يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

April 29, 2008 12:10 AM

 

سرحال!

 

چند روز قبل دوستی برام ایمیل فرستاده و نوشته بود: بدنبال سرچ کلمه "سرحال" در وبلاگ شما به این جملات رسیدم البته بیشتر از این‌ها بود ولی من همین‌قدر را برای‌تان می‌فرستم .خودتان می‌دانستید چقدر از کلمه "سرحال" استفاده می‌کنید؟!
از دیدن ایمیل این دوست کلی خندیدم و به ذوق و حوصله‌اش آفرین گفتم. امروز این‌جا رو می‌خوندم, دیدم بیشترین کلمه‌هایی که تو نوشته‌هاش داشته رو شماره کرده. من بدون استفاده از فرمول و به همت این خواننده خوب شیندخت متوجه شدم بیشترین کلمه‌ای که استفاده می‌کردم, کلمه "سرحال" بوده و خودم کم‌تر به این دقت داشتم . ( باید بگم بیشترین جملاتی که بکار بردم در رابطه با سرحالی بوده!)
خیلی از ما تیک‌های گفتاری و نوشتاری داریم و کمتر به اون توجه می‌کنیم ولی وقتی کسی از بیرون نگاه می‌کنه متوجه این عادت‌ها میشه و مثل این دوست آینه‌ای در مقابل من می‌گیره و من شرمنده از این عادت می‌شم!
ای کاش دوستانی پیدا می‌شدن جلوی تمام عادت‌های زشت ما آینه می‌گرفتن تا ماعادت‌ها و رفتارهای بدمون رو بهتر می‌دیدم و متوجه آن می‌شدیم!
ممنون دوست عزیز از این انتقاد خوبت.

جملاتی که این دوست عزیز از مطالب شیندخت انتخاب کرده و برام فرستاده:


سرحال‌تر
از همیشه هستم و مثل آدم‌های دوپینگ کرده کلی انرژی دارم
بخصوص ديدار روناك عزيز كه حسابي بزرگ و شيرين شده ما رو سرحال كرد
خوب شما اگه جاي من بوديد اين‌طور ذوق زده و سرحال نمي‌شديد؟
روزی دیگه رو با آفتاب زیبا شروع می‌کنی. پرانرژی و سرحال و با انگیزه به کارها می‌رسی
بعداز كلي برف بازي و ولو شدن تو برف‌ها و خستگي رفتيم نهار جانانه‌اي هم خورديم و برگشتيم و امروز سرحال و پر انرژي هستم
امروز هوا بهاري شده, ملايم و آفتابي كه آدم رو سرحال مي‌كنه و پرانرژي
منم ازش تشكر كردم گفتم واقعن همين‌طوره، براي من كه اين گل خيلي باارزشه و با اين كارت نمي‌دوني چقدر منو شارژ و سرحال كردي
گاهي وقت‌ها يه كار كوچك مي تونه كلي انرژي مثبت به آدم بده و آدم رو شارژ و سرحال كنه
این شادی و سرحالی رو با شما شریک میشم


April 26, 2008 12:32 AM

 

لس‌آنجلس نشینان سمنان!

 

فضای سبزی در تقاطع بلوار قائم به خیابان سعدی سمنان وجود داره که چندساله از اوایل بهار ( بعد از تعطیلات عید ) تا اواخر پاییز بین ساعات شش بعدازظهر تا نه شب پاتوق یک عده از خانم‌های میان‌سال و بازنشسته سمنانی است. این مینی پارک در شلوغ‌ترین خیابون سمنان واقع شده و کسانی که از اونجا می‌گذرن شاهد این فضای قرق شده توسط عده‌ای از خانم‌ها که گاهی تعدادشون به حدود سی نفر می‌رسه, هستن. یکی از دوستانم جزو این گروهه و برام از پاتوق‌شون گفته بود که معروفه به "لس‌آنجلس" و از من بارها خواسته بود برم آن‌جا. من‌هم کنجکاو بودم ببینم این خانم‌ها چرا اون قسمت رو انتخاب کردن و چرا اسم اونجا رو لس‌آنجلس گذاشتن؟ امشب فرصتی پیش اومد و رفتم آن‌جا و با این خانم‌ها هم‌نشین و هم‌صحبت شدم .

