بهداد امتحاناتش ظهر تموم شد و عصر از طرف دانشگاه برای بازدید علمی به زنجان رفت. خونه ساکت شده!
وقتی من ازدواج کردم و اومدم سمنان,هربار مامان زنگ میزد گریه میکرد و من ناراحت میشدم که چرا نمیخواد قبول کنه و خودش رو وابسته کرده!
بهبود که از پیش ما رفت بدجوری احساس تنهایی میکردم چون اون شخصیتش خیلی شبیه منه و هم صحبت خوبی برام بود ولی سعی کردم قبول کنم و تنها شدنم رو کمتر نشون بدم.
بهداد تو خونه پر سرو صدا و شلوغ کنه و همش دورو برم میپلکه و از درس و دانشگاه و ... حرف میزنه . عصر وقتی اون رفت واقعن احساس تنهایی کردم. آسمون هم با من همدردی کرد و حسابی بارید و من زیر رگبار تند بارون وایسادم و اشکهام رو رها کردم خوبی بارون اینه که کسی اشکها رو نمیبینه!
با خودم فکر میکردم: بچهها پاره تن پدرو مادرها هستن و دل کندن ازشون سخته, پدرومادرها که پاره تن بچههاشون نیستن!