يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

May 31, 2007 11:43 PM

 

بیاد جوانی هام

 

در وبگردی هام به وبلاگ چرک نویس سر زدم و در گوشه سمت راست این وبلاگ جعبه موسیقی رو دیدم و اسم(جو داسین،Joe Dassin) روی اون کلیک کردم و با موسیقی اون رفتم به سال های جوونی و خاطراتی که با آهنگ های این خواننده فرانسوی داشتم. چیزی از متن آهنگ متوجه نمی شدم ولی چقدر دوست داشتم صدا و آهنگ های جو داسین رو.

با شنیدن این آهنگ بیاد شب هایی افتادم که با دخترداییم شهلا تا نیمه شب درس می خوندیم و بعد برای استراحت زنگ می زدیم به برنامه راه شب رادیو تا برامون از آهنگ های جو داسین پخش کنه و گاهی هم تو مسابقاتش شرکت می کردیم. و امشب که دلتنگ هستم دوباره شنیدن صدای جو داسین منو برد به اون سال ها. ( ۲۹-۳۰ سال پیش)

ممنونم از ندا خانوم وبلاگ چرکنویس که با گذاشتن این آهنگ و ترجمه شعرش در وبلاگش، خاطرات قشنگی رو برام زنده کرد.
آهنگ رو در جعبه موسیقی وبلاگ چرکنویس گوش کنید.

قسمتی از ترجمه این آهنگ رو اینجا میذارم ( متن کامل شعر و ترجمه رو هم در وبلاگ چرک نویس بخونید)

اگر تو وجود نداشتی
چه دلیلی برای زندگی کردن ام بود
توی دنیای بدون امید

اگه تو نبودی
مجبور بودم خودم عشق رو بسازم
...


May 30, 2007 12:02 AM

 

میدل مارچ/ جورج الیوت

 

جامعه هر گز از مردی نخواسته است همان اندازه که درباره شرایط دختر زیبایی برای خوشبخت ساختن خود می اندیشد بر شرایط خود برای خوشبخت ساختن او هم بیندیشد.
***

روح انسان, وقتی حسابی گندید, انواع و اقسام قارچ های سمی بیرون می دهد, و هیچ کس نمی تواند ببیند تخمش از کجا آمد.


May 27, 2007 12:43 PM

 

اتوبوس بجنورد-مشهد یا اتوبوس خطی قراضه؟!!

 

هفته قبل بجنورد رفته بودم و برای کاری مجبور شدم از بجنورد یک روزه با اتوبوس به مشهد برم.
مدت ها بود با اتوبوس از بجنورد به مشهد نرفته بودم و بعد از مرکز استان شدن بجنورد انتظارم این بود تغییراتی در سرویس های اتوبوس رانی بجنورد -مشهد صورت گرفته باشه ولی متاسفانه بهتر که نشده بدتر و خرابتر هم شده!

خطوط اتوبوس رانی بجنورد-مشهد هرروزه از صبح تا شب هر پانزده دقیقه یک سرویس برای مشهد داره ولی متاسفانه تمام این اتوبوس ها قدیمی و کهنه و کثیف و کاملن از رده خارج هستن!
علاوه بر اینکه اتوبوس ها راحت نیستن و کثیف بودن ان موجب عذاب و ناراحتی مسافرانه،نامنظم بودن و اهمیت ندادن راننده به وقت مسافران عذاب آورتره. چون هر پانزده دقیقه اتوبوسی به طرف مشهد باید حرکت کند ، بالطبع مسافرانش تکمیل نیست راننده برای پر کردن اتوبوس مثل تاکسی هر کجا که مسافری می بینه ترمز می زنه. مسیر بجنورد- مشهد که سه ساعت و نیم الی چهارساعت است ، معمولن پنج- شش ساعت طول می کشه !
اتوبوس کثیف و کهنه با صندلی های ناراحت و ترمز زدن های دقیقه ای اون، واقعن اعصاب خورد کنی است!
در سفر ما که اقای راننده با اون همه توقف و کند بودن حرکتش در آخر سفر سنگ تموم گذاشت و در ابتدای مشهد برای پر کردن باک گازوئیلش نیم ساعت هم ما رو در پمپ بنزین معطل کرد! برام عجیب بود که هیچ کس هم اعتراضی نمی کرد . همه خسته و کلافه و فقط توی دلشون غر می زدن!
نمی دونم به کجا باید اعتراض کرد؟ و آیا اصلن اعتراض جواب و نتیجه ای هم خواهد داشت یا نه؟ ولی فقط می تونم بگم متاسفم برای همشهری های خوبم که مجبور به استفاده از چنین سرویس هایی هستند و سکوت می کنند!


May 17, 2007 03:08 PM

 

بزرگداشت فردوسی

 

روز 27 مارس روز جهانی تئاتر است. چون این روز برابر 7 فروردین و مصادف با تعطیلات نوروزی است، در کشورما بزرگداشت این روز را با تاخیر در اردیبهشت ماه جشن می‌گیرند.
در سمنان روز سه شنبه 25 اردیبهشت که مقارن بود با بزرگداشت فردوسی انجمن نمایش استان سمنان همایشی به مناسبت روز جهانی تئاتر و بزرگداشت فردوسی برگزار کردند که من از طرف دوست خوبم آقای صدرایی که از هنرمندان تئاتر سمنان هستند به این همایش دعوت شدم.

در این همایش که آقای جعفر والی کارگردان خوب کشورمان و خانم محبوبه بیات ( بازیگر) جزو مهمانان ویژه بودند، آقای مرادی مدیرکل ارشاد سمنان و چند تن از پیش‌کسوتان تئاتر سمنان صحبت کردند و با اجرای میان پرده های نمایشی و موسیقی سنتی و ... اهدای جوایز به چند نفر از هنرمندان استان به پایان رسید.
بهترین بخش این همایش، شاهنامه خوانی توسط اولین بانوی نقال و شاهنامه خوان کشورمان خانم فاطمه جبیبی‌زاد (گردآفرید) بود که بسیار زیبا اجرا کردند.

تئاتر همیشه مظلوم بین همه هنرهاست و کمتر به آن بها داده و استقبال می‌شود، بخصوص تئاترهای شهرستانی. ولی گروه تئاتر سمنان با امکانات کم و بدون حمایت، همیشه پرتلاش ظاهر شده و تئاترهای زیبایی با گویش سمنانی اجرا کردند که واقعن قابل تقدیره.
ای کاش مسئولان به جای برپاکردن این بزرگداشت‌ها و شعارها و حرف‌ها بیشتر به این هنر بها بدهند و این هنرمندان جوان شهرستانی را حمایت کنند.
با آرزوی موفقیت برای همه دوستان هنرمند خوب سمنانی‌ام.


May 15, 2007 01:39 AM

 

کاریکلماتور

 

زندگی گاه مثل قهوه تلخی است ، ذره ذره که می چشی دیرتر تمام می شود.

×××

کاریکلماتورهای من رو اینجا بخوانید.


May 12, 2007 02:35 PM

 

حاجی بابا

 

وقتی بچه بودم فکر می‌کردم پدربزرگ یعنی یک پیرمرد آروم و ساکت؛ فکر می‌کردم همه پدربزرگ‌ها پیر هستن، چون از وقتی چشم باز کردم پدربزرگم پیر بود.
پدربزرگم رو "حاجی بابا" صدا می‌زدیم .آروم و کم‌حرف ، قد بلند و لاغر، تابستون‌ها کت‌و‌شلوار خاکستری تیره با کلاه شاپویی می‌پوشید و زمستون‌ها پالتوی خاکستری تیره با کلاه شاپو. همیشه خاطره اون در ذهنم به همین شکله. پیر و لاغر ولی هیچ‌وقت خمیده نشد حتا وقتی سرطان اونو تو رختخواب انداخت و بعد از ما گرفت.

حاجی بابا نوه‌های زیادی داشت و خونه اون پاتوق هرروز عصر تابستونای ما بود. ایوان فرش شده - حیاط آب پاشی شده - حوض مستطیل پرآب با فواره روشن در وسط. سبد پر از میوه‌‌های تابستونی که برای خنک موندن داخل چاه آب آویزون می‌کردن و حاجی بابا با فلاسک پر بستنی و لبخند گوشه لبش که وارد حیاط می‌شد، همه اینا تصویر قشنگیه که از اون روزها توی ذهنم به جا مونده.
وقتی حاجی بابا از بیرون می‌اومد ما بچه‌ها دورشو می‌گرفتیم و سلام می‌گفتیم او با لبخند سلامی می‌گفت و دست توی جیبش می‌کرد و نفری یک پنج ریالی می‌داد و ما خوشحال می‌رفتیم سراغ بازی و شیطنت‌هامون. این کار هرروزه و همیشگی اون بود. و برای ما یک عادت خوشایند.
حاجی بابا برای ما یعنی گرفتن پنج ریالی هرروزه- حاجی بابا یعنی عصر تابستونا فلاسکی پر از بستنی "رغیب" بدست- حاجی بابا یعنی کلاه شاپو و سیگار اشنویی که در گوشه لبش بود و هیچ‌وقت هم پک نمی‌زد- حاجی بابا یعنی روی پاها نشسته و زانوها رو بغل گرفته ودر همان حال چرت زدن و بخواب رفتن . ( نشستن حاجی بابا برای ما همیشه جالب بود و گاهی با شیطنت این طرز نشستن رو تقلید می‌کردیم و چقدر هم سخت بود!)
تمام دوران کودکی فکر می‌کردم حاجی بابا یعنی همین بدون کلامی و بدون حرفی.
تا اینکه بزرگ‌تر شدیم و عادت پول دادن‌های حاجی بابا عوض نشد فقط مقدارش بیشتر شد و ما که بزرگ‌تر بودیم با شرمندگی پول رو ازش می‌گرفتیم .
سال اول دبیرستان بودم که خاله کوچیکه تجدید آورده بود و گریه می‌کرد. حاجی بابا طاقت اشک رو نداشت مخصوصن اشک دختر ته‌تغاری شو. دست تو جیبش کرد و صد تومن در‌آورد طرف خاله کوچیکه گرفت و گفت گریه نکن. ولی خاله که ناراحت بود پولو نگرفت. حاجی بابا همین‌طور صد تومن صدتومن از جیبش درمی‌اورد به او می‌داد و ازش می‌خواست گریه نکنه و دستی هم به سرش می‌کشید. اونروز بود که حاجی بابا رو شناختم و قلب مهربونش رو. اونروز بود که فهمیدم حاجی بابا تمام محبتی که داشت در اون پنج ریالی‌ها می‌ذاشت و به من و بقیه نوه‌هاش می‌داد. اونروز بود فهمیدم او زبونی برای بیان محبتش نداشت و تنها کاری که به نظرش درست می‌اومد، دادن یک پنج‌ ریالی برای خرید هله‌هوله و شادی ما بچه‌ها بود!
اونروز فهمیدم آدما برای بیان محبت راه‌های مختلفی رو انتخاب می‌کنن وحاجی بابای همیشه پیر و کم حرفم با اون کلاه شاپویی و سیگار گوشه لبش مهربون‌ترین قلب رو داشت ولی هیچ‌وقت اینو نتونست نشون بده و هیچ‌وقت محبتش رو به زبون نیاورد و من چقدر دیر شناختم حاجی بابا رو چون وقتی هفده سالم بود او فوت کرد و من از اون‌روز فهمیدم محبت کردن شکل‌های مختلفی داره و هر کس محبت رو به سبک خودش نشون میده و جای هیچ گله و شکایتی نیست!


May 11, 2007 12:35 AM

 

از ماست که برماست!

 

مرد خوبیه ،اهل زندگی- خانواده دوست – ده سال صبر کرد- زنش بچه‌دار نشد مجبور شد زن بگیره! خونه دو طبقه خرید هر زنش در یک طبقه.
مرد خوبیه ،زنش رو طلاق نداد. یک‌سال بعد از ازدواج مجددش، همسر اولش هم بچه‌دار شد. الان یک پسر دوساله داره.
مرد خوبیه، با عدالت با هر دو همسر و بچه‌هاش رفتار می‌کنه. خب سرنوشت این بود دیگه. اون که تقصیری نداره.
مرد خوبیه، فقط بچه می‌خواست همین !

اگر اشکال از این آقا بود و بچه‌دار نمی شد آیا راضی می‌شد همسرش بره بخاطر بچه با مرد دیگه‌ای ازدواج کنه؟! شاید خیلی بهتر و عادلانه‌تر هم برخورد می‌کرد ؟!
این سوال من کفر بود و نگاه عاقل اندر سفیهی که بهم کرد مجبور شدم حرفم رو درست کنم و بگم: اگر اشکال از آقا بود آیا این خانم بخاطر بچه حاضر می‌شد از همسرش جدا بشه؟!‍ فکر می‌کنی چه تعداد زن‌هایی وجود دارند که همسران‌شان مشکل دارند و آنها در حسرت مادر شدن ولی زندگی می‌کنن و هیچ‌کس هم نمیگه چه زن خوبیه؟!

پ.ن: همسر اول این آقا دبیر هستند!
اینجاست که میگن ما مصداق این مثل هستیم:
از ماست که برماست!


May 8, 2007 12:11 PM

 

گلچینی از وبلاگها

 

قد حوا نمی رسید من همه سیب ها را خواهم چید

سنگ ها را بسته، سگها را رها کردند
ستم کردند و با نام خدا کردند
بهشتت را نمی خواهم که زیر پای من باشد
ببین با جان مهجورم به نام تو چه ها کردند
جواب گریه ام خنده، جواب خنده ام مشت است
به حق امر بر معروف، چه منکرها روا کردند

مملکت شیکی است. در دانشگاه تهرانش نماز جمعه برگزار می‌شود، در مصلایش نمایشگاه کتاب، بعد راهپیمایی‌اش جلوی کتابفروشی‌های انقلاب برپا می‌شود. مدرنیم آقا. مدرن.


آري، مهمترين فايده‌ي حضور تنگه‌ي بلاغي و تماشاي آن، اين بود كه به بيننده‌ي خويش وسعت ديد مي‌داد تا ديگر نپندارد، زمان فقط زمان اوست و حق همان است كه او از آن بهره‌مند شده است.
نمي‌دانم! شايد براي همين باشد كه هيچ مقام ارشد حكومتي جرأت نكرد تا روبان قرمز افتتاح سد تاريخ‌ستيز سيوند را پاره كند و براي نخستين بار، عالي‌ترين مقام افتتاح‌كننده‌ي پروژه‌اي كه بيش از 80 ميليارد تومان براي ساختش هزينه شده بود، در سطح معاون وزير باقي ماند!


از پروانه پرسیدند : این همه رنگ برای چیست با این عمر کوتاه ؟
گفت : برای یک پرواز کوتاه !


انتخاب‌های سرنوشت‌ساز زندگی‌ آن‌طور که نوشته‌اند به اختيار نيست. شايد بگويند جبر، ولی اين جبر هم نيست. حوزه‌ی اختيار جای ديگری است. اختيار در حرکت‌های ساده و ريز است، در آن‌چه که به چشم نمی‌آيد، در روزمرگی‌ها. نتيجه آن لحظات بحرانی را همين انتخاب‌های ساده تعيين می‌کنند، روال زندگی را هم.



گوشزد کردن یعنی اشاره به جزء مغفول واقعیت"
جزء مغفول شخصیت همه ما که از عیان شدنش در هراسیم و شرمسار می شویم در واقع جز طمع و ترس و حسد و انگیزه های جنسی مان نیست.


May 7, 2007 12:41 AM

 

بادبادک باز / خالد حسینی

 


در تعطیلات عید کتاب "بادبادک‌باز" نوشته "خالد حسینی" نویسنده افغانی رو خوندم. کتاب قشنگی که خاطرات نویسنده از کودکی و دوران آرامش افغانستان تا انقلاب و تجاوز روس‌ها و در نهایت طالبان نوشته شده.
زیبایی‌هایی که از دوران صلح و آرامش در افغانستان در این کتاب به‌تصویر کشیده با خاطرات وحشتناکی که از دوران طالبان نوشته شده واقعن متاثر کننده است. واقعیت‌هایی که میشه حس و درک کرد . موقع خوندن کتاب با خودم فکر می‌کردم اگر یک روز سانسور در کشور ما برداشته بشه ما چه کتاب‌ها و خاطراتی رو خواهیم خوند؟!

قسمت هایی از این کتاب را انتخاب کردم در اینجا می ذارم:

- فقط یک گناه وجود دارد و آن دزدی است.
دزدی تنها گناه نابخشودنی بود، نام مشترک تمام گناهان. وقتی مردی را می‌کشی، یک زندگی را را می‌دزدی. حق زنی را از داشتن شوهر می‌دزدی. پدری را از بچه‌ها می‌دزدی.
وقتی دروغ می‌گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می‌دزدی. وقتی تقلب می‌کنی، حق را از انصاف می‌دزدی.
هیچ عملی پست‌تر از دزدی نیست.

- اگر بگویم سهراب آرام بود اشتباه کرده‌ام. آرام یعنی صلح، یعنی آرامش، آرام یعنی کم کردن پیچ صدای زندگی
سکوت یعنی بستن پیچ. یعنی قطع کردن صدا. یعنی به کل خاموش کردن.



May 4, 2007 12:13 AM

 

بچه‌های این دوره زمونه!

 

خواهرم لیا هر وقت می‌خواست چیزی بگه که روناک متوجه نشه به ترکی می‌گفت. معمولن پدرم وقتی از خرید برمی‌گشت، خوراکی‌هایی برای روناک می‌خرید و لیا برای‌اینکه روناک متوجه نشه به ترکی می‌گفت: " گِرمَسِن" و یواشکی بسته های خوراکی رو پنهون می‌کرد. ( گِرمَسِن به ترکی یعنی: نبینه)
یک روز لیا از یخچال چیپس خلال برای روی خورشت برمی‌داشت ، روناک صدای پاکت چیپس رو که شنید گفت: چیه؟ "گِلمسنه" ؟!

روناک " ر" رو " ل" تلفظ می‌کنه. روی دستش خال کوچکی بود، به لیا نشون داد و گفت: مامان این خاله یا خال؟
دوباره خودش تکرار کرد: خال نه ها ،اون خالی که توی گل‌ها هست!

اسم نوه داییم "آنجلینا" ست. روناک از لیا پرسید: مامان، فامیل آنجلینا چیه؟ " جولی" ؟!


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

بیاد جوانی هام
میدل مارچ/ جورج الیوت
اتوبوس بجنورد-مشهد یا اتوبوس خطی قراضه؟!!
بزرگداشت فردوسی
کاریکلماتور
حاجی بابا
از ماست که برماست!
گلچینی از وبلاگها
بادبادک باز / خالد حسینی
بچه‌های این دوره زمونه!

Archives

March 2016
February 2016
December 2015
November 2015
October 2015
August 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
February 2015
January 2015
November 2014
October 2014
September 2014
August 2014
July 2014
June 2014
May 2014
April 2014
March 2014
February 2014
January 2014
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []