مطلب " اندر حکایت تشت طلا " من رو به یاد خانواده خودمون انداخت. چون مسئله تظاهر به خوشبخت بودنِ زیاد, در فامیل و آشناهای مابیش از اندازه وجود داره بهحدی که بسیاری از مسائل از قبیل درس بچهها, نوع زندگی و ازدواج رو تحت الشعاع خودش قرار داده . این مسئله بقدری برای ما مهمه که همه دوست داریم با ماسک همیشه خوشبخت زندگی کنیم! همیشه زندگیمون رو بهترین نشون دهیم, بچههای ما همیشه بهترین, همسرانمون بدون نقص و خودمون هم بدون درد و غصه!
اگر ماسکهای خوشبختیمون رو هم برداریم زندگی نسبتن موفق و خوبی داریم و راضی و خوشبخت هستیم ولی اصرار به قشنگتر نشون دادن و وانمود کردن به بهترین بودن،باعث شده همیشه سنگینی ماسک رو روی صورتمون حس کنیم و این فشار شاید باعث بشه لذت اصلی از زندگی واقعی و نسبتن خوبمون نبریم. بدترین مسئله این تظاهرها در ازدواج هاست. باوجودی که چندین تجربه تلخ و ناموفق هم در این زمینه داشتیم ولی بازهم معیار اصلی برای ازدواج روی مادیات و خانواده و ظاهر قرار دادیم. حتمن همسر پزشک یا مهندس داشته باشیم،خانوادههای متمول رو انتخاب کنیم. حرف مردم برای ما بیشتر از آسایش و خوشبختی خودمون اهمیت داره. اینکه دیگران درباره ما چه قضاوت میکنن مهم تر از اینه که واقعن چی هستیم و چقدر راضی از زندگی!
این ماسک چندین نسل به ما ارث رسیده و ما خواسته و ناخواسته اونو تحمل میکنیم حالا چه موقع ماسکها شکسته میشه و کدوم نسل جرات همچین سنت شکنی رو خواهد داشت...؟!
پ.ن: لینکهایی هم که سایه در انتهای مطلب گذاشته حتمن بخونید، مخصوصن این مطلب" سکینه دومونمو ببین شلیته و تونبونمو ببین"