پرسیدم چرا اینجا رو انتخاب کردین؟ یکی از خانم‌ها گفت : همه ما تنها هستیم و بدون همسر و بچه‌ها بزرگ شدن اگر تو خونه می‌مونیدم افسرده می‌شدیم تصمیم گرفتیم جایی بیرون از خونه انتخاب کنیم و چند ساعتی رو کنار هم باشیم. پارک‌های مختلفی رو پیشنهاد دادن دور بود و یا تمیز و قشنگ نبود . این‌جا مرکزه و به خونه همه ما نزدیک چون خیلی قشنگه و شلوغ ، به لس‌آنجلس تشبیه کردیم و از اون موقع معروف شده به لس‌آنجلس و همه این‌جا رو می‌شناسن و نیاز به آدرس دادن نیست!
محبوبه خانم که هفتاد سالش بود و بسیار شوخ و بذله گو گفت: میگی چرا اینجا جمع شدیم؟ از بی‌شوهری! اگر شوهر داشتیم که تنها نبودیم و مجبور نبودیم اینجا جمع بشیم. همه از شوخی او خندیدن! او گفت: همه ما خونه‌های بزرگ داشتیم و حالا آپارتمان نشین شدیم و برامون مثل قفس می‌مونه اگه بیرون نیایم دل‌مون می‌گیره.
پرسیدم اینجا خیلی شلوغه و پررفت وآمد براتون سخت نیست مورد توجه و دید قرار بگیرید؟ گفتن: کسی کاری به کار ما نداره همه عادت کردن که ما این‌جا باشیم حتا گاهی کسانی که از این‌جا می‌گذرن هم به جمع ما اضافه می‌شن و کمی کنارمون می‌شینن.
یکی از خانم‌ها که ساکت بود و فقط گوش می‌داد به من نزدیک شد و گفت می‌پرسی چرا اینجا جمع می‌شیم؟ چون تنها هستیم, چون کسی تو خونه منتظرمون نیست, چون کسی رو نداریم که بشینه با ما حرف بزنه و یا باهم بیرون بریم و ... این خانم شصت و دوساله گفت: سی ساله شوهرم فوت کرده و تنهام.
پرسیدم چرا ازدواج نکردی؟ گفت: سه تا بچه داشتم حس مادری از یه طرف و تعصبات فرهنگی و خانوادگی از طرف دیگه در یه شهرستان کوچک باعث شد ازدواج نکنم. گفتم فکر نکردی یه روز شصت ساله می‌شی و تنها؟! گفت اون موقع فکر می‌کردم بچه هام بزرگ می‌شن و دورو برم هستن ولی الان همه مشغله زندگی‌شون رو دارن علاوه براون وقتی هم کنارم هستن حرفی با اونا ندارم من از هم‌صحبتی با هم‌سن و سال‌های خودم لذت می‌برم. این خانم گفت: جوون‌ها با زمان ما فرق کردن و دختر و پسرم با وجودی که خوب هستن ولی حس می‌کنم گاهی به عنوان وظیفه به من سر می‌زنن و از من می‌پرسن و این برای من سخته حس سربار بودن ناراحتم می‌کنه. البته وضعیت زندگی من خوبه چون فرهنگی بازنشسته هستم و استقلال مالی دارم و نیاز ندارم ولی گاهی فکر می‌کنم مادرهایی که به بچه‌هاشون نیاز دارن چه می‌کشن؟!
این خانم خندید و گفت من دل‌پری دارم و اگر حوصله داشتی یه روز بیا برات حرف بزنم به اندازه یک کتاب گفتنی دارم!
تمام حرف‌هایی که بیشتر زن‌ها در دل‌شون دارن این خانم از دل به زبون آورد.
لس‌آنجلس نشین‌های سمنان خانم‌هایی با میانگین سنی پنجاه تا هشتاد ساله و از خانواده‌های اصیل و سرشناس سمنانی هستن. این خانم‌ها در ساعتی که کنار هم هستن از همه جا و همه چیز صحبت می‌کنن و هرازگاهی هم به مناسبت یا بی‌مناسبت شیرینی و بستنی و خوراکی‌های دیگه میارن و دور هم می‌خورن. اونا علاوه براینکه چند ساعت در روز رو برای خودشون وقت می‌ذارن و در جمع دوستان‌شون هستند، مسیر رفت و برگشت تا پارک رو هم پیاده می‌رن و این برای آن‌ها به نوعی ورزش محسوب می‌شه. آن‌ها به جای خونه نشستن و یا آویزون بچه‌هاشون بودن این پاتوق رو انتخاب کردن برای پر کردن وقت‌شون. این خانم‌ها در این شهرستان کوچک با درست کردن مرکزی به اسم لس‌آنجلس برای خودشون هویت ایجاد کردن! امیدوارم همه آن‌ها سلامت باشن و لس‌آ‌نجلس‌شان همیشه برقرار.
یک ساعتی که کنار این خانم‌های مسن نشستم به من خیلی خوش گذشت.

پ.ن1: یکی دیگه از دلایلی که اسم آن‌جا رو لس‌آنجلس گذاشتن شاید بخاطر خبرهاییه که آن‌جا گفته می‌شه!
پ.ن2: یکی ازخانم‌ها گفت: آب استخر اینجا راکد و کثیف و لجن گرفته بود و بو می‌داد من به "خانم قادری" عضو شورای شهر گفتم و فوری اینجا رو تمیز کردن ( از فواید پارک‌نشینی خانم‌ها!) محبوبه خانم بلافاصله به اون خانم گفت: چون تو مادر دکتر... بودی حرفت برو داشت اگه ما می‌گفتیم کسی گوش نمی‌کرد!
پ.ن3: محبوبه خانم که خانم شوخ و خوش‌مشربی بود موقع خداحافظی با خنده گفت: اگه برامون شوهر پیدا می‌کنی که از تنهایی دربیایم این‌ها رو بنویس . خندیدم و گفتم اینو واقعن می‌گین؟ گفت: نه بابا شوهر داشته باشیم که دست و پاگیر باشه الان راحتیم و آزاد و بعد به من گفت شوهرت خیلی خوش‌اخلاقه؟ از سوالش تعجب کردم و پرسیدم چرا؟ گفت آخه تو خیلی خنده‌رو هستی حتمن شوهرت هم مثل تو خندانه!


April 22, 2008 12:09 AM

 

خونه پدری

 

خونه پدری مفهوم خودش رو از دست داده. دیگه کسی به فکر خاطره‌ها و یادگارهای خونه پدری نیست. تب آپارتمان‌سازی همه رو گرفته و خونه‌های ویلایی یکی‌یکی خراب می‌شن وآپارتمان‌ها به جای اونا سبز می‌شن!

خونه‌ای که بیست و یک‌سال در آن‌جا زندگی کردیم خراب شد تا مجتمعی جایگزین اون بشه و ما چقدر زود عادت کردیم، انگار سال‌هاست از آن‌جا دور هستیم!


April 19, 2008 01:22 PM

 

فردا رو چه دیدی؟

 

زمان نوجوانی و جوانی ما آهنگ‌هایی که گوش می‌کردیم بیشتر از داریوش و فرهاد و فریدون فروغی و موزیک‌های غربی بود اون موقع چقدر تلاش می‌کردیم اون آهنگ‌ها رو سیاسی بدونیم و شعرهاشون رو برا خودمون تفسیر می‌کردیم! یادمه یه روز من و دخترداییم طبق معمول آهنگ فرهاد رو گوش می‌کردیم، خانمی از دوستامون که زن شوخ و شنگ و اهل حالی بود اومد تو اتاق و به ما گفت: اینا چیه گوش می‌دین به شما هم می‌گن جوون؟! بعد یه آهنگ ریتمیک (اون موقع ما به اونا می‌گفتیم کوچه بازاری و مبتذل!) گذاشت و شروع به رقصیددن کرد و به ما گفت به جای این آه و ناله‌ها از اینا گوش بدین و شاد باشین! برای ما حرف‌های اون مسخره وعجیب بود ولی حالا می‌بینم سلیقه جوون‌های این نسل چقدر متفاوت با زمان ماست اونا بیشتر دنبال آهنگ‌های ریتمیک و به قول خودمون مبتذل هستن. امسال عید وقتی می‌دیدم جوون‌های فامیل با آهنگ‌هایی مثل" زیگزاگ" با اون شعرهای مسخره و بی‌معنی می‌رقصن خنده‌ام می‌گرفت. شاید جوون‌های این نسل از سیاست خسته شدن و برای همین به دنبال ابتذال هستن و الکی خوش بودن!
در بین اهنگ‌هایی که امسال شنیدم به نظرم اهنگ " فردا رو چه دیدی" از " فرشید امین" بهتر از بقیه بود هم شاد و ریتمیک برای رقص و هم شعرش قشنگه.


عید اومد و نوروز و چه فصل پر امیدی
فردا رو چه دیدی
شاید که یه روز تو هم به آرزوت رسیدی
فردا رو چه دیدی
...
فردا رو چه دیدی گذشته ها گذشته به آینده نگاه کن
فردا رو چه دیدی
عید اومده امسال با عطر گل یاس
لذت ببر از زندگی خوشحالی رو بشناس ...

پ.ن: چقدر هم در این سال‌هاخواننده تولید شده. اینم جزوی از افتخارات‌مونه!


April 17, 2008 12:15 AM

 

هزاران خورشید درخشان / خالد حسینی

 

کتاب "هزاران خورشید درخشان" از "خالد حسینی" رو خوندم. به قشنگی "بادبادک‌باز" نبود. بیشتر مستند نویسی از دوران طالبان بود که بصورت داستان دراومده بود. "بادبادک‌باز" یه چیز دیگه بود ؛ صفحه صفحه‌اش جذاب بود و آدم رو به دنبال خودش می‌کشید همراه با دردی که می‌شد حس کرد ولی "هزاران خورشید درخشان" اونقدر جذاب نبود. قسمتی از کتاب در مورد فیلم تایتانیک نوشته برام جالب بود که تب تایتانیک افغانستان طالبانی رو هم گرفته بود و با اون‌همه مشکلات و ترس، از اون نمی‌گذشتند!
به‌یاد سال‌های اول انقلاب افتادم که فیلم‌های ویدئویی دزدکی ردوبدل می‌شد و آشغال‌ترین و سطحی‌ترین فیلم‌ها با کیفیت پایین چنان دست به دست می‌گشت که انگار کمیاب‌ترین چیزهاست. عجب دورانی رو گذروندیم ما!

این‌هم متنی که در رابطه با تایتانیک در کتاب "هزاران خورشید درخشان" نوشته شده:

"آن تابستان تب تایتانیک کابل را فرا گرفت. مردم کپی‌های دزدی فیلم را از پاکستان قاچاق می‌کردند. همه در ِ خانه‌هایشان را قفل می‌کردند. چراغ‌ها را خاموش می‌کردند صدا را پایین می‌آوردند اشک‌هایشان را برای رز و مسافران کشتی محکوم به شکست می‌ریختند. "


April 15, 2008 12:40 AM

 

روناک

 


از بجنورد که برگشتیم , لیا و روناک هم با ما اومدن سمنان و دوروبرم شلوغ بود. امروز ظهر رفتن و خونه خلوت و ساکت شده. روناک خیلی شاد و پر سرو صداست , دختربچه‌ای با شیطنت‌های *پسرونه, ریلکس و شاد. با اون که هستم منم کودک و شاد میشم و از حرفاش و کارهاش قهقهه خنده‌ام هواست .
وقتی روناک رو می‌بینم به این نظریه سیمون دوبوار در کتاب جنس دوم اعتقاد پیدا می‌کنم که:" یک انسان، زن متولد نمی‌شود، بلکه تبدیل به زن می‌شود."

*برای اینکه میزان شیطنت‌ها و شاد بودن رو نشون بدیم باید با پسرها مقایسه کنیم, این چه فرهنگیه که رایجه؟!


پ.ن: روناک از مامانش می‌خواست قول بگیره که چیزی براش بخره, لیا گفت قول مردونه می‌دم‌ اون ناراحت شد و گفت:
نه ؛ قول زنونه می‌خوام بدی, قول واقعی!


April 7, 2008 01:53 AM

 

دبیرستان من، ایراندخت

 

روز چهاردهم فروردین بجنورد بودم و برای کاری به میدون " هفده شهریور" رفته بودم و از کنار ساختمان قدیمی دبیرستانی که چهار سال دوره دبیرستان رو اونجا گذرونده بودم، می‌گذشتم که وسوسه شدم سری به اونجا بزنم. وقتی از در دبیرستان وارد شدم و پرده ضخیم برزنتی رو کنار زدم چشمم به در ِ نرده‌ای افتاد که زمان ما وجود نداشت! اون در منو بیاد در ِ بندهای زندان انداخت که در فیلم‌ها دیده بودم! کنار نرده‌ها که رسیدم خانمی قفل اونو باز کرد و من وارد سالن قدیمی دبیرستانم شدم. دبیرستانی که آخرین باربیست و هفت سال پیش اونجا بودم.
دفتر دبیرستان همون دفتر قدیمی و جای همیشگی بود وارد شدم و با مسئولان دبیرستان احوال‌پرسی کردم. جالب این بود که یکی از دوستان صمیمی و همکلاسی خودم جزو کادر دفتری بود( ناهید هدایت- معاون پرورشی).
دوستم ناهید منو شناخت و به طرفم اومد, من یه لحظه اونو نشناختم وقتی لبخند زد, شناختمش ؛همون لبخند ملایم و دوست داشتنی اون سال‌ها.سرعت گذر عمر باور نکردنیه.
وقتی با ناهید توی سالن دبیرستان قدم می‌زدیم و اون کلاس‌های قدیمی و ساختمان جدید دبیرستان رو نشونم می‌داد, برگشته بودم به بیست و هفت-هشت سال پیش . دبیرستان تغییر کرده . ساختمان جدیدی روبروی ساختمان قدیمی ساخته شده و محوطه دبیرستان کوچک‌تر شده ولی ساختمان قدیمی مثل قبل هیچ فرقی نکرده همون پنجره‌ها و درخت‌های قدیمی.
اتاق‌های کارگاه و سایت, در ساختمون جدید توجهم رو جلب کرد. بیاد زمان خودمون افتادم که برای کارگاه "حرفه‌وفن" مجبور بودیم بریم هنرستان پسرانه و چقدر سخت بود و حالا دبیرستان مجهزتر شده.
دبیرستان من اسمش "ایراندخت" بود ولی بعداز انقلاب اسم اونو عوض کردن و گذاشتن "سمیه"! به نظر شما ایراندخت چه اشکالی داشت که تغییر کرد؟ آیا دختران ایران قشنگ‌تره یا یک اسم عربی؟!
عکس‌هایی از دبیرستان ایراندخت رو در اینجا گذاشتم.


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

سرحال!
لس‌آنجلس نشینان سمنان!
خونه پدری
فردا رو چه دیدی؟
هزاران خورشید درخشان / خالد حسینی
روناک
دبیرستان من، ایراندخت

Archives

April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []