يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

November 26, 2007 12:07 AM

 

سمنان بارانی

 

روز جمعه دوم آذرماه سمنان یک روز پاییزی قشنگ و پربارونی داشت. چون اولین بارون پاییزی امسال سمنان بود عکس‌هایی گرفتم که اینجا می‌تونید ببینید.

همین‌طور ویدئوی کوتاهی از سمنان بارونی رو که در یوتیوب گذاشتم ببینید.



November 24, 2007 01:09 AM

 

کلپاسه

 

بچه که بودم از همبازی‌هام شنیده بودم وقتی مارمولک (کلپاسه) دیدیم باید دهن‌مون رو ببندیم وگرنه دندونامون رو می‌شمره و دندونا می‌ریزه!
ترس از شمرده شدن دندونا و بی دندونی باعث شده بود هربار مارمولک می‌دیدم ناخودآگاه دهنم رو محکم می‌بستم و برای اطمینان بیشتر دستم رو هم جلوی دهنم می‌گرفتم. بیشترین مارمولک رو هم وقتی باغ خاله اینا می‌رفتیم و شب‌ها با نور یک فانوس مجبور بودیم به توالت کوچک و گلی اونجا بریم، می‌دیدم. اون موقع نه راه فراری داشتم و نه جرات جیغ زدن فقط محکم دهنم رو با دست می‌گرفتم و به مارمولک که به من زل می‌زد و بی‌حرکت می‌موند ، نگاه می‌کردم تا کارم تموم شه و پا به فرار بذارم!
سال‌ها بود فراموش کرده بودم شمردن دندون توسط مارمولک رو تا اینکه این داستان رو خوندم و دوباره بیاد خاطرات بچگیم افتادم.

حالا که به این موضوع فکر می‌کنم، می‌بینم این روزا همه دست‌مون رو جلوی دهن‌مون گرفتیم , نه بخاطر ترس از مارمولک و شمرده شدن دندونا, بلکه ...!

پ.ن1: در خراسان به مارمولک , " کلپاسه" میگن
پ.ن2: در مورد نویسنده داستان طنز "کلپاسه" اینجا رو بخونید.


هیچوقت ترجمه شعرهای ترکی که در بخش شعر ترکی قرار داره خوندید؟
واقعن شعرهای زیبایی هستن اونا رو از دست ندید مثل این:

عمرها چرخيده اين كون ومكان
پشه هم خندد گهي بر اژدران
در تغير هست كار اين جهان
واژگونه چون نگردد ، برچه سان؟
چونكه دوِّار است چرخ آسمان

من نگفتم جاودان بر هر لشي
سوختم اما نه با هر آتشي
بت هزاران شد، نگشتم بت كشي
بهر چه ايمان بيارم بر بتان
چونكه دوِّار است چرخ آسمان



November 23, 2007 12:03 AM

 

بارون پاییزی

 

پاییز بارونی بلاخره خودش رو نشون داد. امروز صبح بارون کوتاهی شروع شد و امشب حسابی داره بارون می‌باره , پاییز بغض دوماهه‌اش رو با شروع آخرین ماه خالی می‌کنه. پاییز رو دوست دارم بخصوص پاییز بارونی و بوی خاک بارون خورده رو .
وقتی بارون میاد انگار آدم‌های غمگین زیادی شروع کردن به گریه و خالی کردن دل‌هاشون و اشک‌های اونا از دل آسمون خالی میشه تا دل‌شون صاف صاف بشه!
دل‌تون همیشه صاف باشه مثل آسمون بعداز بارون.


November 21, 2007 12:28 AM

November 19, 2007 10:32 AM

 

در مورد یک دوست

 

در این سال‌ها که سمنان زندگی می‌کنم دوستان زیادی با فرهنگ‌های مختلف پیدا کردم ،یکی از آ‌ن‌ها که سال‌هاست دوست هستیم با وجودی که رفتار و روش‌ زندگیش رو نمی‌پسندم و قبول ندارم ولی چون شخصیت بسیار مثبتی داره و در دوستی واقعن صادق و بی‌ریاست اونودوست دارم و همین رفتارش باعث شده خیلی‌های دیگه مثل من شاید رفتار اونو نپسندن ولی باهاش دوست هستن و در دوستی‌ها هم پایدار و وفادار و بسیار بامعرفته.
سال‌های زیادی با هم رابطه خانوادگی داشتیم ،همیشه این رابطه بصورت سرگرمی و تفریح و هم‌بازی بودن بچه‌هامون بوده. دیروز بعد از چند سال دور بودن همدیگه رو دیدیم و صحبت‌های زیادی داشتیم و شناخت بیشتری از او!
( این دوستم برای ادامه تحصیل همسرش مدت سه سال به هند رفته بود و قبل از اون هم چند سالی دور از سمنان بود)

او در یک خانواده کاملن مذهبی- سنتی ، سمنانی بزرگ شده و اولین کسی بود که در خانواده سنت شکنی کرد و چادر رو کنار گذاشت

در پی اون خیلی سنت شکنی‌های دیگه و مسیر زندگیش رو تغییر داد. خیلی اذیت شد، برچسب خورد، زندگی خانوادگی‌اش تا مرز از هم پاشیدگی پیش رفت ولی مقاومت کرد و با جرات به راهی که دوست داشت رفت.
او کاری که دوست داشت انجام می‌داد عده‌ای اونو مسخره می‌کردن و بهش می‌خندیدن و شاید تو دلشون اونو سبک مغز می‌دونستن ولی او اهمیت نمی‌داد.
دیروز من و چند تا از دوستان دیگه خونه او دعوت بودیم . مثل همیشه پر سر و صدا و شاد بود.
هیچ‌وقت بطور جدی با او در مورد کارهاش و رفتارش و برخورد خانوادش و فامیلش در مورد سنت شکنی‌هاش صحبت نکرده بودیم ولی دیروز من و دوستام در این مورد ازش پرسیدیم .
خیلی از حرف‌ها و کارهاش رو قبول نداشتم ولی جرات و صداقت او برام قابل تحسین بود.
می‌گفت: من برا خودم زندگی می‌کنم و در زمان حال. فردا و دیروزم رو کنار گذاشتم. چون انسان فقط یه‌بار بدنیا میاد نمی‌خوام این فرصت زندگی رو از دست بدم، می‌خوام از زندگی لذت ببرم. زیبایی‌ها رو دوست دارم. شادی رو دوست دارم. با کسانی رفت و امد می‌کنم که انرژی مثبت به من بدن نه منفی! با مشکلاتم کنار اومدم ،هیچ چیزی منو غمگین نمی‌کنه حتا از دست دادن عزیزانم چون مرگ رو پذیرفتم. می‌گفت اون موقع که در بدترین شرایط زندگیم بودم و مشکلاتی داشتم به این فکر می‌کردم اگر من زنده نبودم این مشکل هم نبود. پس بجای این‌که غصه بخورم، به فکر این باشم تا راهی برا مشکلم پیدا کنم و یا با مشکلم کنار بیام. این باعث می‌شد کمتر اذیت بشم. می‌گفت من اونقدر راهی که دوست داشتم رفتم و کارهایی که دوست داشتم انجام دادم تا همه پذیرفتن که من این‌طوری هستم حتا شوهرم که همیشه سر این مسائل اذیتم می‌کرد الان قبول کرده.

او در مورد یکی از دوستانش که در شیراز اشنا شده بود حرف زد داستان یک زندگی که برام جالب بود چون خیلی از ما وقتی چنین مشکلی پیدا می‌کنیم روحیه مون رو می‌بازیم و آینده برامون تباه شده است.
داستانی که او از دوستش تعریف کرد رو اینجا از قول دوستم می‌نویسم :

" فهمیمه همسایه طبقه بالایی ما بود. زن و شوهر جوونی که چند سال ازدواج کرده بودن و بچه دار نشده بودن. زندگی نسبتن خوبی داشتن تا اینکه یه روز فهمیه متوجه یک غده کنار سینه چپش شد. بلافاصله پزشک رفت و ازمایش و ... فهمید غده سرطانی است و باید سینه‌اش تخلیه بشه. فهمیه نگران این بود که شوهرش چه عکس‌العملی نشون میده. گفتم هیچ‌وقت به این فکر نکن چون فکر کردن خودت باعث میشه به همسرت هم منتقل بشه. تو فکر کن چیز بی اهمیتی رو از دست دادی یا از اول وجود نداشته. بعد از مرخص شدن فهمیه از بیمارستان تدارک مهمونی مفصلی براش دادم و مثل یک جشن عروسی اونقدر که اون حس نکرد از بیمارستان مرخص شده بعد از اون همیشه همراهش بودم برا شیمی درمانی و... هیچ‌وقت تنهاش نمی‌ذاشتم. تا اینکه ما می‌خواستیم برا ادامه تحصیل همسرم بریم هند. به فهمیه و شوهرش گفتم چرا شما نمی‌خواهید ادامه تحصیل بدید؟ بچه که ندارید چرا این فرصت رو از دست میدید؟با اصرار من اونا هم اقدام به گرفتن پذیرش و کارهاشون برای رفتن به هند شدن. در این مدت یک غده کنار سینه راست فهمیه پیدا شد که خوشبختانه خوش‌خیم بود و فقط عمل کرد ولی همچنان شیمی درمانی رو ادامه می‌داد.
فهمیمه و همسرش هم برا ادامه تحصیل به هند رفتن الان هردو سال سوم دندانپزشکی هستن و خیلی با روحیه و تنها چیزی که هیچوقت به اون فکر نمی‌کنن بیماری فهمیه است. "

دوستم می‌گفت: زندگی باید جریان داشته باشه، ایستایی یعنی مرگ. کسی که در برابر مشکلی زانوی غم بغل کنه یعنی شکست خورده و مشکلش بزرگ و بزرگ‌تر میشه.
به دوستم گفتم تو جرات زیادی داری که من هیچ‌وفقت ندارم . و زندگی کردن در حال بزرگترین کاریه که هر کسی نمی‌تونه اونو انجام بده.

ما یک چارچوب‌ها و معیارهایی برای خودمون داریم که خودمون رو در بند اونا کردیم ولی او خودش رو از این چارچوب خارج کرده.
اینکه کار اون درسته یا نه نمی‌تونیم قضاوت کنیم با وجودی که همه از بُعدی که به اون نکاه می‌کنن اونو محکوم می‌دونن.
او می‌گفت: هیچ کس حق قضاوت کردن در مورد دیگران رو نداره فقط خداست که می‌تونه قضاوت کنه برا همین من ترسی از قضاوت دیگران در مورد خودم ندارم.

پ.ن1: باوجودی که بسیاری از حرف‌هایی که دیروز او گفت من و دوستان دیگه قبول نداشتیم و نمی‌تونستیم بپذیریم ولی روحیه خوب او باعث شادی و سرحالی و انرِژی گرفتن همه ما شد طوری که روز واقعن خوبی رو در کنارش داشتیم:)

پ.ن2: همیشه فکر می‌کردم اگر او در یک خانواده‌ای رشد می‌کرد که به او بها می‌دادن و بهتر تربیت می‌شد با این جرات و پشتکار و تیزی که داره خیلی موفق‌تر و بهتر از این می‌تونست زندگی کنه!


November 17, 2007 12:48 AM

 

آیرلیق / جدایی

 

پیش‌از تو من گریه نمی‌کردم،
تو همیشه سختی ها را ازهم می‌دریدی.
من بی‌نفس افتادم وقتی تو رفتی،
تو بی‌دل ماندی وقتی بی‌من شدی.

با تشکر از آقای غلامرضا حکمت‌فر برای فرستادن این تصویر زیبا و ترجمه شعر


November 14, 2007 12:11 PM

 

روناک ما

 


روناک( خواهرزاده‌ام ) امسال مهدکودک میره. البته خیلی سخت و با گریه. دو هفته خواهرم (لیا) همراه روناک مهد کودک می‌موند تا عادت کنه ولی روناک عادت نکرد و دوست نداره مهد بمونه. به لیا گفته: نمی‌خوام باسواد بشم. دوست ندارم چیزی یاد بگیرم. خب خونه مامانی جون میرم همونجا یه چیزایی یاد می‌گیرم!
روناک بچه راحت با اعتماد به نفس بالاییه ولی متاسفانه با هم‌سن و سال‌های خودش نمی‌تونه ارتباط برقرار کنه و دوست بشه.
ویدئوی کوتاهی از روناک رو اینجا می‌ذارم، ببینید.


November 14, 2007 12:43 AM

 

بی‌خانمان

 

مشهد/ جمعه هجدهم آبان‌ماه هشتادوشش/ ساعت یازده شب/ خیابان سجاد

زن مچاله شده از سرما و پسر بچه خواب در آغوش گرم مادر.
از زن پرسیدم چرا اینجا خوابیدی؟ در حالی که پول رو از دستم می‌قاپید با بی‌حالی تمام گفت : خونه ندارم کجا بخوابم؟
وقتی دندون‌های سیاه زن و بی‌نشئگی اونو دیدم یک لحظه از کمکی که کردم پشیمون شدم ولی پسر بچه خوابیده در بغل زن باعث شد فکر کنم به یک بچه کمک کردم نه به یک معتاد!

در شهر ثروتمند امام رضا کسی نیست این بی‌خانمان‌ها رو جمع کنه؟!


November 4, 2007 01:23 AM

 

بایزید بسطامی

 

ای عشق تو کشته عارف و عامی را / سودای تو گم کرده نکو نامی را
ذوق لب میگون تو آورده برون / از صومعه بایزید بسطامی را

ابویزیدطیغورپسر عیسی پسرسروشان بسطامی ملقب به سلطان‌العارفین در نیمه اول قرن دوم هجری در شهر بسطام از ایالت کومش (قومس) در محله موبدان (زرتشتیان) در خاندانی زاهد و متقی و مسلمان چشم به جهان گشود. برخی از محققان پدران بایزید از جمله سروشان را پیرو آیین مهر دانسته‌اند. در میان صوفیان بایزید از نخستین کسانی است که به نویسندگی و به قولی به شاعری پرداخته است. وی همچنین نخستین عارف بی باک و بازگو کننده فلسفه حکیمان ایران باستان ( حکمت اشراق یا فلسفه شرق) می‌باشد.
باقی عکس‌ها را در فوتوبلاگ ببینید.




شهر بسطام در شش کیلومتری شاهرود واقع شده.


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

سمنان بارانی
کلپاسه
بارون پاییزی
حرم‌سرا
در مورد یک دوست
آیرلیق / جدایی
روناک ما
بی‌خانمان
بایزید بسطامی

Archives

December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []