*لیا موهای روناک رو جمع کرد. روناک اومد کنارم و گفت: خاله جون خوشگل شدم موهام رو شیمیون (شینیون) کردم.
گفتم: خیلی خوشگل شدی کی موهات رو شیمیون کرده؟!
گفت: نوشین جون! (آرایشگر مامانش)
*روناک گفت من بلد بشمارم ببین: بعد شروع به شمردن کرد و همزمان انگشتهای دستش رو هم باز میکرد به هفت که رسید انگشت شست دست راست همراه با انگشت میانی دست چپ رو باز کرد و گفت هفت!
*روناک حرف " ر" رو " ل" تلفظ میکنه همین باعث شده بعضی کلمات رو بامزه میگه و همه سربسرش میذارن. یه روز عصبانی و اخم کرده بود برادرزادهام با تعجب به اون نگاه میکرد. روناک هم با عصبانیت گفت: چیه؟ مگه تو عُملت ( عُمرت ) آدم ندیدی؟!
بهداد هم از فرصت استفاده کرد و به روناک گفت: مگه تو اُملت آدم هست؟!
روناک گفت: من نگفتم اُملت , گفتم عُملت. عُمل عُمل!
* ما مردان, بردههای بدبخت پیشداوریها هستیم در صورتی که وقتی زنی تصمیم میگیرد با مردی همبستر بشود , هیچ دیواری وجود ندارد که او از آن بالا نرود , هیچ برج و بارویی وجود ندارد که او آنرا با خاک یکسان نکند, هیچ جنبههای اخلاقی وجود ندارد که او آنرا از بیخ و بن ندیده بگیرد یعنی حتا خدا را نیز فراموش میکند و از خشم او نمیهراسد.
* این زندگی است که حد و حدودی ندارد, نه مرگ.
* انسانها یکبار, آن هم در روزی که مادرانشان آنها را بهدنیا میآورند,زاده نمیشوند؛ بلکه زندگی مجبورشان میکند تا بارها و بارها خودشان را از نو بزایند.
* سختی زندگی کردن در جامعه , چیره شدن بر دلهرههاست و سختی زندگی زناشویی, پیروز شدن بر یکنواختی و ملال است.
*بهتر است اینرا بدانی که گربهها هیچ کسی را بهیاد نمیسپارند.
*همیشه به یاد داشته باش که مهمترین چیز در زندگی, شاد بودن نیست, بلکه دوام زندگی مشترک است.
اتوبوس آماده حرکت بود که پدر و دختری برای خرید شیرمال ( سوغاتی سمنان) از اتوبوس پیاده شدن. راننده کمی منتظر ماند و بعد چندبار بوق زد ولی آنها همچنان مشغول خرید و چونه زدن بودن. اتوبوس از ترمینال خارج شد و در بلوار منتظر ماند بعد از چند دقیقه آنها سوار شدن . دختر حدود 21-22 سال بود و پدر هم حدود 60 سال. دختر عذرخواهی کرد و نشست ولی پدر با اخم و قیافه حق به جانب سوار شد. راننده گفت: برای خرید چند تا شیرمال همه رو معطل کردید؟! مرد که انگار منتظر بود با تندی و پرخاش گفت حالا مگه چی شده چند لحظه منتظر موندید؟! راننده دوباره چیزی گفت که من متوجه نشدم ولی مرد چنان خیزی برداشت طرف راننده که انگار میخواست کتک بزنه و چند تا بدوبیراه گفت و نشست.
قیافه مرد شبیه تبهکارهای فیلمهای کارتونی بود. قد کوتاه- ابروهای پرپشت سیاه که روی چشمهاش رو گرفته بود با ته ریش که تو کارتونها بصورت سیخ سیخی نشون میدن. یقه پیرهنش باز و شلوار چین چینی پوشیده بود که یک زنجیر به اون وصل بود و سر دیگه زنجیر توی جیبش (احتمالن چاقو به سرش وصل بوده!)
مرد از لحظهای که نشست با صدای بلند غر زد و به راننده بد و بیراه گفت . اونقدر غر زد که دختر جوونش طاقتش تموم شد و گفت خب ناراحتی پیاده شو. مرد که منتظر بهونه بود دقدلیش رو سر کسی خالی کنه با این حرف پرید به دخترش و گفت تو خفه شو و به صورتش سیلی زد . دختر جیغ کشید . مسافرها اعتراض کردن و چند نفر جلوی اون مرد رو گرفتن. دختر جوون تو اتوبوسی که پر از دانشجوی پسر بود اینطور تحقیر شد اونم از طرف کسی که عنوان پدری رو یدک میکشه ,مردی که باید حامی و تکیهگاه این دختر باشه!
مرد با اخم به همه مسافرها نگاه میکرد انگار برای دعوا حریف میطلبید. هیچکس جرات اعتراض نداشت.
این مرد به چه حقی و با چه قانونی به خودش اجازه داد به دخترش توهین کنه؟ کدام قانون جلوی این مرد رو میگیره و از این دختر حمایت میکنه؟
هنوز وقتی اون صحنه یادم میاد از دست خودم عصبانی هستم که اینقدر قدرت نداشتم که یک سیلی به صورت اون مرد بزنم به تلافی کتکی که به دخترش زد!
پ.ن: نظر زیر در مورد مطلب بالا رو یک دوست با ایمیل برام فرستادن. جالب اینجاست که این نظر یک آقاست!
khob, khanum-e ansari,,,mikhaham beguyam keh agar bavar konid ya nakonid mardan miravand zan begirand , ya saheb-e farzand beshavand , ta kasi ra dashteh bashand ta beh vey dastur bedahand . hamin-o-bas. mardani keh dar zendehgi yeshan kasi ruy-e anha hesab nakardeh ast, ya inkeh hichvaght kasi ruy-e meyarhayeshan hesab nakardeh ast va tareh ham beh risheshan khord nakardeh ast . !!!!!!!!!
***
مهرشید جان, مرسی بابت اون روز خوب و پر خاطره. مخصوصن بعد از ناهار ... پیرزن و نخ نارنجی و خندههامون ... هیچوقت فراموش نمیکنم. خاطره خیلی جالبی بود!
دیروز در حین درست کردن شیرینی از پنجره آشپزخونه بیرون رو نگاه میکردم. در ظل گرما،سه پسر 14-15 ساله مشغول درست کردن ریسه برای چراغانی محوطه بازی محله بودن. در حین کار یهو به تیپ هم زدن و دعواشون شد. صداشون رو نمیشنیدم دست به یقه شده بودن و احتمالن از فحشهای رایج بین پسرها به هم میگفتن! دنبال هم کردن کمی هم کتککاری ,ولی دوباره نشستن و به کارشون ادامه دادن. بعد از تموم شدن کارشون یکی از پسرها رفت نوشابه آورد هرسه نوشابه رو خوردن و رفتن.
همیشه برام دنیای پسرها, رفاقتهاشون, دعواها و... جالب بوده. پسرها با هم رفیق میشن دعواشون میشه, همدیگه رو کتک میزنن و فحش هم ردوبدل میشه ولی باز با هم دوست میمونن و رفاقتهای اونا طولانی و دائمیه. ولی دخترها نه کتک میزنن و نه فحش , اگر دلخور بشن قهر میکنن و این قهر گاهی طولانی و باعث بهم خوردن رفاقتهاشون میشه. شاید اگه دخترها هم فحش میدادن و کتک میزدن تمام ناراحتیها شون رو بیرون میریختن و دیگه جایی برای قهر کردن نمیموند!
***
این شیرینیها خیلی خوشمزه هستند. طرز تهیه آنها رو در اینجا بخونید.
اینهم یک جعبه حلوای نذری من برای جشن میلاد محلهمون.
اگر پای درد دل زنانی بنشینیم که بخاطر فرار از دست مردان زورگو مجبور به ترک وطن و خانواده شدن میفهمیمم تصویب این قوانین به نفع چه کسانیست!
زنی را می شناسم که برای نجات جان خود و فرزندانش مجبور به فرار و زندگی در غربت شده و الان تنها آرزویش طلاق رسمی از همسر و ازادانه برگشتن به وطن تا در کنار پدر و مادر پیرش زندگی کند. آیا این توقع زیادی است؟ این زن طبق کدام قانون حمایت میشود و این لایحه برای حمایت از کیست؟ این زن زجر کشیده یا شوهر ستمگرش؟!
با این لایحه و قانونهایی که به مردان ظالم مانند همسر این زن قدرت بیشتری برای ظلم کردن میدهد مخالفت کنیم.
*** شهربانو جان ممنونم از کتاب باارزشت که برام فرستادی. باارزشترین هدیهای بود که از یک دوست گرفتم. ممنونم دوست نادیدهام. امیدوارم هرچه زودتر مشکلت حل شود و به وطن برگردی و کتابهای بعدیات را در اینجا منتشر کنی.
وین دایر در کتاب" سررشته زندگی را بدست گیرید" گفته: طوری زندگی کنید که انگار فقط شش ماه از عمرتان باقی مانده!
به این جمله فکر می کردم , با خودم گفتم اگه بدونیم شش ماه از عمرمون باقی مونده چکار میکنیم؟
این سوال رو از چند تا از اطرافیانم پرسیدم جوابهای آنها رو بخونید:
زن- 27 ساله: نمیدونم. هیچوقت به این موضوع فکر نکردم.
زن- 30 ساله: سعی میکنم این شش ماه حسابی خوش بگذرونم و لذت ببرم هرکاری که دوست دارم و من رو راضی میکنه انجام میدم ,حتا خلاف!
مرد 40 ساله: هرچقدر که پول دارم خرج میکنم و خوش میگذرونم.
زن – 50 ساله: این شش ماه دعا میکنم خدا گناهانم رو ببخشه!
زن- 53 ساله. من هرروز که از خواب بیدار میشم طوری زندگی میکنم که انگار آخرین روز عمرمه؛ از کنار عزیزانم بودن لذت میبرم و بیشترین استفاده رو میکنم. ( این خانم مثبتترین کسیه که میشناسم و به او اعتقاد دارم:)
مرد- 70 ساله: قبری برای خود میخرم و سنگ قبرم رو هم آماده میکنم و هرروز میرم سر قبرم فاتحه میخونم!!
این جوابها کنجکاوم کرد از عده بیشتری بپرسم اگه پرسیدم حتمن اینجا مینویسم. شما هیچوقت به این فکر کردید که اگر شش ماه از عمرتان باقی مانده باشه چکار میکنید؟!
جواب خودم این بود: میرم سفر هرجایی که تا به حال نتونستم برم .جالبه وقتی از بهدادم هم پرسیدم اونم گفت میرم سفر! (میبینید روحیه پسرم هم مثل خودمه مطمئنم اگه از بهبود هم بپرسم همین رو میگه:)
*درخت سرو نشان دهندهی ابدیت است و درخت میوه به معنای زندهگی است.
جویهایی که یکدیگر را قطع میکنند به معنای چهاررودخانه بهشتند. بهشتی که در تمام طول زندگی خود رویای آنرا داریم در کجا قرار دارد؟
مزهی زندهگی, لیموی ترش یا انجیر شیرین را به شاخههای معطر سرو ابدی ترجیح میدهم.
*باران هند به من آموخت که حتا خورشید مجبور است خود را در مقابل یک قدرت دیگر کنار بکشد. در کنار مصیبت و بلا قدرتهای دیگری نیز وجود دارند.
همیشه وقتی کنار کسانی مینشستم که حرفهای تکراری میزدن و برای برانگیختن حس ترحم دیگران مشکلاتشون رو بزرگتر نشون میدادن، منهم با اونا همدردی میکردم و با وجودی که گاهی حرفهای اونا رو قبول نداشتم و میدونستم مشکلاتشون هم به علت ناآگاهی و بیفکریهای خودشونه ولی دلش رو نداشتم اینو به اونا بگم و ناخواسته اونا رو تایید میکردم ولی دارم تمرین میکنم در برابر این نالههای زیادی عکسالعمل نشون بدم و تایید الکی نکنم!
اولین تمرینم رو در کنار کسی که همیشه با حرفهاش از دیگرون تاییدیه "زن فداکار" بودن گرفته، رو انجام دادم هرچند باعث ناراحت شدن اون خانم و بقیه کسانی که اونو تایید میکردن شدم ولی خودم راضی بودم که الکی بازیچه حس ترحم و نالههای اون خانم نشدم!
شاید این هم یکی از نشانههای رشد روحیم باشه!
کم کم باید تمرین" نه" گفتن بکنم کاری که واقعن برام سخته ولی امیدوارم بتونم!