طلوع کن و فقط تا غروب با من باش
غروب در رگ من خونِ سرخِ "روشن" باش
و ذره ـ ذره بیا در سرشت من حل شو
و لحظه ـ لحظه بخواه و منِ منِ من باش
به جای این همه دل ـ دل بریز در روحم
به جای این همه تردید ، باش ، حتمن باش!
بخواه روح مرا از بهار، از پاییز
برای مرگِ من ای دشتِ بکر مدفن باش
مرا بگیر در آغوش خویش بعد از آن
برای زندگی ام قرن ـ قرن موطن باش
نکوچ از دل من، بی سبب نکوچانم
برای ایل و تبارم "همیشه مسکن" باش
بریز در کلماتم ، بریز در شعرم
و یا سکوت کن و تا همیشه الکن باش
سهندِ عاصی من انتظار بس ات نیست؟
بریز بر جبرت ، برف ـ برف بهمن باش
جنونِ بابکی ات را به آفتاب بده
بتاب بر دل من ، رمز و راز ماندن باش
ببار بر کلماتم ، بباربر شعرم
برای کشف شدن، شعرـ شعر روزن باش
سپیده سر زده در من، نماز شکر بخوان
غروب در شَرَیانهام خونِ روشن باش.
نهم آذر 85 ـ تهران ـ وحید طلعت
پ.ن: با تشکر از وحید عزیز برای فرستادن این شعر زیبا