يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

 

حاجی بابا

 

وقتی بچه بودم فکر می‌کردم پدربزرگ یعنی یک پیرمرد آروم و ساکت؛ فکر می‌کردم همه پدربزرگ‌ها پیر هستن، چون از وقتی چشم باز کردم پدربزرگم پیر بود.
پدربزرگم رو "حاجی بابا" صدا می‌زدیم .آروم و کم‌حرف ، قد بلند و لاغر، تابستون‌ها کت‌و‌شلوار خاکستری تیره با کلاه شاپویی می‌پوشید و زمستون‌ها پالتوی خاکستری تیره با کلاه شاپو. همیشه خاطره اون در ذهنم به همین شکله. پیر و لاغر ولی هیچ‌وقت خمیده نشد حتا وقتی سرطان اونو تو رختخواب انداخت و بعد از ما گرفت.

حاجی بابا نوه‌های زیادی داشت و خونه اون پاتوق هرروز عصر تابستونای ما بود. ایوان فرش شده - حیاط آب پاشی شده - حوض مستطیل پرآب با فواره روشن در وسط. سبد پر از میوه‌‌های تابستونی که برای خنک موندن داخل چاه آب آویزون می‌کردن و حاجی بابا با فلاسک پر بستنی و لبخند گوشه لبش که وارد حیاط می‌شد، همه اینا تصویر قشنگیه که از اون روزها توی ذهنم به جا مونده.
وقتی حاجی بابا از بیرون می‌اومد ما بچه‌ها دورشو می‌گرفتیم و سلام می‌گفتیم او با لبخند سلامی می‌گفت و دست توی جیبش می‌کرد و نفری یک پنج ریالی می‌داد و ما خوشحال می‌رفتیم سراغ بازی و شیطنت‌هامون. این کار هرروزه و همیشگی اون بود. و برای ما یک عادت خوشایند.
حاجی بابا برای ما یعنی گرفتن پنج ریالی هرروزه- حاجی بابا یعنی عصر تابستونا فلاسکی پر از بستنی "رغیب" بدست- حاجی بابا یعنی کلاه شاپو و سیگار اشنویی که در گوشه لبش بود و هیچ‌وقت هم پک نمی‌زد- حاجی بابا یعنی روی پاها نشسته و زانوها رو بغل گرفته ودر همان حال چرت زدن و بخواب رفتن . ( نشستن حاجی بابا برای ما همیشه جالب بود و گاهی با شیطنت این طرز نشستن رو تقلید می‌کردیم و چقدر هم سخت بود!)
تمام دوران کودکی فکر می‌کردم حاجی بابا یعنی همین بدون کلامی و بدون حرفی.
تا اینکه بزرگ‌تر شدیم و عادت پول دادن‌های حاجی بابا عوض نشد فقط مقدارش بیشتر شد و ما که بزرگ‌تر بودیم با شرمندگی پول رو ازش می‌گرفتیم .
سال اول دبیرستان بودم که خاله کوچیکه تجدید آورده بود و گریه می‌کرد. حاجی بابا طاقت اشک رو نداشت مخصوصن اشک دختر ته‌تغاری شو. دست تو جیبش کرد و صد تومن در‌آورد طرف خاله کوچیکه گرفت و گفت گریه نکن. ولی خاله که ناراحت بود پولو نگرفت. حاجی بابا همین‌طور صد تومن صدتومن از جیبش درمی‌اورد به او می‌داد و ازش می‌خواست گریه نکنه و دستی هم به سرش می‌کشید. اونروز بود که حاجی بابا رو شناختم و قلب مهربونش رو. اونروز بود که فهمیدم حاجی بابا تمام محبتی که داشت در اون پنج ریالی‌ها می‌ذاشت و به من و بقیه نوه‌هاش می‌داد. اونروز بود فهمیدم او زبونی برای بیان محبتش نداشت و تنها کاری که به نظرش درست می‌اومد، دادن یک پنج‌ ریالی برای خرید هله‌هوله و شادی ما بچه‌ها بود!
اونروز فهمیدم آدما برای بیان محبت راه‌های مختلفی رو انتخاب می‌کنن وحاجی بابای همیشه پیر و کم حرفم با اون کلاه شاپویی و سیگار گوشه لبش مهربون‌ترین قلب رو داشت ولی هیچ‌وقت اینو نتونست نشون بده و هیچ‌وقت محبتش رو به زبون نیاورد و من چقدر دیر شناختم حاجی بابا رو چون وقتی هفده سالم بود او فوت کرد و من از اون‌روز فهمیدم محبت کردن شکل‌های مختلفی داره و هر کس محبت رو به سبک خودش نشون میده و جای هیچ گله و شکایتی نیست!


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

بهبودم سرباز شد.
یلدا مبارک
دختر خوانده من
ما زن‌ها و شما مردها!
پل الوار
کاش مسئولان تربیت بدنی سمنان بخونن!
ویدئو
تشکر
درگذشت خواهر همسرم
سمنان بارانی

Archives

December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []