يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

October 31, 2008 02:26 PM

 

آش شله‌قلم‌کار

 

من آش شله‌قلم‌کار رو آش سنتی مشهدی‌ها می‌دونستم که در مراسم عزاداری‌ها و نذری‌ها می‌پزند چقدر هم خوش‌مزه ؛ ولی نمی‌دونستم این آش جزو آش‌های سنتی جنوبی‌هاست. دوست عزیز خوزستانی طرز تهیه این آش رو بسیار کامل برام فرستادن که در بخش آشپزی سایت گذاشتم. طرز تهیه این آش رو به همه دوستان بخصوص خوزستانی‌های عزیز تقدیم می‌کنم.
آقا شهرام نوشتن این آش در خرمشهر به" آش ماشالله" هم معروف است چون:

آش شله قلمکار که در خوزستان به آش ماشاالله نیز معروف است زیرا شخصی به‌همین نام که از اهالی شیراز بود در خرمشهر این آش را در دیگ‌هایی به بزرگی یک ماشین می‌پخت. نانواها در خرمشهر پیش از جنگ آش این شخص را در نانوایی‌ها می‌فروختند. پس مردم می‌توانستند آش و نان را از یک مکان بخرند.
آقای ماشاالله آشی پس از بازسازی خرمشهر بساط آشی خود را دوباره برپاکرد و پس از چند سال فوت کرد.
امروز پسران وی مغازه‌ی آشی را سر پا نگه داشته‌اند.


October 28, 2008 12:57 AM

 

آیشین به مدرسه می‌رود

 


-آیشین (برادرزاده‌ام) امسال کلاس اولی شده. انگار همین دیروز بود که برای حرف زدنش ذوق می‌کردیم و برای سرگرمی کلمات چند سیلابی رو به او می‌گفتیم تا تکرار کنه او هم مثل طوطی تکرار می‌کرد وبعضی کلمات که سخت بود بخش اول رو می‌گفت و بقیه‌اش آهنگ کلمه رو می‌گفت. مثل: رادیولوژی, می‌گفت: رادیو ووو یا انفارکتوس، می‌گفت: انفاووس و حالا بخش کردن کلمات رو یاد گرفته و کلمات چند سیلابی رو با دقت و به‌خوبی بخش می‌کنه.
پ.ن: بهداد سربه‌سر آیشین می‌ذاشت به او گفت الاغ رو بخش کن. آیشین خندید و گفت نه... بی‌ادب!

- آیشین رو بغل کردم و گفتم آخه چرا این‌قدر زود بزرگ شدی؟
گفت: مگه بده که بزرگ شدم؟
گفتم: نه خیلی خوبه ولی آخه دلم برای بچگی‌هات تنگ می‌شه. همین‌طور که دل‌تنگ بچگی بهبود و بهداد می‌شم.

- آیشین گفت امروز از مبصرمون سمنانی یاد گرفتم و بعد گفت: تَ حال خوارَ؟ و خودش در جواب گفت: خوارَ ... خیلی خوارَ( حالت خوبه؟ خوبه... خیلی خوبه)

- قابلمه رو زیر شیر گذاشته بودم و آب رو باز کرده بودم که خیس بخوره. آیشین شیر آب رو بست و گفت عمه جون مگه نمی‌دونی این کار هدر دادن آبه؟ چرا شیر رو نبستی؟
بغلش کردم و حسابی چلوندمش و بوسیدمش و گفتم درسی که من به بقیه می‌دادم حالا خودم از تو تحویل می‌گیرم:)

این‌جا مدرسه آیشینه. یکی از بهترین مدرسه‌های سمنان . مدرسه بزرگی که حدود پانصد دانش آموز داره ولی در محوطه این مدرسه نه فضای سبز و سایه‌ای وجود داره و نه سایه‌بونی که بچه‌ها زنگ تفریح و یا موقعی که منتظر آمدن سرویس و والدین هستن در گرما و سرما و بارون در حفاظ قرار بگیرن.
والدین اعتراض کردن, مدیر گفته آموزش و پرورش بودجه برای این کار نمی‌ده!
پانصد دانش آموز 7 تا 11 سال برای آموزش و پرورش ارزش هزینه کردن یک سایه‌بون رو نداره؟


October 25, 2008 02:03 PM

 

تمرین برای صبوری

 

دوران بچگی همه کارهام رو با عجله انجام می‌دادم . خوردن- بازی کردن- حرف زدن - مشق نوشتن و ... همه رو عجولانه انجام می‌دادم انگار با خودم مسابقه می‌ذاشتم. با بزرگ‌تر شدنم این خصلت هم با من رشد کرد و در کارهای بزرگ‌تر نمایان شد مثل : رانندگی و کارهای خونه و حتا تصمیم‌هایی که می‌خواستم بگیرم!
عجول بودنم حسن‌هایی داشت . باعث سرعت در کارهام و تیز و فرز بودنم شد. ولی مضراتی هم داشت که به مرور بیشتر نمود پیدا کرد. بخصوص در تصمیم گیری‌ها و قضاوت کردنم در بعضی موارد باعث ضررهایی شد. اما حالا در حال تعدیل شدن هستم و سعی می‌کنم این خصلت رو کنار بذارم و کمی صبورانه پیش برم. برای کسی که نزدیک نیم قرن عجول بوده کار سختیه ولی باید تمرین کنم. تمرین صبور بودن و صبر کردن.
* هیچ تخصصی بدون تمرین کردن کسب نمی‌شه.

*این جمله از کتاب "غرور تعصب" که لیدی کاترین خاله مستر دارسی در مورد تمرین پیانو می‌گه.


October 24, 2008 01:10 AM

 

پراکنده گویی

 

- بهبودم دوران کودکی عشق پلیس شدن داشت و دائم یک تفنگ اسباب‌بازی دستش بود و در تعقیب دزدها!
الان دوران خدمتش رو در بخش راهنمایی و رانندگی می‌گذرونه و لباس سفید پلیس‌ها رو می‌پوشه. به بهبود گفتم :بلاخره به آرزوت رسیدی و پلیس شدی. خندید و گفت: الان هم گاهی هوس می‌کنم برم تو ارتش!
بهبود دوران آموزشی در تیراندازی بالاترین نمره رو تو کل گردان‌شون آورده بود.

- برای دیدن بهبود دوروزی پیشش رفتم. براش قطاب و پای سیب که خیلی دوست داره درست کردم , *بهداد گفت: به بهبود بگو فکر نکنه این‌جا همیشه از این خبراست الان هم در سایه سر اون برای ما هم درست کردی .
بعضی‌ها محبت‌شون رو با قربون صدقه و ... نشون می‌دن من اما برای کسانی که دوست‌شون دارم و برام ارزش دارن شیرینی و خوراکی هدیه می‌برم و این‌جوری محبتم رو نشون میدم. مدل من اینجوریاس دیگه چه می‌شه کرد!

- جلوی پاسگاه بهبود رو بغل کردم و بوسیدمش . گفت: وای مامان ... بذار بریم اونورتر الان می‌گن چقدر سوسوله!
آدم باید دل‌تنگی برای بچه‌اش رو هم سانسور کنه!

- در هفته نیروی انتظامی بهبود جزو تماشاگران مسابقه 101 بود و امتیاز خوبی هم گرفته بود. ولی هنوز از جایزه نقدی که این‌قدر تبلیغ می‌کنن که همین‌جا به حساب‌تون واریز می‌شه و می‌تونید از خودپرداز بگیرید, خبری نیست. دروغ به این آشکاری نوبره والا!

* بهداد موقع درس خوندن دائم باید چیزی بخوره. چند روز قبل به بهداد گفتم : اون کدوم موجود زنده است که هر یه ربع غذا می‌خوره؟
خندید و گفت: بهداد وقتی کنکور داره!


October 18, 2008 12:15 AM

 

The road to freedom/ chrisdeburgh

 


my life I have loved this land
worked it with my hands
But can this freedom send the rain
when seed is in the ground
Can this freedom heal the pain and
bring my boy back to me again

در تمام طول زندگیم این سرزمین را دوست داشته‌ام
بر روی آن با دست‌هایم کار کرده‌ام
اما آیا این آزادی می‌تواند باران را فرو فرستد
هنگامی که بذرها در زمین کاشته شده‌اند
اما این آزادی می‌تواند دردها را التیام بخشد
و پسرم را بار دیگر به‌من بازگرداند؟

این آهنگ " کریس دی‌برگ" رو خیلی دوست دارم . اینجا ببینید.

پ.ن: برای دانلود آهنگ‌های کریس دی‌برگ به این وبلاگ سر بزنید.


پ.ن بی‌ربط: دی‌شب، شب چهل "پل نیومن" بود که تلویزیون فیلم قیچی شده "آسمان‌خراش جهنمی" رو پخش کرد؟!


October 13, 2008 11:15 PM

 

بار هستی / میلان کوندرا

 

می‌دانستند یا نمی‌دانستند, مسئله اساسی نیست بلکه باید پرسید: اگر بی‌خبر باشیم, بی‌گناه هستیم؟ آیا آدم ابلهی که بر اریکه قدرت تکیه زده است تنها به عذر جهالت, از هرگونه مسئولیتی مبراست؟ ...
ادیپ هم نمی‌دانست که با مادر خویش هم‌بستر می‌شود ولی وقتی فهمید چه حادثه‌ای روی داده است او خود را بی‌گناه تصور نکرد و نتوانست آن بدبختی و سیه‌روزی را که حاصل جهل و نادانیش بود تحمل کند. چشمان خود را از حدقه در آورد و سرزمین " تب" را نابینا ترک کرد.


October 11, 2008 01:50 PM

 

پاسخ‌های نه چندان کودکانه!

 

مطلب زیر با ایمیل به‌دستم رسید به نظرم جالب بود و پاسخ های بچه ها قابل تامل!

بهترين سن براي ازدواج چند سالگي است؟

«۸۴سالگي! چون در آن سن مجبور نيستيد کار کنيد و مي‌توانيد هي دراز بکشيد و فقط همديگر را دوست داشته باشيد.» جودي، 8 ساله

در اولين قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه مي‌گويند؟

«در اولين قرار ملاقات فقط به هم دروغ مي‌گويند و اين معمولا باعث مي‌شود که از هم خوش‌شان بيايد و يک قرار دوم بگذارند.»
مايک، 10 ساله

مساله حياتي: بهتر است آدم ازدواج کند يا مجرد بماند؟

«دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها بايد ازدواج کنند چون يک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بيفتد و تميز کند!» لينت، 9 ساله

چرا دو نفر عاشق هم مي‌شوند؟

«هيچ کس نمي‌داند چه اتفاقي مي‌افتد، ولي من شنيده‌ام که يک ربط‌هايي به بويي که آدم مي‌دهد دارد، براي همين است که مردم اين قدر عطر و ادکلن مي‌خرند.»
جين، 9 ساله
«مي‌گويند يکي به قلب آدم تير مي‌زند و اين حرف‌ها، ولي مثل اينکه بقيه‌اش اين قدر درد ندارد.»
هارلن، 8 ساله

عاشق شدن چطوري است؟

«مثل يک بهمن که براي زنده ماندن بايد زود از زير آن فرار کني.»
راجر، 9 ساله

نقش خوش‌تيپي در عشق

«اگر مي‌خواهيد کسي که در حال حاضر جزئي از خانواده‌تان نيست، دوستتان داشته باشد، خيلي مهم نيست که خوشگل باشيد.»
ژوانه، 8 ساله
«فقط قيافه مهم نيست. من را نگاه کنيد. خيلي خوش‌تيپم. اما هنوز کسي پيدا نکرده‌ام که با من ازدواج کند..»
گري، 7 ساله

چرا عشاق دست هم را مي‌گيرند؟

«مي‌خواهند مطمئن شوند که حلقه‌هايشان نمي‌افتد، چون خيلي بالايش پول داده‌اند.»
ديو، 8 ساله

عقايد محرمانه درباره عشق

«من عشق را دوست دارم، فقط به شرطي که وقتي تلويزيون کارتون مي‌دهد، اتفاق نيفتد.»
آنيتا، 6ساله
«عشق آدم را پيدا مي‌کند، حتي اگر خودت را از آن پنهان کني. من از 5 سالگي تلاش مي‌کنم که خودم را از آن پنهان کنم ولي دخترها مدام پيدايم مي‌کنند.»
بابي، 8ساله
«خيلي دنبال عشق نيستم. فکر مي‌کنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافي سخت هست.»
رژينا، 10 ساله

ويژگي‌هاي شخصي براي اينکه عاشق خوبي باشيد

«يکي از شما بايد بلد باشد که خوب چک بنويسد، چون حتي اگر صد هزار کيلو هم عشق داشته باشيد، باز هم يک قبض‌هايي هست که بايد پرداخت کنيد.»
آوا، 8 ساله

راه‌هايي که مي‌شود کسي را عاشق خودتان کنيد

«به آنها بگوييد که فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي شکلات داريد.»
دل، 6 ساله
«يک سري کارها را نکنيد مثلا اينکه کتاني سبز بدبو داشته باشيد... ممکن است با اين کارتان توجه کسي را جلب کنيد اما توجه، عشق نيست. »
آلونزو، 9 ساله

چطوري مي‌شود فهميد دو تا آدمي که توي رستوران غذا مي‌خورند عاشق هم هستند؟

«فقط نگاه کنيد و ببينيد که مرد صورت حساب را برمي‌دارد يا نه. اين راهي است که مي‌شود فهميد عاشق شده يا نه.»
جان، 9 ساله
«عاشق‌ها فقط به هم خيره مي‌شوند و غذايشان سرد مي‌شود. بقيه بيشتر به غذا توجه مي‌کنند.»
براد، 8 ساله

چطور مي‌شود عاشق ماند؟

«اسم زنتان را فراموش نکنيد... اين کار کل عشق را نابود مي‌کند.»
راجر، 8 ساله
«همسرتان را زياد ببوسيد. اين کار باعث مي‌شود او يادش برود که شما هيچ وقت آشغال را بيرون نمي‌گذاريد.»
رندي، 8ساله



October 9, 2008 12:42 AM

 

انصاف هم خوب چیزیه!

 

عده‌ای به سایت سر می‌زنن و از مطالبش استفاده می‌کنن و گاهی با ایمیل و پیام یا لینک دادن اظهار لطف می‌کنن. یک عده هم بدون سر و صدا از این مطالب استفاده می‌کنن و بدون گرفتن اجازه و یا لینک دادن در جایی منعکس می‌کنن. گاهی ردپای اونا پیدا می‌شه و اعتراض می‌کنم گاهی هم متوجه نمی‌شم و اونا کار خودشون رو می‌کنن.
چند شب پیش آیشین ( برادرزاده‌ام) برای تمرین حروف الفبا ( دور حروف رو خط می‌کشه) روزنامه خواست. از بین روزنامه‌های قدیمی یکی به او دادم. بعد از چند لحظه عکسی رو توی روزنامه نشونم داد و گفت مثل رومیزی شما! به عکس نگاه کردم دیدم درست می‌گه وقتی بیشتر دقت کردم دیدم عکس "چیز کیک" از بخش آشپزی سایته!
باز جای شکرش باقی بود که آرم عکس رو پاک نکرده بودن (هرچند منبع عکس رو ذکر نکردن)
این صفحه مربوط به روزنامه دنیای اقتصاد پارسال ( 20/ 9/ 86) بود که من اصلن به این عکس دقت نکردم !

پ.ن: ما که زبون‌مون مو در آورد بس که گفتیم به زحماتی که کشیده می‌شه احترام بذارید و لااقل اسم منبع رو بنویسید!


October 7, 2008 01:36 PM

 

اس ام اس پاییزی

 


باز پاییز است, اندکی از مهر پیداست ؛ حتا در این دوران بی‌مهری , باز هم پاییز زیباست.


October 5, 2008 12:07 AM

 

جوابیه آقای صدرایی

 

آقای صدرایی عزیز در مورد مطلب " چنته " جوابیه نوشتن که از شما دعوت می‌کنم جواب ایشون رو در وبلاگ‌شون بخونید.

من‌هم این توضیح رو در جواب ایشون بگم:
آقای صدرایی عزیز من اصلن قصدم انتقاد و یا خدای نکرده اشکال گرفتن از کار شما نبود. من مثل بقیه حضار داخل سالن طبق اعلام آقای خاک‌نژاد که شما رو مسئول فیلم و صدا دونستن ، اینا رو نوشتم و باید بگم این اشکال‌ها رو به عنوان طنز برنامه در نظر گرفتیم تا اشکال فنی!
در مورد خوب بودن جشن , این جشن سوای اشکالات فنی و مدیریتی که کاملن مشهود بود و در موقع پذیرایی به اوج رسید(!) من نخواستم در اون زمینه بنویسم ، ولی برخلاف جشن‌های کلیشه‌ای دیگه که بیشتر سخن‌رانی و تعریف و تعارف‌های الکی از مسئولان است، در این جشن کار جدیدی انجام دادن که معرفی و انتخاب کسانی بود که در شهر موفقیت‌هایی کسب کرده ولی ناشناخته بودن به نظرم این کارشون ارزش همه خراب‌کاری‌های مدیریتی و صحنه رو داشت. من در مورد کار آقای خاک‌نژاد و بقیه مسئولان چنته چیزی نمی‌دونم و اگر در مورد فواد نوشتم پسر تیزیه از دید و جهتیه که من می‌شناسم و تا اونجایی که آشنا هستم فواد پسر جوونیه ( یک‌سال بزرگتر از بهداد منه) و با همه جوونی واقعن فعاله، اشکال هم زیاد داره ولی شاید با هم‌اهنگی و هم‌کاری بیشتر باتجربه‌هایی مثل شما، کارش بهتر بشه.
به هر حال بابت مطلب " چنته" که باعث سوتفاهم شده ازتون عذر می‌خوام. من برای شما احترام خاصی قائلم و شما از دوستان خوب سمنانی من هستید امیدوارم از من نرنجیده باشید.


October 3, 2008 10:08 PM

 

سررشته زندگی را به‌دست گیرید / وین دایر

 


*خوبی و بدی فقط عبارت از قضاوت درباره‌ی اشیا و موضوعاتی که روی زمین وجود دارند, می‌باشد و این قضاوت نیز مبتنی بر سلیقه شخص است. آن چیزهایی که دوست‌شان دارید و با آن‌ها موافقید خوب رده‌بندی کرده و بقیه را بد می‌نامید. در نتیجه هنگامی که به شخصی برمی‌خورید که طرزفکرش با شما فرق می‌کند به‌جای آن‌که فکر کنید او شخص متفاوتی است ممکن است او را بد لقب دهید.

*حتا اگر در مسیر درستی هم باشی, چنانچه بنشینی دیگران از رویت خواهند گذشت.

پ.ن: پس نگران قضاوت کردن در مورد خوب و بد بودن‌تون نباشید چون هرکاری بکنید باز هم ممکنه به مذاق عده‌ای خوش نیاد و اون رو معیار بد بودن‌تون بذارن! مخصوصن در مورد دخترها؛ ‌این‌رو همیشه شنیدیم که: "یک دختر خوب این کارو نمی‌کنه و این‌طور نیست و ... "حالا ممکنه اون دختر بیچاره که متهم و یا مقایسه شده ، به نظر خودش کارش درست بوده و اون کاری که بابتش متهم شده ، براش ارزش داشته ولی خب دیگه ... قضاوت و متهم کردن راحت‌تر از درک کردنه!


October 2, 2008 02:10 PM

 

نشریه چنته

 

دیروز اولین سال‌گرد "ماه‌نامه چنته" که یک نشریه محلی سمنانیه, بود. جشنی به‌همین مناسبت از طرف نشریه در تالار آفرینش‌های هنری سمنان برگزار کردن که از من‌هم به عنوان یک خانم وبلاگ‌نویس دعوت کردن در این جشن به یکی از برگزیده‌گان ماه‌نامه جایزه بدم.
جشن خوبی بود و برخلاف جشن‌های دیگه که با سخنرانی‌های طولانی و مراسم خسته کننده همه رو کسل می‌کنن در این جشن از سخنرانی خبری نبود و در عوض چندین نفر ازکسانی که فعالیت‌های هنری و خلاقیت‌ها و ... داشتن از طرف ماه‌نامه انتخاب و قبلن با آن‌ها مصاحبه کرده بودن و به‌صورت سینک پخش می‌شد و بعد اعطای جوایز و میان پرده‌های نمایشی که تبلیغ برای اسپانسرهای این نشریه بود.
فواد خاک‌نژاد پسر شیطون و تیزی که چندین ساله فعالیت روزنامه نگاری داره , برای این جشن خیلی زحمت کشیده بود و در بخش آخر که فواد زحمت معرفی همکارانش رو کشید با شیطنت و خوش مشربی یک مجری تونست حال و هوای جشن رو شادتر کنه البته قبل از ایشون آقای صدرایی که مسئول پخش فیلم‌ها و موزیک جشن بود سنگ تموم گذاشت و با سوتی‌هایی که ‌داد باعث شادی و خنده حضار شد!
وقتی در ابتدا مجری برنامه که سردبیر نشریه بود با احساس تمام شعر زیبایی رو می‌خوند ناگهان موزیک بلندی پخش شد من فکر کردم این جزو برنامه است چون نشریه ، ماهنامه سیاسی و طنز و کاریکاتوره و برنامه جشن هم متفاوت ، فکر کردم این ایده برای متنوع بودن برنامه اجرا شده ولی وقتی سوتی‌ها بیشترشد و مجری عذرخواهی کرد متوجه خراب‌کاری آقای صدرایی شدیم!
برای مثال وقتی سینک برگزیده‌گان پخش می‌شد, یا تصویر نبود و یا صدا, گاهی هم یک تصویر دائم تکرار می‌شد. بدتر از اون وقتی بود که یک گیتاریست جوون در اوج نواختن موزیک "هتل کالیفرنیا" بود ناگهان صدای فیلمی که برای سینک بعدی آماده کرده بودن بلند شد و گیتاریست مجبور شد کارش رو تموم کنه و بره!
خلاصه اقای صدرایی عزیز با این کارش باعث خنده بیشتر شد و این سوتی‌ها بیشتر از میان پرده‌ها ما رو خندوند.( آقای صدرایی دستت درد نکنه:)
در کل جشن خوبی بود و مسئولان زحمت زیادی کشیده بودن امیدوارم این ماه‌نامه اونقدر فعالیتش گسترده بشه که به هفته‌نامه و حتا روزنامه برسه.

پ.ن1:این مطلب من‌هم در شماره پنجم نشریه چاپ شده.
پ.ن2:یکی ازکسانی که از طرف ماه‌نامه انتخاب شد و جایزه گرفت, یک دختر افغانی شاعر بود. من از این انتخاب واقعن خوشحال شدم بخاطر این‌که یک غیر سمنانی بخصوص افغانی رو انتخاب کردن. این دختر شاعر, دانشجو بود و گفت پدرم کارگر ساده است و چهار تا از خواهر و برادرهام دانشجو هستن. من به‌یاد فاطمه ( دختر خوانده‌ام) افتادم و آرزو کردم یک‌روزی فاطمه هم این‌طور موفق بشه.


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

آش شله‌قلم‌کار
آیشین به مدرسه می‌رود
تمرین برای صبوری
پراکنده گویی
The road to freedom/ chrisdeburgh
بار هستی / میلان کوندرا
پاسخ‌های نه چندان کودکانه!
انصاف هم خوب چیزیه!
اس ام اس پاییزی
جوابیه آقای صدرایی

Archives

February 2016
December 2015
November 2015
October 2015
August 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
February 2015
January 2015
November 2014
October 2014
September 2014
August 2014
July 2014
June 2014
May 2014
April 2014
March 2014
February 2014
January 2014
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []