوا او گرم بود و سرشار از شادی!




February 17, 2007 02:59 PM

 

میدل مارچ / جورج الیوت

 

اولی:
با چه معیاری انسانها را از زیر آن نقاب طبقه بندی می کنی؟
برخی را بهتر از بیشتر مردمان, یا به ظاهر بهتر, یا بدتر
برخی پاک یا پلید, صادق یا ریاکار؟
دومی:
نه, تو به من بگو. گنجینه کتابهایت, آثارباقیمانده همه اعصار را چگونه می چینی.
بنا بر شکل و اندازه: قطر, درازا, جلد چرمی؟
یا براساس برچسبهای دقیق و ماهرانه؟
هیچ یک بهتر از دیگری تفاوت کتابهای نخوانده ات را نشان نمی دهد.


February 14, 2007 12:01 AM

 

اولین <نه> رسمی که شنیدم!

 

برام سخت بود شنیدن<نه> برای کاری که این قدر برام مهم بود. احساس می کردم تمام رمق و انرژیم رو از دست دادم. مثل بچه بی پناهی شده بودم که دلش میخواد دستش رو برای کمک به طرف هر کسی دراز کنه، هر کسی باشه- فرقی نمی کنه!
ولی باید دوباره برم جلو- اینبار محکم تر . خیلی محکم تر از قبل.

از دیروز حال خوبی نداشتم ولی امروز بعداز ظهر شنیدن آهنگ آینه با صدای فرهاد از رادیو پیام من رو به یاد گذشته های دور برد اون موقعی که جوونی می کردیم و با صدای فرهاد و فروغی عشق می کردیم!
خیلی وقت بود نشنیده بودم. بغضی که از روز قبل داشتم شکست و خودمو رها کردم. (می‌بینم صورتمو تو آینه،
با لبی خسته می‌پرسم از خودم :
این غریبه کیه ؟ از من چی می‌خواد ؟)

شنیدن آهنگ آرومم کرد و خاطرات قشنگ جوونیم تو ذهنم اومد و

بیاد اون موقع ها افتادم که آهنگ دیوانه / فروغی رو گوش می کردم و دلم میخواست اسمم یکی از اسم های تو شعر اون آهنگ بود!
ولی حالا برام خنده داره وقتی آهنگ هیشکی منو دوست نداره/ وحید حاجی تبار رو گوش میدم که توش پر از اسم دختره و اسم منهم اونجاست! ( فکر کنم خودشو راحت کرده و اسم همه دوست دختراشو یکجا اورده!)
این آهنگ وحید خواننده سمنانی رو به همه دوستان سمنانی که خواننده شیندخت هستند تقدیم می کنم.

اینجا گوش کنید.

حالا که این پست همش موزیک شد این آهنگ اصفهانی رو که خیلی دوست دارم هم گوش کنید.

دیگه بسه تشنگی بدون آب
خوردن فریب و نیرنگ سراب
واسه هر کی دل من تنگ می شه
تا میفهمه دلش از سنگ میشه
دوستی از رو زمین پاک شده
مردی و مردونگی خاک شده


February 7, 2007 01:51 PM

 

یازده دقیقه / پائولوکوئیلو

 

کتاب یازده دقیقه پائولو کوئیلو رو خوندم. سبک جدیدی از نوشته های کوئیلو بود. با سانسور بسیار! شاید بخاطر همین سانسور زیاد بود که انتشارات کاروان که ناشر رسمی کوئیلو در ایران بود و دکتر آرش حجازی که همیشه کتابهای ایشان را ترجمه می کرد اینبار این کار را انجام نداده! کتاب یازده دقیقه با ترجمه آقای کیومرث پارسای ترجمه زیاد جالبی نداشت و فقط می شد کتاب رو خوند! خیلی دلم میخواد متن اصلی این کتاب و بدون سانسورش رو بخونم. یازده دقیقه ای که کوئیلو به اون پرداخته شاید همه ما به اون فکر کردیم ولی قبول کردیم و گذشتیم! با همه سانسور و ترجمه نه چندان خوبش کتاب قشنگی بود. قسمت هایی از اون رو انتخاب کردم اینجا میذارم.


* زندگی یک بازی خطرناک است؛ زندگی مثل پریدن با چتر نجات است؛ زندگی به استقبال خطر رفتن است؛ زندگی افتادن و دوباره برخاستن است؛ زندگی کوهنوردی است؛ زندگی نیاز بالا رفتن و رسیدن به اوج است؛ زندگی احساس نارضایتی و اندوه در زمانهایی است که انسان به آنچه می خواهد, نمی رسد...

* من دو زن هستم: یکی که میل دارد همه شادی ها, همه عشق ها و همه ماجراهای موجود در زندگی را داشته باشد و یکی که می خواهد برده روزانه, برده زندگی خانوادگی و برده چیزهایی باشد که برنامه ریزی و تکمیل می شوند. من خانه دار هستم و روسپی... هر دو در یک جسم زندگی می کنیم و با هم مبارزه ای بی امان داریم.

* روزی روزگاری, پرنده ای دارای یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان, رنگارنگ و عالی و در یک کلام, حیوانی بود مستقل و آماده برای پرواز با آزادی کامل. هر کس آن را در حال پرواز می دید, خوشحال می شد. روزی زنی چشمش به پرنده افتاد و عاشق آن شد. با قلبی که تپش تند داشت و با چشمانی درخشان از شدت هیجان, به پرواز حیوان می نگریست. پرنده به زمین نشست و از زن دعوت کرد که با هم پرواز کنند... و زن پذیرفت... هردو با هماهنگی کامل ب پرواز درآمدند... زن, پرنده را تحسین می کرد و ارج مینهاد و می پرستید... ولی در عین حال, میترسید. می اندیشید مبادا پرنده بخواهد به کوهستان های دور دست برود. ترسید مبادا پرنده به سراغ سایر پرندگان برود و یا بخواهد در سقفی بلند تر به پرواز در آید... زن احساس حسادت کرد... حسادت به توانایی پرنده در پرواز... و احساس تنهایی کرد...
اندیشید:« برایش تله می گذارم. این بار که پرنده بیاید, دیگر اجازه نمی دهم برود.» پرنده هم که عاشق شده بود, روز بعد بازگشت. به دام افتاد و در قفس زندانی شد. زن هر روز به پرنده می نگریست. همه هیجاناتش در آن قفس بود. آن را به دوستانش نشان می داد و آنها به او میگفتند: تو همه چیز داری!...
ناگهان دگرگونی غریبی به وقوع پیوست. پرنده کاملاً در اختیار زن بود و دیگر انگیزه ای برای تصرف آن وجود نداشت. بنابراین علاقه اون به حیوان, به تدریج از بین رفت. پرنده نیز بدون پرواز کردن, زندگی بیهوده ای را می گذراند و در نتیجه به تدریج تحلیل رفت, درخشش پرهایش محو شد, به زشتی گرایید و دیگر جز در هنگام غذا دادن و تمیز کردن قفس, کسی به آن توجهی نمی کرد.
سرانجام روزی پرنده مرد. زن دچار اندوه فراوانی شد و همواره به آن حیوان می اندیشید, ولی هرگز قفس را به یاد نمی آورد. تنها روزی در خاطرش مانده بود که برای نخستین بار پرنده را خوشحال در میان ابرها و در حال پرواز کردن دیده بود.
اگر زن اندکی دقت می کرد, به خوبی متوجه می شد آنچه او را به آن پرنده دلبسته کرد و برایش هیجان ب ارمغان آورد, آزادی آن حیوان و انرژی بال هایش در حال حرکت کردن بود, نه جسم ساکنش.
زندگی برای زن بدون حضور پرنده, مفهوم و ارزشی نداشت و سرانجام روزی مرگ زنگ خانه او را به صدا درآورد.
از مرگ پرسید چرا به سراغ من آمده ای؟
مرگ پاسخ داد: برای اینکه دوباره بتوانی با پرنده در آسمان پرواز کنی. اگر اجازه می دادی به آزادی برود و بازگردد, هنوز هم میتوانستی به تحسین و عشق ورزیدن ادامه بدهی. حالا برای پیدا کردن و و ملاقات با آن پرنده, به من نیاز داری...»


February 3, 2007 12:26 AM

 

آیینه های خونه ما

 

آیینه رو خیلی دوست دارم شاید بخاطر صداقتش! چون می دونم هیچ وقت به من دروغ نمیگه و چیزی رو پنهون نمی کنه. غم ها و شادی هام رو عینن منعکس می کنه . نه تارهای سفید لابلای موهام رو مخفی می کنه و نه خطوط ریز دور چشم ها رو و به دروغ به من نمیگه که هنوز جوونی! شاید گاهی صداقتش تلخ باشه و اونقدر تلخ که دلم نخواد اونو بشنوم ولی هیچوقت آیینه رو بخاطر صداقتش نمی شکنم, حتا اگه دلم رو بشکنه!
آیینه ها ی خونه ما به نظرم زیباترین هستن و هر کدوم یادآور خاطراتی؛ حتا این آیینه که بعد از سال ها زنگار گرفته و مات و کدر شده ولی هربار که در آن نگاه می کنم خاطرات قشنگی رو می بینم, صورت شادی که بیست و پنج سال پیش به آن نگاه می کرد و رویاهایی که در آن می دید.
همیشه به دوستانم آیینه هدیه می دهم, باشد که زیبایی ها را در آن ببینند و صداقت ِ دوستی را!


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

مُلَوَن
3خانه تکانی به سبک فنگ شویی
عجله کار شیطان است!
پسرک دعا فروش
میدل مارچ / جورج الیوت
اولین <نه> رسمی که شنیدم!
یازده دقیقه / پائولوکوئیلو
آیینه های خونه ما

Archives

March 2016
February 2016
December 2015
November 2015
October 2015
August 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
February 2015
January 2015
November 2014
October 2014
September 2014
August 2014
July 2014
June 2014
May 2014
April 2014
March 2014
February 2014
January 2014
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []