محبت صادقانه رو کودک چهارساله افغانی نشونم داد وقتی به طرفم دوید و گردنم رو محکم بغل کرد و صورتش رو به صورتم چسبوند . میبوسیدمش و اون محکمتر صورتش رو به صورت من میچسبوند . بغلش کردم و گفتم: سنگین هستی امیدرضا, زورم نمیرسه .
امیدرضا به من فهموند محبت رو یک قلب پاک کودکانه میفهمه وجواب محبت رو با محبت میده.
این روزها بیشترین سرچ از سایت، طرز تهیه حلوا بود. برای همین درست کردن حلوای باقلوا رو اینجا میذارم برای کسانی که از سرچ حلوا گذرشون به اینجا میرسه.
حلوا رو به روشی که در اینجا گفتم آماده کنید و در سینی بکشید و بگذارید سرد بشه. بعد به صورت لوزی برش بزنید. یکی از لوزها رو بردارید و روی آن پودر پسته بریزید و لوز بعدی را روی آن بگذارید و کمی فشار دهید که دوتا لوز بههم بچسبه. میتونید لوزها را رو از وسط نصف کنید و با خلال بادام روی آن تزئین کنید. این حلوا هم خیلی خوشمزه است.
درعکس بالا ظرف کوچک حلوای باقلواست و ظرف بزرگ حلوای ساده با تزئین حلوای موز.
کتاب "خانواده تیبو" رو خوندم. بعد از " دن آرام" که عید تموم کردم، رمان طولانی نخونده بودم .این کتاب عالی بود.
اگه این کتاب رو هنوز نخوندید حتمن بخونید.
مردم همه آرزوی صلح دارند. آیا راست است؟... همینکه صلح بهخطر میافتد آنرا آرزو میکنند ولی وقتی که صلح را بهدست میآورند بیانصافی متقابل و ستیزهخویی انسانها بنیاد آنرا سست میکند... البته مسئولیت جنگها بهگردن دولتها و سیاست است! ولی در این مسئولیت نباید سهم طبیعت بشری را فراموش کنیم. هرنوع هواخواهی از صلح مبتنی بر این اصل است: اعتقاد به پیشرفت اخلاقی انسان.
منهم همین اعتقاد را دارم. احساسات من به این اعتقاد نیاز دارد. نمیتوانم فکر کنم که وجدان بشر تا بینهایت قابل تکامل نباشد! به این اعتقاد نیاز دارم که روزی انسانها خواهند توانست نظم و برادری را روی زمین برقرار کنند... ولی برای تحقق این انقلاب اراده یا شهادت چند نفر فرزانه کافی نیست, بلکه مستلزم صدها و شاید هزارها سال تکامل است... ( از بشر قرن بیستم چه کار واقعاً بزرگی میتوان توقع داشت؟...)
بنابراین با چنین آینده دوری, هرچه کوشش کنم باز هم نخواهم توانست به زندگی کردن در میان حیوانات درندهی دنیای فعلی دلخوش کنم...
*توی مطب دکتر, منشی پرسید چند سالته؟ قبل از اینکه من جواب بدم بهروز گفت: 41 سال
با تعجب به بهروز نگاه کردم و فوری گفتم: نه. 47 سال
منشی که خانم جوونی بود خندید و گفت: خوش به حالتون که از نظر شوهرتون جوونتر هستید!
*من و بهروز تابستونها سر روشن کردن کولر با هم مشکل داریم بعد از این همه سال هنوز نتونستیم سر این مسئله به توافق برسیم! من گرمایی و کولر روشن میکنم و بهروز سرمایی و خاموش میکنه.
برای هدیه تولد بهروز مثل همیشه ازم پرسید چی لازم داری برات بخرم؟ گفتم: هیچی. وقتی بهروز اصرار کرد گفتم: من چیزی لازم ندارم بخری ولی ازت میخوام بنویسی که دیگه هیچوقت کولر رو خاموش نمیکنی این برام بهترین هدیه تولده .
بهروزترجیح داد از جیبش مایه بذاره ولی زیر بار تعهد اینچنینی نره!
*دوستی در ایمیل ازم پرسیده بود شما با همسرتون زندگی نمیکنید چون هیچوقت از او نمینویسید؟! این پست برای رفع شبهه این دوست و دیگرانی که مثل ایشان فکر میکنن!
