يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

شنبه، ۲ شهریورماه ۱۳۸۷

 

مردی به اسم پدر!

 

اتوبوس آماده حرکت بود که پدر و دختری برای خرید شیرمال ( سوغاتی سمنان) از اتوبوس پیاده شدن. راننده کمی منتظر ماند و بعد چندبار بوق زد ولی آن‌ها هم‌چنان مشغول خرید و چونه زدن بودن. اتوبوس از ترمینال خارج شد و در بلوار منتظر ماند بعد از چند دقیقه آن‌ها سوار شدن . دختر حدود 21-22 سال بود و پدر هم حدود 60 سال. دختر عذرخواهی کرد و نشست ولی پدر با اخم و قیافه حق به جانب سوار شد. راننده گفت: برای خرید چند تا شیرمال همه رو معطل کردید؟! مرد که انگار منتظر بود با تندی و پرخاش گفت حالا مگه چی شده چند لحظه منتظر موندید؟! راننده دوباره چیزی گفت که من متوجه نشدم ولی مرد چنان خیزی برداشت طرف راننده که انگار می‌خواست کتک بزنه و چند تا بدوبیراه گفت و نشست.
قیافه مرد شبیه تبهکارهای فیلم‌های کارتونی بود. قد کوتاه- ابروهای پرپشت سیاه که روی چشم‌هاش رو گرفته بود با ته ریش که تو کارتون‌ها بصورت سیخ سیخی نشون می‌دن. یقه پیرهنش باز و شلوار چین چینی پوشیده بود که یک زنجیر به اون وصل بود و سر دیگه زنجیر توی جیبش (احتمالن چاقو به سرش وصل بوده!)
مرد از لحظه‌ای که نشست با صدای بلند غر زد و به راننده بد و بیراه گفت . اون‌قدر غر زد که دختر جوونش طاقتش تموم شد و گفت خب ناراحتی پیاده شو. مرد که منتظر بهونه بود دق‌دلیش رو سر کسی خالی کنه با این حرف پرید به دخترش و گفت تو خفه شو و به صورتش سیلی زد . دختر جیغ کشید . مسافرها اعتراض کردن و چند نفر جلوی اون مرد رو گرفتن. دختر جوون تو اتوبوسی که پر از دانشجوی پسر بود این‌طور تحقیر شد اونم از طرف کسی که عنوان پدری رو یدک می‌کشه ,مردی که باید حامی و تکیه‌گاه این دختر باشه!
مرد با اخم به همه مسافرها نگاه می‌کرد انگار برای دعوا حریف می‌طلبید. هیچ‌کس جرات اعتراض نداشت.
این مرد به چه حقی و با چه قانونی به خودش اجازه داد به دخترش توهین کنه؟ کدام قانون جلوی این مرد رو می‌گیره و از این دختر حمایت می‌کنه؟
هنوز وقتی اون صحنه یادم میاد از دست خودم عصبانی هستم که این‌قدر قدرت نداشتم که یک سیلی به صورت اون مرد بزنم به تلافی کتکی که به دخترش زد!

پ.ن: نظر زیر در مورد مطلب بالا رو یک دوست با ایمیل برام فرستادن. جالب اینجاست که این نظر یک آقاست!

khob, khanum-e ansari,,,mikhaham beguyam keh agar bavar konid ya nakonid mardan miravand zan begirand , ya saheb-e farzand beshavand , ta kasi ra dashteh bashand ta beh vey dastur bedahand . hamin-o-bas. mardani keh dar zendehgi yeshan kasi ruy-e anha hesab nakardeh ast, ya inkeh hichvaght kasi ruy-e meyarhayeshan hesab nakardeh ast va tareh ham beh risheshan khord nakardeh ast . !!!!!!!!!


***
مهرشید جان, مرسی بابت اون روز خوب و پر خاطره. مخصوصن بعد از ناهار ... پیرزن و نخ نارنجی و خنده‌هامون ... هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. خاطره خیلی جالبی بود!


 
 

 

 

Links

یک کلیک برای همیشه
بجنوردان
طنز بجنورد
زن متولد ماکو
نیاک - یادداشتهای احمدسیف
کاریکلماتور
کاریکلماتور و مهدی فرج الهی
کاریکلماتورهای من
گنجینه اسرار
آموزش زبان انگلیسی
کلاسیک‌های وبلاگستان

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

ماجراهای من و پسرم
ماجراهای من و بهداد:)
قدر سلامتی رو بدونیم
رقص بجنوردی
دوباره عمه شدم
مومنی‌ات هم کشک بود
گروه ترکی بجنوردی در فیس
تهدید بهداد
حفظ رابطه
اجداد پدری من

Archives

September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []