يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

جمعه، ۲۱ تیرماه ۱۳۸۷

 

نوشتن واقعن شجاعت می‌خواد!

 

همیشه نوشتن رو دوست داشتم و نوشتن رو با انشا نویسی تمرین می‌کردم. از نوشتن انشا برای *دختر همسایه گرفته تا خواهر و برادرم و حتا بهبود و بهداد. باوجودی که نوشتن و کتاب خوندن رو دوست داشتم ولی از دستور زبان فارسی فراری بودم و ترجیح می‌دادم به جای دستور زبان تمرین‌های جبر و ریاضی رو حل کنم. نمره جبرم همیشه بالاترین و دینی و دستور زبانم کم‌ترین بود! هنوز هم دستورزبانم ضعیفه (خواننده‌های دائمی شیندخت این رو از نوشته‌هام خوب فهمیدن:)
یکی از آرزوی‌های کودکی و نوجوانیم ,نویسنده شدن بود! و یک دلیل وبلاگ نویسی من همین علاقه به نوشتن بود و این صفحه روزانه‌نویسی رو برای دل‌مشغولی‌های خودم باز کردم و البته به مرور معذوریت‌هایی برام پیش اومد و خودسانسوری‌ها باعث شد نتونم اون‌جور که دوست دارم این‌جا بنویسم ولی گاهی واقعن دلم می‌خواد در این صفحه خودم رو رها کنم، رها از همه این قید و بندهایی که در زندگی واقعی‌مون وجود داره و دست و پای مارو می‌بنده و کودک درونم رو این‌جا آزاد بذارم تا هرجور دلش می‌خواد باشه. ولی متاسفانه برداشت‌ها و شک و شبهه‌ها و چراها باعث می‌شه ترمز کنم و سکوت!

چرا باید ما همیشه پاسخ‌گوی کارهایمان باشیم؟ چرا باید در این دنیای مجازی هم اگه دل‌نوشته‌هایی داریم ، نگران سوال‌ها و چراها باشیم؟
من هر چی که به ذهنم می‌رسه، می‌نویسم، شاید تمرینی باشه برای نوشتن . باید برای نوشته‌هام جواب پس بدم؟!

ویرجینیا وولف در کتاب "اتاقی از آن خود" در مورد "جین آستن" نویسنده "غرور و تعصب" نوشته:

برادرزاده‌اش در کتاب خاطرات خود می‌نویسد: شگفت آور است که چگونه می‌توانست همه این کارها را انجام دهد زیرا اتاق کار جداگانه‌ای نداشت که به آن پناه ببرد و بیشتر کارش می‌بایست در اتاق نشینمن عمومی با انواع و اقسام مزاحمت‌های غیرمنتظره, انجام می‌شد. مراقب بود که خدمتکاران یا مهمانان یا هیچ شخص دیگری جز اعضای خانواده خودش بو نبرند که مشغول نوشتن است. جین آستن خوشحال بود که لولای در جیرجیر می‌کرد و او می‌توانست قبل از آنکه کسی وارد شود دست‌نویس خود را پنهان کند به نظر جین آستن, نوشتن غرور و تعصب کار شرم‌آوری بود.

(جین آستن در چنین فضایی همچین شاهکاری خلق کرده؟!)

جالب این‌جاست جین آستن در قرن هجدهم چنین دیدی نسبت به نوشتن داشت و نگران برداشت‌های دیگران بود و ما دراین عصر با این‌همه ادعای روشن‌فکری هنوز هم نگرانیم و می‌ترسیم از نوشتن!


* یه بار برای دختر همسایه انشا نوشتم و بیست گرفت بعد از اون هفته‌ای یک‌بار مادرش دفتر به‌دست دم در خونه ما می‌اومد و با لهجه شیرین ترکی قفقازی ازم خواهش می‌کرد برای عادله, دخترش انشا بنویسم. اون موقع من کلاس سوم راهنمایی بودم:)



 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

تولد دختر خوانده‌ام
نوشتن واقعن شجاعت می‌خواد!
زلف بر باد مده
*کفش‌هایم کو؟
دن آرام- میخائیل شولوخوف (ترجمه احمد شاملو)
پاره تن
این قافله عمر عجب می‌گذرد.
اس ام اس روز زن
برای طوبی عزیز
جاودانگی

Archives

July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []