يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

شنبه، ۲۲ اردیبهشتماه ۱۳۸۶

 

حاجی بابا

 

وقتی بچه بودم فکر می‌کردم پدربزرگ یعنی یک پیرمرد آروم و ساکت؛ فکر می‌کردم همه پدربزرگ‌ها پیر هستن، چون از وقتی چشم باز کردم پدربزرگم پیر بود.
پدربزرگم رو "حاجی بابا" صدا می‌زدیم .آروم و کم‌حرف ، قد بلند و لاغر، تابستون‌ها کت‌و‌شلوار خاکستری تیره با کلاه شاپویی می‌پوشید و زمستون‌ها پالتوی خاکستری تیره با کلاه شاپو. همیشه خاطره اون در ذهنم به همین شکله. پیر و لاغر ولی هیچ‌وقت خمیده نشد حتا وقتی سرطان اونو تو رختخواب انداخت و بعد از ما گرفت.

حاجی بابا نوه‌های زیادی داشت و خونه اون پاتوق هرروز عصر تابستونای ما بود. ایوان فرش شده - حیاط آب پاشی شده - حوض مستطیل پرآب با فواره روشن در وسط. سبد پر از میوه‌‌های تابستونی که برای خنک موندن داخل چاه آب آویزون می‌کردن و حاجی بابا با فلاسک پر بستنی و لبخند گوشه لبش که وارد حیاط می‌شد، همه اینا تصویر قشنگیه که از اون روزها توی ذهنم به جا مونده.
وقتی حاجی بابا از بیرون می‌اومد ما بچه‌ها دورشو می‌گرفتیم و سلام می‌گفتیم او با لبخند سلامی می‌گفت و دست توی جیبش می‌کرد و نفری یک پنج ریالی می‌داد و ما خوشحال می‌رفتیم سراغ بازی و شیطنت‌هامون. این کار هرروزه و همیشگی اون بود. و برای ما یک عادت خوشایند.
حاجی بابا برای ما یعنی گرفتن پنج ریالی هرروزه- حاجی بابا یعنی عصر تابستونا فلاسکی پر از بستنی "رغیب" بدست- حاجی بابا یعنی کلاه شاپو و سیگار اشنویی که در گوشه لبش بود و هیچ‌وقت هم پک نمی‌زد- حاجی بابا یعنی روی پاها نشسته و زانوها رو بغل گرفته ودر همان حال چرت زدن و بخواب رفتن . ( نشستن حاجی بابا برای ما همیشه جالب بود و گاهی با شیطنت این طرز نشستن رو تقلید می‌کردیم و چقدر هم سخت بود!)
تمام دوران کودکی فکر می‌کردم حاجی بابا یعنی همین بدون کلامی و بدون حرفی.
تا اینکه بزرگ‌تر شدیم و عادت پول دادن‌های حاجی بابا عوض نشد فقط مقدارش بیشتر شد و ما که بزرگ‌تر بودیم با شرمندگی پول رو ازش می‌گرفتیم .
سال اول دبیرستان بودم که خاله کوچیکه تجدید آورده بود و گریه می‌کرد. حاجی بابا طاقت اشک رو نداشت مخصوصن اشک دختر ته‌تغاری شو. دست تو جیبش کرد و صد تومن در‌آورد طرف خاله کوچیکه گرفت و گفت گریه نکن. ولی خاله که ناراحت بود پولو نگرفت. حاجی بابا همین‌طور صد تومن صدتومن از جیبش درمی‌اورد به او می‌داد و ازش می‌خواست گریه نکنه و دستی هم به سرش می‌کشید. اونروز بود که حاجی بابا رو شناختم و قلب مهربونش رو. اونروز بود که فهمیدم حاجی بابا تمام محبتی که داشت در اون پنج ریالی‌ها می‌ذاشت و به من و بقیه نوه‌هاش می‌داد. اونروز بود فهمیدم او زبونی برای بیان محبتش نداشت و تنها کاری که به نظرش درست می‌اومد، دادن یک پنج‌ ریالی برای خرید هله‌هوله و شادی ما بچه‌ها بود!
اونروز فهمیدم آدما برای بیان محبت راه‌های مختلفی رو انتخاب می‌کنن وحاجی بابای همیشه پیر و کم حرفم با اون کلاه شاپویی و سیگار گوشه لبش مهربون‌ترین قلب رو داشت ولی هیچ‌وقت اینو نتونست نشون بده و هیچ‌وقت محبتش رو به زبون نیاورد و من چقدر دیر شناختم حاجی بابا رو چون وقتی هفده سالم بود او فوت کرد و من از اون‌روز فهمیدم محبت کردن شکل‌های مختلفی داره و هر کس محبت رو به سبک خودش نشون میده و جای هیچ گله و شکایتی نیست!


 
 

 

 

Links

یک کلیک برای همیشه
بجنوردان
طنز بجنورد
زن متولد ماکو
نیاک - یادداشتهای احمدسیف
کاریکلماتور
کاریکلماتور و مهدی فرج الهی
کاریکلماتورهای من
گنجینه اسرار
آموزش زبان انگلیسی
کلاسیک‌های وبلاگستان

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

ماجراهای من و پسرم
ماجراهای من و بهداد:)
قدر سلامتی رو بدونیم
رقص بجنوردی
دوباره عمه شدم
مومنی‌ات هم کشک بود
گروه ترکی بجنوردی در فیس
تهدید بهداد
حفظ رابطه
اجداد پدری من

Archives

September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []