يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

June 27, 2007 01:13 AM

 

بنزین

 

ملت بیچاره ای هستیم. آیا تمام درد ما یک باک بنزینه که تا نیمه شب تو صف های طویل می ایستیم برای ۶۰ لیتر بنزین بدون سهمیه؟!
آسمان هم به حال ما گریه می کرد امشب و ما هیچ نمی فهمیم چه درد بزرگی داریم؟ هیچ!



صف چند کیلومتری بنزین - ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه - پنجم تیرماه



از ساعت دوازده نیمه شب جلوی ورود به پمپ بنزین توسط ماشین پلیس بسته شد و فقط با گالن اجازه خرید بنزین میدادن!



June 21, 2007 03:09 PM

 

عشق

 

عشق یک موضوع قدیمی و همیشگیه که همه ازش می‌نویسن و حرف می‌زنن. شناخت عشق از هر نگاه متفاوته و هر کس عشق رو از زاویه دید خودش می‌تونه معنا کنه ، این چیزی نیست که بشه درموردش نسخه پیچید چون هر کسی که با عشق آشنا شده خودش رو عاشق‌ترین دونسته و عشقِ خود رو واقعی! حالا این عشق چجوری و چه موقع اتفاق می‌افته؟ ایا در سن و سال های مختلف نوع عشق هم فرق می‌کنه؟ عشق مردانه و زنانه متفاوته ؟! ایا با نوع تحصیلات و فرهنگ و تربیت ارتباط داره ،جای بحث زیادی داره.

یکی از دوستان جوانم از من در مورد عشق سوال کرده، در مورد خودش نوشته که دوست داره عاشق بشه، دوست داره کسی اونو دوست داشته باشه و تمام رویاهای اونو واقعی کنه و به اون لذت دوست داشتن و دوست داشته شدن ببخشه. از من پرسیده عشق چیه و چجوری بوجود می‌اد؟! و عشق واقعی رو چطور میشه تشخیص داد؟ آیا عشق به مرور و در اثر رابطه ایجاد میشه و یا در یک لحظه و همان عشق در یک نگاه؟ و... ( از چه کسی هم راهنمایی خواسته؟!:)
من در این مورد هیچ تجربه‌ای ندارم و بیشتر از اونی که در کتابا خوندم چیزی نمی‌دونم. این مدت هم اونقدر سرم شلوغه و درگیر که فرصت اینکه به این دوست خوبم در ایمیل توضیح بدم و وارد بحث بشم ندارم. پس این مطلب رو در اینجا می‌ذارم و برا این مطلب کامنت‌دونی رو باز می‌ذارم تا شما دوستان نظرتون رو در این مورد بنویسید و از تجربیات خودتون اینجا بگید شاید کمکی به این دوست عزیز باشه . در ضمن من قبلن قول داده بودم هرازگاهی کامنت‌دونی رو برا انتقاد از خودم باز بذارم و حالا بازه اگه انتقادی هم در مورد من هست اینجا بنویسید این اخرین باره که کامنت رو باز می‌ذارم.

در ضمن مطلبی از عشق قبلن از کتابی ذخیره کرده بودم که متاسفانه منبع اون رو ندارم. این مطلب رو هم اینجا می‌ذارم.
این پست خیلی طولانی شد ولی چون اینجا چند وقتی آپدیت نمیشه جبران اونو می‌کنه امیدوارم حوصله کنید و بخونید.

عشق
تنها يک احساس هست که هم يگانگی آدمی با جهان را فراهم می‌آورد و هم چارچوب شخصيت و فرديت او را برپا نگه ‌می‌دارد و آن عشق است. عشق به‌معنای هم‌بستگی و يگانگی با کسی، چيزی يا مکانی بيرون از خود آدمی است هم‌راه با پاي‌دار ماندن فرديت و جاي‌گاه خود وی. عشق، که به‌معنای انبازی و آميزش است، بستر آشکار شدن همه کنش مندی درونی آدمی می‌شود. نيازی به گزافه‌گويی درباره پندار يا انگاره خود يا ديگری نيست، چون راستی انبازی و عشق‌ورزی زمينه‌ای می‌شود تا از چارچوب هستی فردی خود فراتر رويم و هم زمان از نيرويی که مايه عشق‌ورزی است بهره‌مند شويم. آن‌چه درخور درنگ و ارزش‌مند است، چندوچون عشق‌ورزی است نه خواسته و هدف آن. عشق در هم‌بستگی آدم‌وار با ديگر آدم‌هاست، در پيوند عاشقانه ميانه زن و مرد؛ در مهر مادر به فرزند؛ و سرانجام در خود عشق است و يگانگی. در عشق‌ورزی، من با «همه» هستم، آفريده‌ای بی‌همتا، جدا، کران‌مند و نابودشدنی. عشق همانا از ناهم‌سازی جدايی و يگانگی زاده می‌شود.
عشق سويه‌ای از رفتار آدمی است که آن را «جهت‌گيری بارور» خوانده‌ام: وابستگی کنش‌گرانه و زاينده آدمی به ديگری، خودش و طبيعت در قلم‌روی انديشه و شناخت. جهت‌گيری بارور به‌معنای دريافت درست جهان از راه خرد و شناخت است. اما در گستره کنش، جهت‌گيری بارور برابر است با کار بهره‌ور، که نمونه آن را در هنر و صنعت می‌توان يافت. در چارچوب احساسات، جهت‌گيری بارور همان عشق است، که هم‌راه با پايدار نگه‌داشتن جايگاه فردی آدمی، يگانگی او با همه آدميان وطبيعت را نيز دربرمی‌گيرد. در عشق‌ورزی اما يک ناسازگاری هست؛ به اين معنا که دو تن، با اين‌که يگانه و يکی می‌شوند، باز هم دوگانه‌اند. «دوستت دارم» به اين معناست که «من هرچه آدم‌واری و انسانيت در تو هست را دوست دارم». در اين معنا، عشق به خود درست در برابر «خودپرستی» می‌ايستد. خودپرستی اما پيامد نبود عشق راستين است. عشق از يک‌سو آدمی را خوداستوارتر می‌سازد، چون به او توان‌مندی و خوش‌بختی می‌دهد؛ و از سوی ديگر، آدمی را چنان به ديگری می‌پيوندد که انگار فرديت او نابود شده و از ميان رفته است. در عشق‌ورزی می‌گوييم «من تو هستم». اگر عشق می‌ورزم، رويم به آن‌که دوست دارم است، کنش‌مندانه دل‌بسته بالندگی و نيک‌بختی او هستم و به نيازهای او پاسخ می‌دهم؛ به نيازهايی که به زبان می‌آورد و به‌ويژه آن‌هايی که پنهان نگه‌می‌دارد و چيزی درباره آن‌ها نمی‌گويد. او را گرامی می‌دارم؛ به اين معنا که او را آن‌چنان که هست می‌خواهم. او را می‌شناسم، از بيرون به درون او راه‌يافته‌ام و پيوندی درونی با او دارم.
در عشق ميان زن و مرد، کشش ديگری در کار است: آميزش و پيوستگی با کسی ديگر. اين عشق رو به کسی دارد، از جنس ديگر؛ از جدايی آغاز می‌شود تا به يگانگی برسد. اما اگر انگيزه آن تنها آميزش و پيوستگی باشد، عشق کژديسه يا دروغين است، آن‌چنانکه در شکل‌های خودآزارانه يا ديگرآزارانه ديده می‌شود.
در ميان گونه‌های رنگارنگ وابستگی ميان آدم‌ها، تنها گونه بارور آن - عشق - است که آدمی را، در اوج وابستگی به کسی ديگر، آزاد و برخوردار از هستی فردی نگه‌می‌دارد.



June 19, 2007 12:07 AM

 

نوستالژی

 

این‌روزها بدلیل تغییر و تحولاتی سرم شلوغ و فرصتم کمه. نمی‌دونم خستگی و دوندگی‌های این مدته یا عکسی که ایمن عزیز ( پسرخاله م) برام فرستاده منو برد به خاطرات سال‌های دور و بی‌خیالی های اون دوران و دلتنگ اون‌روزها شدم. سال‌هایی که ما چهارتفنگدار ( خاله مرضی- دخترخاله م طوبی- دخترداییم شهلا و من) فارغ از هر دغدغه‌ای با خوشی‌های کوچک خوش بودیم و دلخوش به نقشه کشیدن‌های مسخره برای آینده.

تخمه فاروج ،چای و کیک، فال ورق ، سیگار کشیدن های دزدکی و گوش کردن به موزیک، تمام سرگرمی ما بود و صدای خنده‌های بلند و از ته دلمون که گاهی به درز دیوار هم می‌خندیدیم و صدای اعتراض بزرگترها و غر زدن‌هاشون هم نمی‌تونست شادی مارو زایل کنه و خلوت مارو بهم بزنه ولی چقدر زود گذشت و چقدر فاصله افتاد بینمون!

