بجنورد رفتن برای من یعنی دید و بازدید و دعوت شدن ها و مهمونی رفتن و پیک نیک های فامیلی و هر شب بیرون رفتن.
هر بار بجنورد میرم هر چقدر هم طولانی بمونم باز وقت کم میارم. دچار روزمرگی کامل میشم. کتاب خوندنم به چند صفحه میرسه! هر چقدر برنامه ریزی می کنم که روزهام مفید بگذرند , بی نظم میشم وهمه برنامه ها بهم می ریزه.
هرروز آماده شدن برا مهمونی بطوری که لباس کم میارم برا مهمونی های هرروزه! هر شب بیرون رفتن های دسته جمعی , قبلن پاتوق , بش قارداش بود و الان شهربازی! این برنامه تابستونی همیشه فامیله چه ما غربت نشین ها باشیم و چه نباشیم اونا همیشه با هم هستن و برنامه ای دارن ولی دائم هم غر می زنن از یکنواختی و سر رفتن حوصله شون! با خودم فکر می کنم اینا که همیشه دورهم هستن و معمولن هم خوش می گذره, اگه مثل من تو غربت بودن چه می کردن؟ گاهی تنها تفریح یک عصر جمعه من دور زدن با ماشین به تنهایی تو ی خیابونای خلوت سمنان و گوش کردن به موزیکه, اگه نگران چشمهای کنجکاو نباشم!
روزها می گذرند و اسم زندگی رو بخود می گیرند چه هرروز مهمونی بری و برنامه ای داشته باشی و چه به تنهایی بگذرونی !خیلی هم بد نیست آدم دچار روزمرگی بشه و بی خیال ایام.
***

طرز تهیه حلوا را در بخش آشپزی ببینید.