پاییز با بوی مهرش رسیده، بوی مدرسه و دفتر و مداد. هروقت مهرماه میرسه دلتنگ میشم. دلتنگ دفتر و قلم و نوشتن. همیشه با باز شدن مدرسهها دلتنگ بچگیهام میشم.
هنوزم اولین روز مدرسهام یادمه با اون روپوش خاکستری و تل سفید. گوشه حیاط مدرسه "مهستی" زیر درخت با چندتا از بچههای محل که همبازی بودیم و دوست، کنار هم ایستاده بودیم.
در اولین روز مهر اولین دندون شیری من افتاد و من اونو طبق سفارش دوستم انداختم روی دیوار تا کلاغها بردارن !
دوستان کلاس اولم: " نوشین و فرزانه و مصی"، دورادور ازشون خبردارم. هرسه مشهد زندگی میکنن و نوشین هنوز ازدواج نکرده.
اولین کتاب داستانی که در کلاس اول تونستم خودم بخونم: داستان " روباه و لکلک" بود. همون که روباه و لکلک با هم دوست بودن و مهمونی میدن روباه در ظرف تخت غذا میریزه طوری که لکلک نمیتونه بخوره و لکلک در ظرف تنگ و دراز...
اولین جایزه که گرفتم : کتاب الفبا بود که با شعرها و عکسهای قشنگی، القبا رو معرفی کرده بود. چون تنها کسی بودم که تو کلاس این جایزه رو گرفته بودم برام خیلی ارزش داشت.
اولین کار اشتباهم بعداز باسواد شدنم: تابستونی که کلاس اول رو تموم کردم، تهران خونه عمهام رفته بودم با دختر عمهام که سه سال کوچکتر از منه تو انباری بازی میکردیم . من معلم بودم و اون دانشآموز. من کلاس اول رو خونده بودم احساس باسوادی میکردم. کاغذهایی رو برمیداشتم و توش مینوشتم. نمره میدادم و خط میزدم وقتی عمه اومد دید دسته چک شوهر عمهام بین کاغذهایی بود که من توش خط خطی کرده و نوشته بودم. بدجوری دعوامون کرد طوری که هیچوقت فراموش نمیکنم!
یکی نبود بگه آخه خودتون بینظم هستید چرا با بچهها دعوا میکنید، جای دسته چک تو انباری توی کارتن کاغذ پارههاست؟!