امشب این عکس ( 27 سال پیش) و این موزیک ترکی که کلینکس عزیز برام فرستاده منو بدجور هوایی کرده .

×××

ماه و زهره امشب در کنار هم قرار گرفتن، چقدر زیبا.

این عکس رو ساعت ۸ امشب گرفتم)


پ.ن: همیشه کسی رو که دوست داریم به ماه تشبیه می کنیم ،خوشحال نباشید وقتی به شما میگن: " تو ماه منی" ؛ در کتاب " دن ارام" خواندم : "به ماه می مانی، نه خنک می‌کنی، نه گرم"!

×××

شعر زیبای " قار" که شهربانوی عزیز مثل همیشه لطف کرده با ترجمه فارسی فرستاده رو در شعر ترکی بخوانید.

قلبم نباید از چشمم برنجد
قلبم نیز چشمم را زیاد فریب داده


June 16, 2007 10:43 PM

 

شعری از وحید طلعت

 

طلوع کن و فقط تا غروب با من باش
غروب در رگ من خونِ سرخِ "روشن" باش
و ذره ـ ذره بیا در سرشت من حل شو
و لحظه ـ لحظه بخواه و منِ منِ من باش
به جای این همه دل ـ دل بریز در روحم
به جای این همه تردید ، باش ، حتمن باش!
بخواه روح مرا از بهار، از پاییز
برای مرگِ من ای دشتِ بکر مدفن باش
مرا بگیر در آغوش خویش بعد از آن
برای زندگی ام قرن ـ قرن موطن باش
نکوچ از دل من، بی سبب نکوچانم
برای ایل و تبارم "همیشه مسکن" باش
بریز در کلماتم ، بریز در شعرم
و یا سکوت کن و تا همیشه الکن باش
سهندِ عاصی من انتظار بس ات نیست؟
بریز بر جبرت ، برف ـ برف بهمن باش
جنونِ بابکی ات را به آفتاب بده
بتاب بر دل من ، رمز و راز ماندن باش
ببار بر کلماتم ، بباربر شعرم
برای کشف شدن، شعرـ شعر روزن باش

سپیده سر زده در من، نماز شکر بخوان
غروب در شَرَیانهام خونِ روشن باش.

نهم آذر 85 ـ تهران ـ وحید طلعت


پ.ن: با تشکر از وحید عزیز برای فرستادن این شعر زیبا


June 12, 2007 12:03 AM

 

جنس دوم

 

بهروز معمولن رمان‌های تاریخی می‌خونه. کتاب‌های خودش رو خونده و کتاب جدیدی نخریده، من‌هم مدتی فرصت نکردم برم کتاب‌خونه براش کتاب بگیرم حوصله‌اش سر رفته بود و گفت از کتاب‌های خودت یکی بده بخونم. انتخاب کتاب سخت بود چون می‌دونستم حوصله کتاب‌های من رو نداره . فکر کردم" جنس دوم/ سیمون دوبووار" رو بهش بدم بخونه، نسبت به بقیه کتا‌ب‌ها برای او بهتره، هم اینکه شاید با خوندن اون به تفاهم بیشتری برسیم!
وقتی کتاب رو دادم حرفی زد که همون اول بحث‌مون شد و من پشیمون، ازش خواستم کتاب رو پس بده ، ولی بهروز خندید و شروع به خوندن کرد. منتظر بودم خیلی زود از خوندن کتاب خسته شه و متلکی بار کنه و اونو پس بده ولی برام جالب بود که دیدم مصرانه می‌خونه و حتا جلد اول رو که تموم کرد، از کتاب‌خونه جلد دوم رو هم برداشت و شروع کرد!
همین‌قدر که جنس دوم رو می‌خونه جای امیدواریه، تاثیر پذیری از اون رو شاید در پایان جلد دوم ببینم!


June 9, 2007 02:49 PM

 

انسان های بی ادعا

 

در گوشه و کنار زادگاه کوچکم، بجنورد ، کسانی هستند که به بجنورد و فرهنگ و زبان آن علاقه دارند و برای زنده نگهداشتن این فرهنگ تلاش می‌کنند، انسان‌های بی‌ادعایی که در سکوت گنجینه بسیار باارزشی را گردآوری می‌کنند. یکی از آن‌ها که افتخار آشنایی با ایشان را پیدا کردم، آقای " احسان حصاری" است.
در نیروگاه ، در گاراژی قدیمی و در گوشه فروشگاه لوازم ماشین، "آقای احسان حصاری" در لحظه‌های فراغت‌شان که زیاد هم نیست، مجموعه‌ای از ضرب‌المثل‌ها- شعرها و حکایات به زبان ترکی بجنوردی را تهیه کردند. ایشان با تلاش زیاد و زحمت فراوان آنها را جمع‌آوری و فیش‌برداری کردند. کار بسیار باارزشی که ایشان امیدوارند بتوانند بصورت مکتوب دربیاورند.

×××

آشپزخانه هم با طرز تهیه پیراشکی آپدیت شد.

×××

کاریکلماتور، با بخشهایی از اشعار سهراب سپهری که بصورت مثل بکار رفته ، آپدیت شد.

من قطاری دیدم، فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت/ من قطاری دیدم، که سیاست می‌برد و چه خالی می‌رفت.


June 5, 2007 12:03 AM

 

روناک و شِرک

 

بچه‌ها مثل حیوون‌ها حسی دارن که می‌تونن محبت واقعی رو بشناسن و عمیقن به کسی علاقه پیدا کنن و تشخیص‌شون هم معمولن درسته! ما آدم بزرگ‌ها ادعامون میشه که می‌تونیم آدم‌ها رو بشناسیم ولی چون همیشه روی ظواهر قضاوت می‌کنیم معمولن هم اشتباه می‌کنیم و ضربه می‌خوریم!

روناک کوچولوی ما علاقه زیادی به "شرک" داره ، علاوه بر سی‌دی کارتونِ "شرک "،عروسک و عکس و مجسمهِ شرک رو هم داره و هرجا نشانی از شرک ببینه با علاقه تمام وامیسته و نگاه می‌کنه و به بقیه هم نشون میده و میگه ببینید: شرک!
برای من عجیب بود که چطور ممکنه یک بچه سه ساله از یک غول سبز زشت خوشش بیاد؟! به روناک گفتم:" شرک" وقتی تغییر می‌کنه و شاهزاده قشنگی میشه ،خوشگلتره، نه؟
روناک گفت : نه ، "شرک" اولی خوشگل تره، من با تعجب گفتم اون که قشنگ نیست! او گفت: چرا، ببین چه لبخند قشنگی داره، خیلی خوشگله!
ما ظاهر رو می‌بینم و بچه ها اعماق رو، ما زیبایی صورت رو می‌بینم و بچه‌ها زیبایی سیرت رو، به نظر روناک اون غول سبز مهربون زیباتراز هر شاهزاده‌ای است.
ای کاش ما هم می‌تونستیم قلب‌ها رو ببینیم و قضاوت‌هامون عمیق‌تر می‌شد.
×××
روناک سی دی "شرک" رو به لیا داد و گفت: اینو برام بذار خیلی باحاله!
لیا گفت: " باحال" حرف خوبی نیست، بهتره بگی جالبه، دیگه هم نگو "باحاله" روناک ساکت شد و چیزی نگفت و مشغول تماشای " شرک " محبوبش شد.
لیا چیزی تعریف می‌کرد در ضمن صحبت‌هاش گفت: خیلی "باحال" بود، روناک که غرق کارتون بود برگشت و گفت: مگه نگفتی" باحال" حرف خوبی نیست، پس چرا خودت میگی؟!!


June 2, 2007 02:15 PM

 

برابری که میگن یعنی این:)

 

دیشب برای خرید میوه به میوه فروشی رفته بودم، خانم جوان موبایل به گردن پشت ترازو نشسته بود و میوه ها رو برام وزن و حساب کرد و همسر این خانم در حالی که بچه یک ساله ای رو بغل گرفته بود در مغازه قدم می زد و بچه رو آروم می کرد.
خوشم میاد که هرچقدر دولت مرادن مان تلاش برای خانه نشین کردن خانم ها می کنند کمتر موفق میشن شاید خانم ها رو کمتر استخدام و از کارهای دولتی محروم کنند ولی این روزا بیشتر فروشنده ها خانم هستن چند نمونه که خودم به شخصه ازشون خرید می کنم( مرغ فروش- میوه فروش- لوازم تحریری- ظروف منزل- زیراکس و ... همه خانم هستند)


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

بنزین
عشق
نوستالژی
شعری از وحید طلعت
جنس دوم
انسان های بی ادعا
روناک و شِرک
برابری که میگن یعنی این:)

Archives

September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []