يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

October 31, 2007 03:44 PM

 

درباره مطلب کبوتران حرم

 

فرزین عزیز در ایمیلی در باره مطلب "کبوتران حرم" خاطره خوبی نوشته که متن ایمیل ایشان را اینجا می‌ذارم:

مطلب شما را در باره کبوتران حرم ،خواندم.
بیاد خاطره ای از کودکی خودم افتادم که همیشه با عنوان "عدو شود سبب خیر ... "از آن یاد می کنم.
موقع انقلاب، کلاس پنجم ابتدایی بودم و معلمی داشتم که در همان سال‌ها حجاب سفت و سختی داشت.ما هم تحت تاتیر ایشان و جو انقلابی و به تبعیت از او حجاب اسلامی صحیح ؟! را رعایت می‌کردیم.این رویه تا سال اول راهنمایی هم ادامه داشت تا اینکه من هم مانند شما روزی با مادربزرگم(خانم‌جان) به حرم امام رضا رفتیم . من هم با روسری بلند تا روی ابرو کشیده شده و تونیک روی زانو و گشاد و... به در ورودی که رسیدیم یکی از همان خادم‌ها که به شما تذکر دادند حدود 28سال پیش مانع ورود من به داخل حرم شد، فقط به خاطر نداشتن چادر. من هم که در کامل بودن حجاب خود شکی نداشتم بسیار عصبانی شدم ولی دیدن ظاهر دیگر افراد با چادر ها و سر و سینه بیرون انداخته من را به فکر انداخت .افکار زیادی که پس از گذشت سال‌ها با وجود کمی سن بیش از پیش به درستی آن‌ها می‌رسم ، روبروی چشمانم رژه می‌رفتند.از آن‌روز دیگر حجاب را برداشتم وهمیشه خوشحالم چون صدها کتاب و گفته بهتر از آن روز نمی‌توانست من را بیدار کند، تا با دید دیگری به دین وخدا بنگرم و در ابتدا به بیراهه نروم.
از آن روز به بعد بجز یک‌بار در سال‌های دور آن هم اجبارا برای مراسمی به آنجا نرفتم و همان بار هم صحنه‌هایی دیدم که دلایل محکم‌تری برای نرفتنم شدند.
در زندگی همیشه با خرافات مبارزه می‌کنم و خواهم کرد .و در دور و بر خودم دوستان زیادی را به تغییر تشویق کرده‌ام.


October 29, 2007 01:52 PM

 

کبوتران حرم

 


آقای صدرایی در کامنتی که در بخش آشپزی سایت گذاشتن در مورد مسابقه کبوتران حرم نوشتن و از من خواستن در مورد این مسابقه در اینجا تبلیغی بکنم. با تشکر از این دوست خوب سمنانی و لطف همیشگی ایشان نسبت به من.
آقای صدرایی عزیز از من خواستید در مورد کبوتران حرم بنویسم. وقتی کبوتران حرم دربند هستن، چه می‌توان نوشت؟

وقتی دختر کوچکی بودم مرحوم حاجی مامانم سالی ده روز به قصد زیارت، عازم مشهد می‌شد و در این سفرها من و دخترداییم و خاله کوچیکه همیشه همراهش بودیم. نزدیک حرم هتل می‌گرفتیم ، زیارت بود و سیاحت و خرید. من عاشق کبوترای حرم بودم که گاهی کنار پنجره اتاق‌مون می‌نشستن و من به شوق ریختن گندم برای این کبوترها برای این سفر ده روزه تابستونه لحظه شماری می‌کردم ولی الان نه شوقی برای ریختن گندم برای کبوتران دارم و نه شوقی برای رفتن به حرم وقتی که حرم در گرو کسانی‌ست که برای تار مویی که از زیر روسری و اونهم از زیر چادر بیرون اومده بدترین توهین ها رو می‌کنن!
پارسال بعد از برگشتن از سفر حج، من و مامانم و همسرم و پسرم بهبود برای زیارت امام رضا(ع) عازم حرم شدیم. داخل حرم خادم مسنی که در قسمت زنانه نشسته بود و بطور وقیحی به زن‌ها نگاه می‌کرد به من که چادرم کمی عقب رفته بود و از زیر روسری چند تار مویم بیرون بود با اشاره تذکر داد. من‌هم با عصبانیت گفتم :چرا نگاه می‌کنی که ببینی موهام بیرونه یا نه؟ اون‌هم سرش صورتش رو برگردوند و گفت خیلی خوب هیچ!
وقتی بیرون صحن با مامانم منتظر اومدن همسر و پسرم بودیم خادم جوونی دوباره بخاطر همین چند تار مو تذکر داد. من جواب ندادم صورتم رو برگردوندم. ولی او دوباره تکرار کرد. درست کردن چادر مهم نبود ولی زورگویی اونا که در نیمه شبی که من رو به حرم در حال دعا بودم وبه خودشون اجازه دادن که خلوت راز و نیازم رو بهم بزنن و با لحن توهین آمیزی تذکر بدهند، اون‌هم بخاطر چند تار مو که از زیر روسری و چادر بیرون اومده، عصبانیم کرد و گفتم درست نمی‌کنم و با خادم بحث کردم. او هم با توهین گفت اگر درست نکنی باید بری بیرون حرم و یا بیای حراست!
من‌هم ترجیح دادم بیرون حرم منتظر بمونم و همون لحظه تصمیم گرفتم راز و نیاز با امام را از راه دور و خارج از این امپراتوری زورگویانه انجام بدم.

کبوتران حرم وقتی زیبا هستن که آزاد باشن و آزادانه و عاشقانه با آنها همراه شد!


October 24, 2007 11:54 PM

 

لعنت به اعتیاد

 

لعنت به اعتیاد که آدم رو خار و ذلیل می‌کنه و لعنت به کسانی که باعث اعتیاد میشن.
امروز ظهر تو فروشگاهی بودم، یهو فروشنده با عجله دوید بیرون و روبروی مغازه‌اش از پشت، گردن مرد جوانی رو گرفت و شروع کرد به بدوبیراه گفتن . هاج واج مونده بودم ، رفتم بیرون فروشگاه تا ببینم جریان چیه؟

فروشنده همون‌طور که گردن مرد رو گرفته و فشار می‌داد ،می‌گفت: خجالت نمی‌کشی جلوی چشمم دزدی می‌کنی؟ و سویشرتی رو که روی میله لباس‌هایی که بیرون بود، برداشت. طوطی خوشگلی از زیر سویشرت بیرون اومد. مرد جوان سرش رو پایین انداخته بود و با شرمندگی می‌گفت: من دزد نیستم! فروشنده که مرد درشت اندامی بود مثل یک عقاب چنگال‌هاشو روی طعمه گذاشته و فشار می‌داد و با عصبانیت گفت: چند دقیقه طوطی رو گذاشتم بیرون رو میله‌های لباس که آفتاب بخوره ،جلوی چشمم حیوون رو می‌خواست بلند کنه و دستش رو برای زدن مرد جوان بلند کرد که چند نفر اون مرد رو خلاص کردن و گفتن: ولش کن معتاده!
مرد جوان بدون حرفی سرش رو پایین انداخت و رفت انگار هیچ اتفاقی نیفتاده . با بغض به او نگاه ‌کردم. خوش قیافه و خوش تیپ و مرتب بود و در حالت عادی امکان نداشت متوجه می‌شدم که معتاده ،طرز لباس پوشیدنش نشون می‌داد از خانواده خوبی باید باشه، ولی چرا اعتیاد؟ چرا دزدی؟ باور کردنش برام سخت بود.
دیدن اون صحنه چنان حالم رو بد کرد بدون این‌که خرید کنم از فروشگاه بیرون شدم و با خودم فکر می‌کردم چرا باید آدمی که می‌تونه با شخصیت و محترم باشه ، معتاد بشه و بخاطر اعتیاد این‌قدر خار و ذلیل که دست به‌دزدی بزنه و اون‌جور تحقیر بشه؟
لعنت به این زندگی و لعنت به اعتیاد.


October 21, 2007 12:55 PM

 

پسرفت به جای پیشرفت!

 

زنان ما در سال هزاروسیصدوپنجاه ودو

درتمام دبیرستان‌های دخترانه بجنورد دبیر های مرد حق تدریس ندارند و تنها دبیرهای زن باید تدریس کنند!!

ملت نابی هستیم ما ، سال پنجاه و دو زنان ما همپای مردان در ناوگان نیروی دریایی خدمت می‌کردند و درسال هفتادوشش ...!

پ.ن: نمی‌دونم قانون جنسیتی کردن دبیرها در تمام شهرستان‌ها اجرا میشه یا فقط در بجنورد؟!


October 11, 2007 12:30 AM

 

یه وبلاگ خوشمزه

 

مدتیه بلاگ‌رولینگ فیلتره و لینک وبلاگ‌هایی که در شیندخت گذاشتم دیده نمیشه و من نمی‌تونم از شیندخت به اونا سر بزنم . البته از طریق بوک‌مارک و لیست‌های دیگه به اون وبلاگ‌ها سر می‌زنم.
مدتی بود می‌خواستم لینک‌هایی به لیستم اضافه کنم بخاطر فیلتر بودن بلاگ‌رولینگ نتونستم. یکی از وبلاگ‌های خوبی که می‌خواستم لینک اون رو در لیست دوستانم قرار بدم، وبلاگ خوبِ آشپزی یه وبلاگ خوشمزه است. که واقعن وبلاگ خوشمزه و مفیدیه. حتمن سر بزنید و از آموزش غذاهای اون استفاده کنید.


October 9, 2007 12:38 PM

 

میدل مارچ

 

مردم چه توهمات خنده‌داری دارند, کلاه دلقکی بر سر دارند و خود نمی‌دانند. دروغ‌های خودشان مات و ناپیدا و دروغ‌های دیگران را شفاف تصویر می‌کنند, خودشان را تافته جدابافته می‌دانند, خیال می‌کنند صورت‌های همه زیر چراغ زرد است اما مال خودشان گل انداخته.

میدل مارچ/ جورج الیوت



عکس‌های زیبایی از کمبریج را در فوتوبلاگ ببینید.


با تشکر از آقای رضا علوی برای فرستادن عکس‌های زیبا.


October 6, 2007 02:18 PM

 

ماسک خوشبختی

 

مطلب " اندر حکایت تشت طلا " من رو به یاد خانواده خودمون انداخت. چون مسئله تظاهر به خوشبخت بودنِ زیاد, در فامیل و آشناهای مابیش از اندازه وجود داره به‌حدی که بسیاری از مسائل از قبیل درس بچه‌ها, نوع زندگی و ازدواج رو تحت الشعاع خودش قرار داده . این مسئله بقدری برای ما مهمه که همه دوست داریم با ماسک همیشه خوشبخت زندگی کنیم! همیشه زندگی‌مون رو بهترین نشون دهیم, بچه‌های ما همیشه بهترین, همسران‌مون بدون نقص و خودمون هم بدون درد و غصه!
اگر ماسک‌های خوشبختی‌مون رو هم برداریم زندگی نسبتن موفق و خوبی داریم و راضی و خوشبخت هستیم ولی اصرار به قشنگ‌تر نشون دادن و وانمود کردن به بهترین بودن،باعث شده همیشه سنگینی ماسک رو روی صورت‌مون حس کنیم و این فشار شاید باعث بشه لذت اصلی از زندگی واقعی و نسبتن خوب‌مون نبریم. بدترین مسئله این تظاهرها در ازدواج هاست. باوجودی که چندین تجربه تلخ و ناموفق هم در این زمینه داشتیم ولی بازهم معیار اصلی برای ازدواج روی مادیات و خانواده و ظاهر قرار دادیم. حتمن همسر پزشک یا مهندس داشته باشیم،خانواده‌های متمول رو انتخاب کنیم. حرف مردم برای ما بیشتر از آسایش و خوشبختی خودمون اهمیت داره. اینکه دیگران درباره ما چه قضاوت می‌کنن مهم تر از اینه که واقعن چی هستیم و چقدر راضی از زندگی!
این ماسک چندین نسل به ما ارث رسیده و ما خواسته و ناخواسته اونو تحمل می‌کنیم حالا چه موقع ماسک‌ها شکسته میشه و کدوم نسل جرات همچین سنت شکنی رو خواهد داشت...؟!

پ.ن: لینک‌هایی هم که سایه در انتهای مطلب گذاشته حتمن بخونید، مخصوصن این مطلب" سکینه دومونمو ببین شلیته و تونبونمو ببین"


October 3, 2007 04:35 AM

 

شب قدر

 

با اولین خانواده سمنانی که دوست شدم، در مراسم شب قدر سال شصت آشنا شدم و از اون موقع تا حالا طبق یک سنت هرساله شب قدر در مراسم خونه دوستم شرکت می‌کنم. هم دیدار دوستان و آشناهاست و هم دعا و فیض بردن از این مراسم.
امشب تا ساعت سه و نیم در مراسم احیا خونه دوستم بودم. همیشه در حاشیه این مراسم اتفاق‌های جالب و خنده‌داری هم می‌افته که در بین دعا و گریه گاهی باعث خنده‌های زیرزیرکی من و دوستام میشه.

مثلن امشب یک خانم از همون اول مراسم به پشتی لم داده و خوابیده بود فقط هرازگاهی که پذیرایی می‌کردن بیدار می‌شد و چیزی می‌خورد و دوباره همون‌طور لمیده خواب می‌رفت . نمی‌دونم چه اصراریه که رختخواب راحت رو می‌ذارن و میان تو مراسم دعا می‌خوابن؟!

- قبلن موقع قرآن سرگذاشتن هرکسی یک جلد قرآن روی سر می‌گذاشت ولی امسال بجای قرآن یک ورق از قرآن رو به همه تعارف می‌کردن تا روی سر بگذارن . همین ورق رو هم عده ای با تنبلی روی سر می‌گذاشتن و با دست نگه نمی‌داشتن! قرآن سرگذاشتن هم قران سرگذاشتن‌های قدیم!

- خانمی که رئیس قرآن‌خوان‌ها بود در بین راهنمایی‌ها و ارشاداتش گفت: بعضی خانم‌ها قبل از افطار نماز مغرب رو می‌خونن و بعضی آقایون کم صبر هستن و نمی‌تونن صبر کنن بعداز نماز افطار کنن . هر خانمی موقع افطار یک فنجان چای به دست همسرش بده که روزه شو افطار کنه ثوابش بیشتر از نمازیه که قبل از افطار بخونه!
می‌خواستم از اون خانم بپرسم حتمن باید فنجان چای رو خانم به دست همسرش بده ، خود آقا نمی‌تونه برداره؟
به این نتیجه می‌رسیم آقاها وجود دارن برای این‌که خانم‌ها ثواب ببرن!
متاسفانه من هیچوقت همچین ثوابی نبردم!

- از مراسم شب احیا خوندن دعای جوشن کبیر رو دوست دارم چون دعاییه که تمامن با نام خداست و خدا رو صدا می‌زنیم. همیشه موقع خوندن این دعا اشکام راه می‌افته و بعداز دعا آروم میشم
دعای همه شما عزیزان قبول باشه.


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

درباره مطلب کبوتران حرم
کبوتران حرم
لعنت به اعتیاد
پسرفت به جای پیشرفت!
یه وبلاگ خوشمزه
میدل مارچ
ماسک خوشبختی
شب قدر

Archives

March 2016
February 2016
December 2015
November 2015
October 2015
August 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
February 2015
January 2015
November 2014
October 2014
September 2014
August 2014
July 2014
June 2014
May 2014
April 2014
March 2014
February 2014
January 2014
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []