گاهی وقتها در صفهای انتظار بانک- آرایشگاه و ... چیزهای جالبی میشه دید و شنید!
*توی بانک نشسته و منتظر نوبتم بودم . کنار من خانم جوون کمی تا اندکی چاق نشسته بود. این خانم چادری بود و زیر چادر مقنعه و زیر مقنعه هم هدبند زده بود که تار مویی دیده نشه. هدبندش اونقدر محکم بود که فکر کنم عرقش هم از اون جا خارج نمیشد چه برسه به تار مو ( این رو شامه تیز من که به بو حساسه, حس کرد!) با همه اینها خانم سخت نگران موی سرش بود و آیینهای به دست گرفته بود و با دقت اون هدبند سفت رو جلوتر میکشید که مبادا تاری از اون زیر بیرون بیاد ولی در حینی که مشغول این عملیات بود چادر رو رها کرده بود و از زیر چادر اندام برجسته بدنش که در مانتوی چسب درشتترنشان داده میشد , بیرون زده بود و این خانم ولو شده روی مبل همچنان مشغول وررفتن با مقنعه و هدبندش بود!
من که از بیکاری تو نخ این خانم رفته بودم از کار اون خندهام گرفته بود و و بهیاد شعر" چادر" ایرج میرزا افتادم.
*توی آرایشگاه بودم که خانم چادری وارد شد و به طرف آرایشگر رفت. در حین صحبتهاشون توجهم به حرفهای اونا جلب شد.
خانم به آرایشگر میگفت: از حاج آقا ... پرسیدم گفته کلاهگیس چون موی مصنوعیه اشکال نداره دیده بشه برای همین میخوام تو عروسی کلاهگیس بذارم و حجاب نذارم. آرایشگر با تعجب گفت: حاج آقا ... این رو گفته؟!
اون خانم گفت بله و در تایید حرفش گفت: مگه ندیدید تو سریال" یوسف پیامبر" ," کتایون ریاحی" بیحجابه چون موهاش کلاهگیسه و مصنوعیه!
آرایشگر هم خندید و در حالی که به من چشمک میزد گفت: خب اینطوره پس اجازه بدن همه خانمها به جای روسری ,کلاهگیس بذارن و برن خیابون!
من از این توجیه عجیب غریب هاج و واج مونده بودم . شنیده بودم برای قشنگی و مد کلاهگیس بذارن ولی بهجای حجاب...!