* تو به فکر انسان انقلابی هستی, انسان انقلابی نمونه که میخواهی خودت را مطابق الگوی او بسازی ولی خود انسان را, انسان کلی را فراموش میکنی, یعنی انسانی را که در طبیعت, واقعیت در زندگی هست ... وانگهی آن احساسات وطنخواهی را حقیقتاً میشود از میان برداشت؟
من مطمئن نیستم. انسان هر کاری بکند به هر حال وابسته به اقلیم معینی است, ویژگی منشا مولدش را , خلقوخوی قومیش را نمیتواند کنار بگذارد. انسان وابستهی آداب و رسوم و شکلهای خاص فرهنگ و تمدنی است که او را ساخته است. هر جا برود زبان مادریش را همراه میبرد. بخصوص این نکته خیلی مهم است! مسئله وطن شاید باطناً همان مسئله زبان باشد! انسان هرجا باشد, هرجا برود با همان کلمات و همان ترکیببندی زبان کشور خودش میاندیشد...
* چقدر بزرگ , چقدر زیباست ملتی با مردان پشت منحنی که کمرشان را راست میکنند!
* آدمهای همسن و سال با زندگی یکسان و عقاید مشترک میتوانند یکروز از صبح تا شب ادای حرف زدن را در بیاورند و خیلی هم آزادانه و صمیمانه با هم حرف بزنند ولی یک لحظه حرف همدیگر را نفهمند و حتی یک ثانیه به همدلی نرسند ...! ما کنار همدیگر و از همدیگر دوریم ... کنار همدیگر مثل ریگهای ساحل دریاچه ... گاهی با خودم میگویم که کلمات با ایجاد توهم همزبانی نه تنها ما را به هم نزدیک نمیکنند, بلکه چه بسا برعکس بیشتر از هم دور میکنند!