يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

 

یازده دقیقه / پائولوکوئیلو

 

کتاب یازده دقیقه پائولو کوئیلو رو خوندم. سبک جدیدی از نوشته های کوئیلو بود. با سانسور بسیار! شاید بخاطر همین سانسور زیاد بود که انتشارات کاروان که ناشر رسمی کوئیلو در ایران بود و دکتر آرش حجازی که همیشه کتابهای ایشان را ترجمه می کرد اینبار این کار را انجام نداده! کتاب یازده دقیقه با ترجمه آقای کیومرث پارسای ترجمه زیاد جالبی نداشت و فقط می شد کتاب رو خوند! خیلی دلم میخواد متن اصلی این کتاب و بدون سانسورش رو بخونم. یازده دقیقه ای که کوئیلو به اون پرداخته شاید همه ما به اون فکر کردیم ولی قبول کردیم و گذشتیم! با همه سانسور و ترجمه نه چندان خوبش کتاب قشنگی بود. قسمت هایی از اون رو انتخاب کردم اینجا میذارم.


* زندگی یک بازی خطرناک است؛ زندگی مثل پریدن با چتر نجات است؛ زندگی به استقبال خطر رفتن است؛ زندگی افتادن و دوباره برخاستن است؛ زندگی کوهنوردی است؛ زندگی نیاز بالا رفتن و رسیدن به اوج است؛ زندگی احساس نارضایتی و اندوه در زمانهایی است که انسان به آنچه می خواهد, نمی رسد...

* من دو زن هستم: یکی که میل دارد همه شادی ها, همه عشق ها و همه ماجراهای موجود در زندگی را داشته باشد و یکی که می خواهد برده روزانه, برده زندگی خانوادگی و برده چیزهایی باشد که برنامه ریزی و تکمیل می شوند. من خانه دار هستم و روسپی... هر دو در یک جسم زندگی می کنیم و با هم مبارزه ای بی امان داریم.

* روزی روزگاری, پرنده ای دارای یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان, رنگارنگ و عالی و در یک کلام, حیوانی بود مستقل و آماده برای پرواز با آزادی کامل. هر کس آن را در حال پرواز می دید, خوشحال می شد. روزی زنی چشمش به پرنده افتاد و عاشق آن شد. با قلبی که تپش تند داشت و با چشمانی درخشان از شدت هیجان, به پرواز حیوان می نگریست. پرنده به زمین نشست و از زن دعوت کرد که با هم پرواز کنند... و زن پذیرفت... هردو با هماهنگی کامل ب پرواز درآمدند... زن, پرنده را تحسین می کرد و ارج مینهاد و می پرستید... ولی در عین حال, میترسید. می اندیشید مبادا پرنده بخواهد به کوهستان های دور دست برود. ترسید مبادا پرنده به سراغ سایر پرندگان برود و یا بخواهد در سقفی بلند تر به پرواز در آید... زن احساس حسادت کرد... حسادت به توانایی پرنده در پرواز... و احساس تنهایی کرد...
اندیشید:« برایش تله می گذارم. این بار که پرنده بیاید, دیگر اجازه نمی دهم برود.» پرنده هم که عاشق شده بود, روز بعد بازگشت. به دام افتاد و در قفس زندانی شد. زن هر روز به پرنده می نگریست. همه هیجاناتش در آن قفس بود. آن را به دوستانش نشان می داد و آنها به او میگفتند: تو همه چیز داری!...
ناگهان دگرگونی غریبی به وقوع پیوست. پرنده کاملاً در اختیار زن بود و دیگر انگیزه ای برای تصرف آن وجود نداشت. بنابراین علاقه اون به حیوان, به تدریج از بین رفت. پرنده نیز بدون پرواز کردن, زندگی بیهوده ای را می گذراند و در نتیجه به تدریج تحلیل رفت, درخشش پرهایش محو شد, به زشتی گرایید و دیگر جز در هنگام غذا دادن و تمیز کردن قفس, کسی به آن توجهی نمی کرد.
سرانجام روزی پرنده مرد. زن دچار اندوه فراوانی شد و همواره به آن حیوان می اندیشید, ولی هرگز قفس را به یاد نمی آورد. تنها روزی در خاطرش مانده بود که برای نخستین بار پرنده را خوشحال در میان ابرها و در حال پرواز کردن دیده بود.
اگر زن اندکی دقت می کرد, به خوبی متوجه می شد آنچه او را به آن پرنده دلبسته کرد و برایش هیجان ب ارمغان آورد, آزادی آن حیوان و انرژی بال هایش در حال حرکت کردن بود, نه جسم ساکنش.
زندگی برای زن بدون حضور پرنده, مفهوم و ارزشی نداشت و سرانجام روزی مرگ زنگ خانه او را به صدا درآورد.
از مرگ پرسید چرا به سراغ من آمده ای؟
مرگ پاسخ داد: برای اینکه دوباره بتوانی با پرنده در آسمان پرواز کنی. اگر اجازه می دادی به آزادی برود و بازگردد, هنوز هم میتوانستی به تحسین و عشق ورزیدن ادامه بدهی. حالا برای پیدا کردن و و ملاقات با آن پرنده, به من نیاز داری...»


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

بهبودم سرباز شد.
یلدا مبارک
دختر خوانده من
ما زن‌ها و شما مردها!
پل الوار
کاش مسئولان تربیت بدنی سمنان بخونن!
ویدئو
تشکر
درگذشت خواهر همسرم
سمنان بارانی

Archives

December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []