يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

July 18, 2008 09:49 AM

 

اتاقی از آن خود/ ویرجینیا وولف / ترجمه صفورا نوربخش

 

از آنجا که رمان این تناسب را با زندگی واقعی دارد, ارزش‌های آن کم و بیش همان ارزش‌های زندگی واقعی است. اما آشکار است که ارزش‌های زنان اغلب با ارزش‌هایی که به دست جنسیت دیگر وضع شده متفاوت است. با این حال , این ارزش‌های مردانه است که غالب می‌شود. مثال پیش پا افتاده‌اش این است که فوتبال و ورزش " مهم" هستند؛ و مدپرستی و خریدن لباس " بی‌ارزش" و این ارزش‌ها ناگزیر از زندگی به داستان منتقل می‌شوند. منتقد می‌پندارد فلان کتاب مهم است چون در باره‌ی جنگ است و بهمان کتاب بی‌اهمیت است زیرا به احساسات زنان در اتاق نشینمن می‌پردازد.


July 17, 2008 01:46 PM

 

اس ام اس

 

داشتم اس ام اس‌هام رو پاک می‌کردم این چند تا رو که به نظرم جالب بود ، گفتم این‌جا بذارم. خوش‌بختانه با گرون شدن نرخ اس ام اس, کم‌تر اس ام اس های بی‌خود و تکراری می‌گیرم!

آموختم که گاهی مهربانی بسیار مهم‌تر از درست بودن است. آموختم که مهم بودن خوب است است ولی خوب بودن مهم‌تر است. آموختم که این دوستی است که زخم‌ها رو شفا می‌دهد نه زمان.

کاش دوستی آدم‌ها مثل رفاقت چشم و دست بود وقتی دست زخم می‌شه، چشم گریه می‌کنه؛ وقتی چشم گریه می‌کنه, دست اشک‌هاش رو پاک می‌کنه ...!

شیشه‌ها شکستنی است. زندگی گذشتنی است . این فقط محبت است که ماندنی است.

پ.ن: دوستی درمورد این جمله‌ها می‌گفت: کدخدای ده ما هربار سیر می‌شد چند تا از این گل‌واژه‌ها می‌گفت. آخه اینا چی دارن که خوشت میاد؟!
(نمی‌دونم والا چرا از اینا خوشم میاد شاید فرق من و تو در همین‌هاست! :)


آقای اهری خواستن در مورد قطع برق در شهرمون بنویسیم.
درسمنان هرروز در اوج گرما یعنی ظهرها یا بعدازظهرها که درجه حرارت به بالای 40 درجه می‌رسه روزی دو ساعت قطع برق داریم. امروز هنوز قطع نشده که بنویسم . بعدن ساعت دقیقش رو می‌نویسم.

پ.ن: خوشبختانه امروز قطع برق نداشتیم. انگار از بازی برقی آقای اهری ترسیدن!


July 17, 2008 01:12 AM

 

هدیه روز مرد

 

دی‌شب تو یه فروشگاه بودم، خانم‌ها برای همسرانشون کادو می‌خریدن، بیشترشون هم لباس زیر!
یه خانم درحالی‌که از فروشنده می‌خواست لباس زیرها رو کادو کنه با قیافه گرفته گفت: آخه نمی‌دونستم چی بخرم ؟ خندیدم و گفتم مردها معمولن چیزی لازم ندارن همین‌ها بیشتر براشون کاربرد داره. زن با خوشحالی گفت اره واقعن!
یه خانم دیگه در حالی که چند تا لباس برای خودش خریده بود گفت: من هیچی واسه شوهرم نخریدم چون اون به جای کادو به من پول داد. به شوهرم گفتم تو که پول لازم نداری پس هیچی برات نمی‌گیرم. اومدم برای خودم بخرم!
خیلی مسخره است که این‌قدر برای ما مهم باشه روز زن کادو بگیریم اونم چه کادوهایی از ظرف برای خونه گرفته تا لباس و کیف و کفش .اگه خیلی هم سنگ تموم بذارن طلا!
خودمون باعث می‌شیم که این چیزهای کوچیک برامون اصل بشه! برای مردها نه این روز مهمه نه هدیه‌ ای که می‌گیرن!


July 15, 2008 12:03 AM

 

مامان یعنی ...

 

وقتی بهداد هی مامان مامان کرد و خرده فرمایشاتش رو گفت یه لحظه نگاش کردم و گفتم:

مامان یعنی: چی بخورم؟ گشنمه.
مامان یعنی: تی‌شرت‌هام کثیف شدن.
مامان یعنی: لباس‌هام اتو نداره.
مامان یعنی: به بابا گفتی برای شهریه کلاس‌هام؟
مامان یعنی: حوصله‌ام سر رفته چکار کنم؟
مامان یعنی ...

بهداد خندید!

پ.ن: این غرزدن‌هام فکر کنم تاثیر خوندن ِکتابِ " دفترچه ممنوع" باشه!


July 13, 2008 12:52 AM

 

تولد دختر خوانده‌ام

 

امروز تولد یک‌سالگی فاطمه(دخترخوانده‌ام) بود.

جشن کوچکی براش گرفتیم .




امیدرضا برادر فاطمه





بچه ها رو بردیم پارک امیدرضا مثل گربه وحشی فرز و نترس از در و دیوار بالا می‌رفت .برای رسیدن به محوطه بازی از یک مسیر مستقیم دوید و به قول بهداد مثل دو با مانع هر مانعی که سر راهش بود از روش می‌رفت حتا از یک دیوار کوتاه هم بالا رفت و از روش پرید! بهداد حسابی نفسش گرفت چون مواظب اون بود :)



July 11, 2008 11:07 AM

 

نوشتن واقعن شجاعت می‌خواد!

 

همیشه نوشتن رو دوست داشتم و نوشتن رو با انشا نویسی تمرین می‌کردم. از نوشتن انشا برای *دختر همسایه گرفته تا خواهر و برادرم و حتا بهبود و بهداد. باوجودی که نوشتن و کتاب خوندن رو دوست داشتم ولی از دستور زبان فارسی فراری بودم و ترجیح می‌دادم به جای دستور زبان تمرین‌های جبر و ریاضی رو حل کنم. نمره جبرم همیشه بالاترین و دینی و دستور زبانم کم‌ترین بود! هنوز هم دستورزبانم ضعیفه (خواننده‌های دائمی شیندخت این رو از نوشته‌هام خوب فهمیدن:)
یکی از آرزوی‌های کودکی و نوجوانیم ,نویسنده شدن بود! و یک دلیل وبلاگ نویسی من همین علاقه به نوشتن بود و این صفحه روزانه‌نویسی رو برای دل‌مشغولی‌های خودم باز کردم و البته به مرور معذوریت‌هایی برام پیش اومد و خودسانسوری‌ها باعث شد نتونم اون‌جور که دوست دارم این‌جا بنویسم ولی گاهی واقعن دلم می‌خواد در این صفحه خودم رو رها کنم، رها از همه این قید و بندهایی که در زندگی واقعی‌مون وجود داره و دست و پای مارو می‌بنده و کودک درونم رو این‌جا آزاد بذارم تا هرجور دلش می‌خواد باشه. ولی متاسفانه برداشت‌ها و شک و شبهه‌ها و چراها باعث می‌شه ترمز کنم و سکوت!

چرا باید ما همیشه پاسخ‌گوی کارهایمان باشیم؟ چرا باید در این دنیای مجازی هم اگه دل‌نوشته‌هایی داریم ، نگران سوال‌ها و چراها باشیم؟
من هر چی که به ذهنم می‌رسه، می‌نویسم، شاید تمرینی باشه برای نوشتن . باید برای نوشته‌هام جواب پس بدم؟!

ویرجینیا وولف در کتاب "اتاقی از آن خود" در مورد "جین آستن" نویسنده "غرور و تعصب" نوشته:

برادرزاده‌اش در کتاب خاطرات خود می‌نویسد: شگفت آور است که چگونه می‌توانست همه این کارها را انجام دهد زیرا اتاق کار جداگانه‌ای نداشت که به آن پناه ببرد و بیشتر کارش می‌بایست در اتاق نشینمن عمومی با انواع و اقسام مزاحمت‌های غیرمنتظره, انجام می‌شد. مراقب بود که خدمتکاران یا مهمانان یا هیچ شخص دیگری جز اعضای خانواده خودش بو نبرند که مشغول نوشتن است. جین آستن خوشحال بود که لولای در جیرجیر می‌کرد و او می‌توانست قبل از آنکه کسی وارد شود دست‌نویس خود را پنهان کند به نظر جین آستن, نوشتن غرور و تعصب کار شرم‌آوری بود.

(جین آستن در چنین فضایی همچین شاهکاری خلق کرده؟!)

جالب این‌جاست جین آستن در قرن هجدهم چنین دیدی نسبت به نوشتن داشت و نگران برداشت‌های دیگران بود و ما دراین عصر با این‌همه ادعای روشن‌فکری هنوز هم نگرانیم و می‌ترسیم از نوشتن!


* یه بار برای دختر همسایه انشا نوشتم و بیست گرفت بعد از اون هفته‌ای یک‌بار مادرش دفتر به‌دست دم در خونه ما می‌اومد و با لهجه شیرین ترکی قفقازی ازم خواهش می‌کرد برای عادله, دخترش انشا بنویسم. اون موقع من کلاس سوم راهنمایی بودم:)



July 9, 2008 02:04 PM

 

زلف بر باد مده

 


نامجو فریاد می‌ز‌د:

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
می مخور با همه کس تا مخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

و من خیالم راحت بود که زلف بر باد نمی‌دهم ولی غافل بودم از این که حجاب بر باد می‌دم!
باد تندی وزید و من که دستام پر بود نتونستم مواظب باشم و شالم رو باد از سرم برداشت و حجابم بر باد شد! خوشبختانه وسط ظهر بود و خیابون خلوت و از گشت ارشاد هم خبری نبود که "شهره شهر" بشم فقط این حجاب برباد دادنم خنده دوتا دختر نوجوون رو همراه داشت!

پ.ن: آهنگ ترنج نامجو رو از این‌جا می‌تونید دانلود کنید.


July 6, 2008 12:50 AM

 

*کفش‌هایم کو؟

 

مدتیه دویدنم منحصر به تردمیل شده . روی صفحه لاستیکی تردمیل می‌دوم و چشمم به مانیتور آن, از سرعت به کالری و از کالری به زمان!
از درجا دویدن روی تردمیل خسته شدم . دلم برای دویدن در فضای آزاد تنگ شده. می‌خوام بدون اینکه به سرعت و یا کالری سوزانده شده توجه کنم، فقط بدوم با هر سرعتی که دلم می‌خواد.




بند کفش‌هایم رو محکم می‌کنم و از تردمیل زندگی هم پایین میام و در فضای آزاد ِ زندگی می‌دوم حتا اگه سربالایی‌ها خسته‌ام کنه و سنگریزه‌هایی توی پام فرو بره!

* عنوان را از اینجا برداشتم



July 3, 2008 05:13 PM

 

دن آرام- میخائیل شولوخوف (ترجمه احمد شاملو)

 


* تو دنیا هیچی مضحک‌تر از این نیست که وقت‌ات را بُکُشی بعد بدوی که جبران‌اش کنی!

* تو چاه تف نکن شاید خودت تشنه‌ات شد.


July 2, 2008 12:10 AM

 

پاره تن

 

بهداد امتحاناتش ظهر تموم شد و عصر از طرف دانشگاه برای بازدید علمی به زنجان رفت. خونه ساکت شده!
وقتی من ازدواج کردم و اومدم سمنان,هربار مامان زنگ می‌زد گریه می‌کرد و من ناراحت می‌شدم که چرا نمی‌خواد قبول کنه و خودش رو وابسته کرده!
بهبود که از پیش ما رفت بدجوری احساس تنهایی می‌کردم چون اون شخصیتش خیلی شبیه منه و هم صحبت خوبی برام بود ولی سعی کردم قبول کنم و تنها شدنم رو کمتر نشون بدم.
بهداد تو خونه پر سرو صدا و شلوغ کنه و همش دورو برم می‌پلکه و از درس و دانشگاه و ... حرف می‌زنه . عصر وقتی اون رفت واقعن احساس تنهایی کردم. آسمون هم با من هم‌دردی کرد و حسابی بارید و من زیر رگبار تند بارون وایسادم و اشک‌هام رو رها کردم خوبی بارون اینه که کسی اشک‌ها رو نمی‌بینه!
با خودم فکر می‌کردم: بچه‌ها پاره تن پدرو مادرها هستن و دل کندن ازشون سخته, پدرومادرها که پاره تن بچه‌هاشون نیستن!


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

اتاقی از آن خود/ ویرجینیا وولف / ترجمه صفورا نوربخش
اس ام اس
هدیه روز مرد
مامان یعنی ...
تولد دختر خوانده‌ام
نوشتن واقعن شجاعت می‌خواد!
زلف بر باد مده
*کفش‌هایم کو؟
دن آرام- میخائیل شولوخوف (ترجمه احمد شاملو)
پاره تن

Archives

February 2016
December 2015
November 2015
October 2015
August 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
February 2015
January 2015
November 2014
October 2014
September 2014
August 2014
July 2014
June 2014
May 2014
April 2014
March 2014
February 2014
January 2014
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []