بلاخره بهبود امروز اعزام شد. دیشب وقتی موهاش رو کوتاه میکرد و وسایلش رو مرتب میکرد مثل بچه مدرسهایها شده بود. یاد اولین روز مدرسه رفتنش افتادم. اون موقع هم باید موهاش رو ماشین میکرد و روز اول مهرخیلی اروم و منظم بود. امروز هم از همه سادهتر و منظمتر بود. اونقدر ترسونده بودنش که: "اگه مرتب بری گیر میدن و بیشتر اذیتت میکنن"، او کهنهترین لباسش رو پوشید. از همه زودتر هم جلوی پادگان بودیم, ساعت یه ربع مونده به شش صبح و ساعت ده و نیم اعزام شد.
هر یادگاری که از زمان رژیم پهلوی مونده بود رو از بین بردن ولی این سنت حسنه سربازی که یادگار رضا شاه بوده همچنان باقیه!