روناک( خواهرزادم) ده روزی مهمون ما بود. این مدت از دست شیطونی ها و شیرین زبونیش حسابی کیف کردم.
وقتی اخر شب ها که همه خواب بودن سری به نت می زدم روناک هم می اومد دورو برم می پلکید. یه شب که مامانش گفت بگیر بخواب. روناک گفت: برم ببینم "شیندخت- فیندخت" چه خبره!
یه شب هم لیا, روناک رو برد اتاق بخوابه و خودش اومد پیش ما. روناک صداش زد که بیا پیشم وقتی لیا نرفت روناک گفت: خودت حرف گوش نمی کنی و انتظار داری من حرفت رو گوش کنم؟!
به لیا گفتم وقتی دختر بچه چهارساله اینقدر حاضر جواب باشه در شانزده سالگی چی میشه؟!