وقتی بچه بودم فکر میکردم پدربزرگ یعنی یک پیرمرد آروم و ساکت؛ فکر میکردم همه پدربزرگها پیر هستن، چون از وقتی چشم باز کردم پدربزرگم پیر بود.
پدربزرگم رو "حاجی بابا" صدا میزدیم .آروم و کمحرف ، قد بلند و لاغر، تابستونها کتوشلوار خاکستری تیره با کلاه شاپویی میپوشید و زمستونها پالتوی خاکستری تیره با کلاه شاپو. همیشه خاطره اون در ذهنم به همین شکله. پیر و لاغر ولی هیچوقت خمیده نشد حتا وقتی سرطان اونو تو رختخواب انداخت و بعد از ما گرفت.
حاجی بابا نوههای زیادی داشت و خونه اون پاتوق هرروز عصر تابستونای ما بود. ایوان فرش شده - حیاط آب پاشی شده - حوض مستطیل پرآب با فواره روشن در وسط. سبد پر از میوههای تابستونی که برای خنک موندن داخل چاه آب آویزون میکردن و حاجی بابا با فلاسک پر بستنی و لبخند گوشه لبش که وارد حیاط میشد، همه اینا تصویر قشنگیه که از اون روزها توی ذهنم به جا مونده.
وقتی حاجی بابا از بیرون میاومد ما بچهها دورشو میگرفتیم و سلام میگفتیم او با لبخند سلامی میگفت و دست توی جیبش میکرد و نفری یک پنج ریالی میداد و ما خوشحال میرفتیم سراغ بازی و شیطنتهامون. این کار هرروزه و همیشگی اون بود. و برای ما یک عادت خوشایند.
حاجی بابا برای ما یعنی گرفتن پنج ریالی هرروزه- حاجی بابا یعنی عصر تابستونا فلاسکی پر از بستنی "رغیب" بدست- حاجی بابا یعنی کلاه شاپو و سیگار اشنویی که در گوشه لبش بود و هیچوقت هم پک نمیزد- حاجی بابا یعنی روی پاها نشسته و زانوها رو بغل گرفته ودر همان حال چرت زدن و بخواب رفتن . ( نشستن حاجی بابا برای ما همیشه جالب بود و گاهی با شیطنت این طرز نشستن رو تقلید میکردیم و چقدر هم سخت بود!)
تمام دوران کودکی فکر میکردم حاجی بابا یعنی همین بدون کلامی و بدون حرفی.
تا اینکه بزرگتر شدیم و عادت پول دادنهای حاجی بابا عوض نشد فقط مقدارش بیشتر شد و ما که بزرگتر بودیم با شرمندگی پول رو ازش میگرفتیم .
سال اول دبیرستان بودم که خاله کوچیکه تجدید آورده بود و گریه میکرد. حاجی بابا طاقت اشک رو نداشت مخصوصن اشک دختر تهتغاری شو. دست تو جیبش کرد و صد تومن درآورد طرف خاله کوچیکه گرفت و گفت گریه نکن. ولی خاله که ناراحت بود پولو نگرفت. حاجی بابا همینطور صد تومن صدتومن از جیبش درمیاورد به او میداد و ازش میخواست گریه نکنه و دستی هم به سرش میکشید. اونروز بود که حاجی بابا رو شناختم و قلب مهربونش رو. اونروز بود که فهمیدم حاجی بابا تمام محبتی که داشت در اون پنج ریالیها میذاشت و به من و بقیه نوههاش میداد. اونروز بود فهمیدم او زبونی برای بیان محبتش نداشت و تنها کاری که به نظرش درست میاومد، دادن یک پنج ریالی برای خرید هلههوله و شادی ما بچهها بود!
اونروز فهمیدم آدما برای بیان محبت راههای مختلفی رو انتخاب میکنن وحاجی بابای همیشه پیر و کم حرفم با اون کلاه شاپویی و سیگار گوشه لبش مهربونترین قلب رو داشت ولی هیچوقت اینو نتونست نشون بده و هیچوقت محبتش رو به زبون نیاورد و من چقدر دیر شناختم حاجی بابا رو چون وقتی هفده سالم بود او فوت کرد و من از اونروز فهمیدم محبت کردن شکلهای مختلفی داره و هر کس محبت رو به سبک خودش نشون میده و جای هیچ گله و شکایتی نیست!