عشق یک موضوع قدیمی و همیشگیه که همه ازش مینویسن و حرف میزنن. شناخت عشق از هر نگاه متفاوته و هر کس عشق رو از زاویه دید خودش میتونه معنا کنه ، این چیزی نیست که بشه درموردش نسخه پیچید چون هر کسی که با عشق آشنا شده خودش رو عاشقترین دونسته و عشقِ خود رو واقعی! حالا این عشق چجوری و چه موقع اتفاق میافته؟ ایا در سن و سال های مختلف نوع عشق هم فرق میکنه؟ عشق مردانه و زنانه متفاوته ؟! ایا با نوع تحصیلات و فرهنگ و تربیت ارتباط داره ،جای بحث زیادی داره.
یکی از دوستان جوانم از من در مورد عشق سوال کرده، در مورد خودش نوشته که دوست داره عاشق بشه، دوست داره کسی اونو دوست داشته باشه و تمام رویاهای اونو واقعی کنه و به اون لذت دوست داشتن و دوست داشته شدن ببخشه. از من پرسیده عشق چیه و چجوری بوجود میاد؟! و عشق واقعی رو چطور میشه تشخیص داد؟ آیا عشق به مرور و در اثر رابطه ایجاد میشه و یا در یک لحظه و همان عشق در یک نگاه؟ و... ( از چه کسی هم راهنمایی خواسته؟!:)
من در این مورد هیچ تجربهای ندارم و بیشتر از اونی که در کتابا خوندم چیزی نمیدونم. این مدت هم اونقدر سرم شلوغه و درگیر که فرصت اینکه به این دوست خوبم در ایمیل توضیح بدم و وارد بحث بشم ندارم. پس این مطلب رو در اینجا میذارم و برا این مطلب کامنتدونی رو باز میذارم تا شما دوستان نظرتون رو در این مورد بنویسید و از تجربیات خودتون اینجا بگید شاید کمکی به این دوست عزیز باشه . در ضمن من قبلن قول داده بودم هرازگاهی کامنتدونی رو برا انتقاد از خودم باز بذارم و حالا بازه اگه انتقادی هم در مورد من هست اینجا بنویسید این اخرین باره که کامنت رو باز میذارم.
در ضمن مطلبی از عشق قبلن از کتابی ذخیره کرده بودم که متاسفانه منبع اون رو ندارم. این مطلب رو هم اینجا میذارم.
این پست خیلی طولانی شد ولی چون اینجا چند وقتی آپدیت نمیشه جبران اونو میکنه امیدوارم حوصله کنید و بخونید.
عشق
تنها يک احساس هست که هم يگانگی آدمی با جهان را فراهم میآورد و هم چارچوب شخصيت و فرديت او را برپا نگهمیدارد و آن عشق است. عشق بهمعنای همبستگی و يگانگی با کسی، چيزی يا مکانی بيرون از خود آدمی است همراه با پايدار ماندن فرديت و جايگاه خود وی. عشق، که بهمعنای انبازی و آميزش است، بستر آشکار شدن همه کنش مندی درونی آدمی میشود. نيازی به گزافهگويی درباره پندار يا انگاره خود يا ديگری نيست، چون راستی انبازی و عشقورزی زمينهای میشود تا از چارچوب هستی فردی خود فراتر رويم و همزمان از نيرويی که مايه عشقورزی است بهرهمند شويم. آنچه درخور درنگ و ارزشمند است، چندوچون عشقورزی است نه خواسته و هدف آن. عشق در همبستگی آدموار با ديگر آدمهاست، در پيوند عاشقانه ميانه زن و مرد؛ در مهر مادر به فرزند؛ و سرانجام در خود عشق است و يگانگی. در عشقورزی، من با «همه» هستم، آفريدهای بیهمتا، جدا، کرانمند و نابودشدنی. عشق همانا از ناهمسازی جدايی و يگانگی زاده میشود.
عشق سويهای از رفتار آدمی است که آن را «جهتگيری بارور» خواندهام: وابستگی کنشگرانه و زاينده آدمی به ديگری، خودش و طبيعت در قلمروی انديشه و شناخت. جهتگيری بارور بهمعنای دريافت درست جهان از راه خرد و شناخت است. اما در گستره کنش، جهتگيری بارور برابر است با کار بهرهور، که نمونه آن را در هنر و صنعت میتوان يافت. در چارچوب احساسات، جهتگيری بارور همان عشق است، که همراه با پايدار نگهداشتن جايگاه فردی آدمی، يگانگی او با همه آدميان وطبيعت را نيز دربرمیگيرد. در عشقورزی اما يک ناسازگاری هست؛ به اين معنا که دو تن، با اينکه يگانه و يکی میشوند، باز هم دوگانهاند. «دوستت دارم» به اين معناست که «من هرچه آدمواری و انسانيت در تو هست را دوست دارم». در اين معنا، عشق به خود درست در برابر «خودپرستی» میايستد. خودپرستی اما پيامد نبود عشق راستين است. عشق از يکسو آدمی را خوداستوارتر میسازد، چون به او توانمندی و خوشبختی میدهد؛ و از سوی ديگر، آدمی را چنان به ديگری میپيوندد که انگار فرديت او نابود شده و از ميان رفته است. در عشقورزی میگوييم «من تو هستم». اگر عشق میورزم، رويم به آنکه دوست دارم است، کنشمندانه دلبسته بالندگی و نيکبختی او هستم و به نيازهای او پاسخ میدهم؛ به نيازهايی که به زبان میآورد و بهويژه آنهايی که پنهان نگهمیدارد و چيزی درباره آنها نمیگويد. او را گرامی میدارم؛ به اين معنا که او را آنچنان که هست میخواهم. او را میشناسم، از بيرون به درون او راهيافتهام و پيوندی درونی با او دارم.
در عشق ميان زن و مرد، کشش ديگری در کار است: آميزش و پيوستگی با کسی ديگر. اين عشق رو به کسی دارد، از جنس ديگر؛ از جدايی آغاز میشود تا به يگانگی برسد. اما اگر انگيزه آن تنها آميزش و پيوستگی باشد، عشق کژديسه يا دروغين است، آنچنانکه در شکلهای خودآزارانه يا ديگرآزارانه ديده میشود.
در ميان گونههای رنگارنگ وابستگی ميان آدمها، تنها گونه بارور آن - عشق - است که آدمی را، در اوج وابستگی به کسی ديگر، آزاد و برخوردار از هستی فردی نگهمیدارد.