يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

 

پسرک دعا فروش

 

امشب هوا سرد و بارونی بود. پشت چراغ قرمز بودم که پسر بچه ده ساله ای به شیشه ماشین زد و اشاره به دعا هایی که در دستش برای فروش داشت. با سر گفتم نه. دوباره با خنده اصرار کرد. برخلاف بقیه بچه هایی که با گردن کج و قیافه ملتمس میخوان چیزی بهت بفروشن, او با خنده شیطونی که رو لبش بود اصرار می کرد. داشبورد رو باز کردم چند تا دعا نشونش دادم که قبلن رفقاش قالبم کرده بودن. ولی او دوباره با همون خنده قشنگش اصرار کرد یکی بخر. خندش منو بیاد کسی می انداخت نگاش کردم سر و وضعش هم نسبت به بقیه بچه ها مرتب تر و تمیز تر بود نتونستم در مقابل اون مقاومت کنم پرسیدم چند؟ گفت صدتومنی هم دارم دویست تومنی هم. یک دونه دعای صدتومنی ازش خریدم , اون خندید و رفت ومن به خنده های او فکر می کردم با وجود سردی هوا او گرم بود و سرشار از شادی!




 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

بهبودم سرباز شد.
یلدا مبارک
دختر خوانده من
ما زن‌ها و شما مردها!
پل الوار
کاش مسئولان تربیت بدنی سمنان بخونن!
ویدئو
تشکر
درگذشت خواهر همسرم
سمنان بارانی

Archives

December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []