طوبی جان در ایمیلت نوشته بودی چرا برای مراسم ... بجنورد نرفتم و گفته بودی اگه ایران بودی در همه مراسم و مهمونیها شرکت میکردی.منهم همیشه همین حس رو داشتم و هربار که مراسمی در بجنورد بود و مشغله زندگی و درس بچهها باعث میشد غایب باشم دلم میگرفت ولی الان دیگه همچین حسی ندارم. برام عجیبه منی که اینقدر عاشق بجنورد و دیدار فامیل بودم حالا قدمهام برای رفتن به بجنورد سنگین شده! بس که هربار رفتم حرف بود و حرف و از سفرهام به اونجا خاطرات قشنگی ندارم. بس که هربار که رفتم فاصلههای عمیق و سردیها رو دیدم و دلم گرفت و حالا فقط میخوام دلخوش خاطرات اون روزها باشم اونروزهایی که همه ما یکی بودیم همه ما رو به اسم دختران "غلامحسینزاده" میشناختن؛ نه من انصاری بودم و نه تو یزدانی و ... همه ما یکی بودیم ولی حالا چی مونده از اون همه دخترهای غلامحسینزاده، که وقتی با هم خیابون میرفتیم ، پیاده رو در دو صف در قرق ما بود!
طوبی جان دیگه اون دورهم جمع شدنها و یکدل و یکرنگ بودنها تموم شده و اگر جمع شدنی هم باشه فقط به عنوان وظیفه و تظاهره. اون موقع اگه جشن تولدهامون رو با کیکهای مامانپزجشن میگرفتیم، ولی صمیمی و شاد بودیم . هنوز بوی اون کیکها که وقتی از مدرسه برمیگشتم تا سر خیابون میرسید، یادمه؛ تو اون فرهای چدنی روسی. ولی الان ...
بهتره از حال نگم و بهیاد خاطرات قشنگ اون موقع باشم، خاطراتی که در باغتون و کوچهباغهای اطرف داشتیم. یادته اون زردآلوهای لک و پیسی باغتون چقدر شیرین و خوش طعم بود ولی الان خوش ظاهرترین زردآلوها رو میشه گیر آورد ولی دریغ از عطر و طعم!
دیگه از اون اتاقهای گلی ولی پرصفای باغتون خبری نیست و جاش ساختمون شیکی در حال ساخته و کوچه باغها هم... خیلی وقته اون طرفها نرفتم که ببینم چه به سرشون اومده؟!
روابط ما الان مثل این زردآلوهای خوشظاهر شده با ظاهر خوب و صمیمی ولی بدون طعم و مزه شیرین، مثل ساختمون نوساز باغتون خوش ظاهر ولی بیروح!
خودت که در هر سفرت به ایران میبینی چقدر فاصله ایجاد شده و دیدارها چقدر کوتاه، حتا فرصت نشستن و گپ زدن از خاطراتمون که تنها دلخوشیهامونه هم نداریم. میبینی چقدر دلم پره و دلم گرفته ولی با همه اینها بازم گاهی واقعن دلم پر میکشه برای بجنورد هرچند میدونم اگه برم دوباره فاصله میبینم و ... ولی بازهم دلتنگ میشم و هنوز نتونستم جوابی برای چراهای فاصلهها پیدا کنم؟!
طوبی جان بذار کمتر گله کنم و یادی از آخرین خاطرات در کنار هم بودن مجردیمون بکنم، اون روزهای سرد انقلاب که گازوئیل جیرهبندی بود و ما در اتاق سردِ تو برای چسبیدن به رادیاتور که با درجه کم گرم میشد با هم مسابقه میذاشتیم. اون روزها که چای داغ لیوانی و تخمه فاروج و سیگار کشیدنهای دزدکی و خندههای پرسروصدامون سردی اتاقت و هیاهوی انقلاب رو از ذهنمون دور میکرد و با گوش کردن به آهنگهای فرامرز اصلانی و وراجی در مورد زیگورات (یا به قول خودمون زیگو!) روزهامون رو میگذروندیم. خاطرات قشنگی بود که هیچوقت تکرار نمیشه و بیاد اون روزها این ویدئو از فرامرز اصلانی رو بهتو تقدیم میکنم.
افسردگی رو چقدر میشناسیم و چقدر اونو جدی میگیریم؟
خیلی از ما وقتی خسته و بیحوصله هستیم از واژه افسردگی استفاده میکنیم و میگیم: " احساس میکنم افسرده شدم!"
ولی آیا واقعن افسرده هستیم یا تلقینه و فقط خسته هستیم؟! بسیاری از ما هم نمیخواهیم افسردگی رو جدی بگیریم و اونو لوس بازی میدونیم و میگیم افسردگی هم این روزا مد شده و یا تلقین میکنیم! حتا اگه نشانههای افسردگی رو در خودمون هم ببینیم باور نمیکنیم و سعی میکنیم مبارزه کنیم ولی آیا این راه درسته؟!
در مورد افسردگی دوران یائسگی در خانمها هیچوقت شنیدین؟! شاید به افسردگی دوران بلوغ و پس از زایمان بیشتر توجه کنیم تا افسردگی یائسگی. باوجودی که اگر خانمها در این مورد بیشتر بدونن و حتا آقایون برای کمک به همسرانشون در این دوران، شاید افسردگی این دوران خیلی سریع بگذره .
در مورد "سروتونین" چقدر میدونین و از اهمیت اون در بدن آگاه هستین؟!
همه ما در مورد نقش انسولین در بدن آگاهیم و به اون اهمیت میدیم و اگر مشکلی پیش بیاد حتمن تحت نظر پزشک قرار میگیریم ولی هیچوقت "سروتونین" رو جدی نمیگیریم با وجودی که اهمیت اون در بدن کمتر از انسولین نیست . انسولین برای درمان جسممون مهمه و سروتونین برای درمان روحمون.
پ.ن1: من خودم در مورد افسردگی دوران یائسگی چیز زیادی نمیدونم و خیلی دوست دارم در این مورد مطالعه کنم و اگه چیزی گیر بیارم حتمن اینجا بیشتر مینویسم.
پ.ن 2: در مورد سروتونین و افسردگی دوران یائسگی اگه چیزی میدونین لطفن راهنمایی کنین من کامنت رو برای این مطلب باز میذارم تا اگه دوستی در این مورد میدونست برام بنویسه . ممنون میشم
مشکل ما اين نيست که برای شيرين کردن زندگی, معجزه نمیکنيم؛ مشکل ما اين است که همانقدر که ويران میکنيم, نمیسازيم؛ همانقدر که کهنه میکنيم, تازگی نمیبخشيم؛ همانقدر که آلوده میکنيم, پاک نمیکنيم؛ همانقدر که تعهدات و پيمانهای نخستين خود را فراموش میکنيم, آنها را به ياد نمیآوريم؛ همانقدر که از رونق میاندازيم, رونق نمیبخشيم. مشکل اين است که از همهی روياهای خوش آغاز دور میشويم و اين دور شدن به معنای قبول سلطهی بیرحمانهی زمان است. بر سر قول و قرارهای نخستين نماندن, باور پير شدگی روح است و خواجهگی عاطفه.
نادر ابراهیمی درگذشت.
مات و مبهوت به تیتر خبر نگاه میکنم. باورم نمیشه نویسنده "آتش بدون دود " که اونقدر دوستش داشتم و "یک عاشقانهی آرام" که جمله جملههای این کتاب رو بارها خوندم و تو ذهنم حک کردم، درگذشت. بجز افسوس چیزی هم میشه گفت؟
روحش شاد . یادش همیشه گرامی