اگر شش ماه از عمرتان باقیمانده باشد چه میکنید؟!(2)
زن- 62 ساله: میرم به دیدن دوستان و آشناهایی که خیلی وقته به آنها سر نزدم به خصوص اقوامی که در شهرهای دیگه هستن.
مرد- 60 ساله: این سوال رو نمیشه راحت جواب داد چون باید در شرایطش قرار گرفت و دید آیا میتوان همچین فرضیاتی رو انجام داد؟ ولی اگر در شرایط فعلی باشم بلافاصله ماشین رو بر میدارم و دست خانمم رو میگیرم و میرم سفر جاهایی که دوست دارم ببینم.
مرد- 42 ساله: این سوال جوابی ندارد تا وقتی در شرایطش قرار نگرفتید نمیتونید جوابی بدهید. با قاطعیت میگم این کسانی که به سوال شما اینطور جواب دادن همه الکیه. چطور ممکنه کسی در شرایطش قرار نگیره و نظر بده میره دنبال تفریح و سرگرمی! سال قبل دستم در حین کار آسیب دید وقتی رفتم دکتر عکس رادیولوژی از دستم گرفتن و یک لکه تیره روی استخون مشاهده شد که احتمال سرطان یا سل استخوان دادن. فکر میکنید من چه حالی شدم؟ برای دو روز بعد نوبت ام آر آی دادن برای تشخیص دقیقتر. فکر میکنید این 48 ساعت به من چه گذشت؟ برای من هیچ چیز و هیچ چیز مهم نبود. نه رفتار دیگران- نه سیاست نه کار نه اوضاع ایران نه پول نه تحصیل نه ظاهرم و ... هیچ چیز. برای اینه که میگم امکان نداره در اون شرایط آدم قرار بگیره و بخواد به دنبال تفریح یا کاری باشه!
زن- 27 ساله: من هرچی که دوست دارم میخورم و اگه امکان مالی داشته باشم میرم سفر.
زن-23 ساله: فکر کنم خیلی روحیهام رو ببازم و اصلن نتونم کاری انجام بدم.
زن – 53 ساله: میخورم و میخوابم و میگردم.
زن 48 ساله: اگه الان چنین وضعی برام پیش بیاد به عزرائیل میگم مدتی دست نگه داره چون مادرم خیلی داغ جوون دیده و دلم نمیخواد داغ من رو هم ببینه میگم صبر کنه بعد از فوت پدر و مادرم ,من بمیرم!
بهبود گفت: نمیدونم خیلی کارهای نیمه تموم دارم و خیلی نگران میشم چون شرایط من الان فرق میکنه!
دوستم قدسی گفت: اگه شش ماه از عمرم مونده باشه چند تا سی دی از آهنگهام رو پر میکنم تا بعد از من یادگاری به جا بمونه چون برام خیلی مهمه.( قدسی اولین سی دی خودش رو پر کرده)
امیدوارم سالهای زیادی زنده باشه ولی برای پر کردن سی دیهاش فکر کنه فقط شش ماه زنده است تا زودتر بقیهاش رو هم پر کنه.
شاید یه قول اون دوست عزیز اگر در چنین شرایطی قرار بگیریم نتونیم هیچ کاری بکنیم ولی همه ما رویاها و آرزوهایی برای آینده داریم ولی به این فکر نمیکنیم ممکنه هیچوقت این فرصت برامون پیش نیاد پس چرا همین لحظه اون رویاها و آرزوهامون رو عملی نکنیم و لذت نبریم؟!
نتیجه گیری اخلاقی در مورد خانمها: انگار بیشتر خانمها درد خوردن دارن و وقتی خیالشون راحت بشه فقط میخورن!
* تو به فکر انسان انقلابی هستی, انسان انقلابی نمونه که میخواهی خودت را مطابق الگوی او بسازی ولی خود انسان را, انسان کلی را فراموش میکنی, یعنی انسانی را که در طبیعت, واقعیت در زندگی هست ... وانگهی آن احساسات وطنخواهی را حقیقتاً میشود از میان برداشت؟
من مطمئن نیستم. انسان هر کاری بکند به هر حال وابسته به اقلیم معینی است, ویژگی منشا مولدش را , خلقوخوی قومیش را نمیتواند کنار بگذارد. انسان وابستهی آداب و رسوم و شکلهای خاص فرهنگ و تمدنی است که او را ساخته است. هر جا برود زبان مادریش را همراه میبرد. بخصوص این نکته خیلی مهم است! مسئله وطن شاید باطناً همان مسئله زبان باشد! انسان هرجا باشد, هرجا برود با همان کلمات و همان ترکیببندی زبان کشور خودش میاندیشد...
* چقدر بزرگ , چقدر زیباست ملتی با مردان پشت منحنی که کمرشان را راست میکنند!
* آدمهای همسن و سال با زندگی یکسان و عقاید مشترک میتوانند یکروز از صبح تا شب ادای حرف زدن را در بیاورند و خیلی هم آزادانه و صمیمانه با هم حرف بزنند ولی یک لحظه حرف همدیگر را نفهمند و حتی یک ثانیه به همدلی نرسند ...! ما کنار همدیگر و از همدیگر دوریم ... کنار همدیگر مثل ریگهای ساحل دریاچه ... گاهی با خودم میگویم که کلمات با ایجاد توهم همزبانی نه تنها ما را به هم نزدیک نمیکنند, بلکه چه بسا برعکس بیشتر از هم دور میکنند!
شکلات رو گاز زدم. تلخی مغز بادام داخل شکلات با شیرینی آن مخلوط شد ،طعم دلچسبی داشت.
بعضی از خاطرات ما هم مثل شکلات با مغز بادام تلخ میماند ؛ تلخی دلچسب!
دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما مینشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندشآور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار میکشید و سوم - که از همه تهوعآور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان میگذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار میکشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار میکند که در خودش وجود دارد».
گاهی وقتها در صفهای انتظار بانک- آرایشگاه و ... چیزهای جالبی میشه دید و شنید!
*توی بانک نشسته و منتظر نوبتم بودم . کنار من خانم جوون کمی تا اندکی چاق نشسته بود. این خانم چادری بود و زیر چادر مقنعه و زیر مقنعه هم هدبند زده بود که تار مویی دیده نشه. هدبندش اونقدر محکم بود که فکر کنم عرقش هم از اون جا خارج نمیشد چه برسه به تار مو ( این رو شامه تیز من که به بو حساسه, حس کرد!) با همه اینها خانم سخت نگران موی سرش بود و آیینهای به دست گرفته بود و با دقت اون هدبند سفت رو جلوتر میکشید که مبادا تاری از اون زیر بیرون بیاد ولی در حینی که مشغول این عملیات بود چادر رو رها کرده بود و از زیر چادر اندام برجسته بدنش که در مانتوی چسب درشتترنشان داده میشد , بیرون زده بود و این خانم ولو شده روی مبل همچنان مشغول وررفتن با مقنعه و هدبندش بود!
من که از بیکاری تو نخ این خانم رفته بودم از کار اون خندهام گرفته بود و و بهیاد شعر" چادر" ایرج میرزا افتادم.
*توی آرایشگاه بودم که خانم چادری وارد شد و به طرف آرایشگر رفت. در حین صحبتهاشون توجهم به حرفهای اونا جلب شد.
خانم به آرایشگر میگفت: از حاج آقا ... پرسیدم گفته کلاهگیس چون موی مصنوعیه اشکال نداره دیده بشه برای همین میخوام تو عروسی کلاهگیس بذارم و حجاب نذارم. آرایشگر با تعجب گفت: حاج آقا ... این رو گفته؟!
اون خانم گفت بله و در تایید حرفش گفت: مگه ندیدید تو سریال" یوسف پیامبر" ," کتایون ریاحی" بیحجابه چون موهاش کلاهگیسه و مصنوعیه!
آرایشگر هم خندید و در حالی که به من چشمک میزد گفت: خب اینطوره پس اجازه بدن همه خانمها به جای روسری ,کلاهگیس بذارن و برن خیابون!
من از این توجیه عجیب غریب هاج و واج مونده بودم . شنیده بودم برای قشنگی و مد کلاهگیس بذارن ولی بهجای حجاب...!