بخاطر غروری که دارم هیچ وقت نخواستم برای کارهام از کسی کمک بگیرم بخصوص از دوستان نزدیک. چون ترس از این که کمک گرفتنم سو استفاده از دوستی به حساب بیاد, همیشه مانعی برایم بوده و بیشتر مواقع ضرر هم کردم . این بار تا جایی که می تونستم به تنهایی جلو رفتم ولی به بن بست خوردم. آخرین امید و فرصتم بود و خیلی هم برام مهم بود. برام سخت بود دست کمک دراز کنم و سخت تر از اون شنیدن« نه» بود. می ترسیدم ولی ناچار بودم , به سختی جلو رفتم و تقاضای کمک کردم وقتی لبخند یاریگر و نگاه حمایتگرش رو دیدم آروم شدم و خوشحال. حتا اگه کمک زیادی همه نتونه بکنه ولی همین که دستم رو گرفت برام باارزش بود. چون شنیدن « نه» از او همه باورهام رو بهم می ریخت.
آقای محتشمی پور عزیز, حالا که واسطه ای هستی پس از طرف من به دوست بگو کارش برام خیلی باارزش بود, باارزش تر از کمکی که بخواد بکنه چون همیشه نگران شنیدن« نه» از طرف دوست بودم ولی اونروز به من ثابت کرد که هنوز در دنیا « دوستی » باارزش تر از خیلی چیزهاست .