قبلن درمورد خانواده افغانی که گاهی کمکشون میکنم اینجا نوشته بودم و در مورد کمک برای زایمان زن افغانی و دختر او فاطمه (مطلب دست خدا که در این مورد نوشته بودم)
من هرازگاهی به این خانواده سر میزنم و جویای حال فاطمه هستم. فاطمه دختر دوستداشتنیه و مهرش تو دلم نشسته. هربار به اونا سرمیزنم کمی با اون بازی میکنم، اونم منو میشناسه و برام میخنده و بال بال میزنه.
چند وقت قبل فاطمه سرما خورده بود , بردمش دکتر . دیروز رفتم حالش رو بپرسم خوب نشده بود اینبار بردمش پیش متخصص اطفال. پزشک معاینه کرد و گفت ناراحتی ریه پیدا کرده و بخاطر محیط آلوده و چراغ نفتیه که اونا تو خونه استفاده میکنن. دکتر گفت داروها موقتن بهترش میکنه تا محیط سالم نباشه وضع همینه!
خونه اونا یک اتاق در یک جای مخروبه که بخاطر بارون تمام دیوارها ریخته و فقط یک سقف بالای سرشون مونده. گلهایی که تو این باتلاق دارن رشد میکنن , چه به سر اینا میاد؟!

برای یکی از دوستام در مورد اونا صحبت میکردم و اینکه چقدر فاطمه دوستداشتنیه. دوستم گفت: یادته سالها پیش میگفتی من عاشق دختر هستم ولی نمیخوام دیگه بچه دار بشم, پسرام بزرگ بشن یک دختر بچه رو بزرگ میکنم, خوب این همون دختریه که میخواستی و خدا اینجوری بهت داده! وقتی به حرفش فکر کردم دیدم راست میگه و تصمیم گرفتم تا حد توانم از فاطمه حمایت کنم. هر چند اونقدر توان مالی ندارم ولی خوب تاجایی که بتونم کمک میکنم اون بتونه بهتر زندگی کنه.