دیروز اولین سالگرد "ماهنامه چنته" که یک نشریه محلی سمنانیه, بود. جشنی بههمین مناسبت از طرف نشریه در تالار آفرینشهای هنری سمنان برگزار کردن که از منهم به عنوان یک خانم وبلاگنویس دعوت کردن در این جشن به یکی از برگزیدهگان ماهنامه جایزه بدم.
جشن خوبی بود و برخلاف جشنهای دیگه که با سخنرانیهای طولانی و مراسم خسته کننده همه رو کسل میکنن در این جشن از سخنرانی خبری نبود و در عوض چندین نفر ازکسانی که فعالیتهای هنری و خلاقیتها و ... داشتن از طرف ماهنامه انتخاب و قبلن با آنها مصاحبه کرده بودن و بهصورت سینک پخش میشد و بعد اعطای جوایز و میان پردههای نمایشی که تبلیغ برای اسپانسرهای این نشریه بود.
فواد خاکنژاد پسر شیطون و تیزی که چندین ساله فعالیت روزنامه نگاری داره , برای این جشن خیلی زحمت کشیده بود و در بخش آخر که فواد زحمت معرفی همکارانش رو کشید با شیطنت و خوش مشربی یک مجری تونست حال و هوای جشن رو شادتر کنه البته قبل از ایشون آقای صدرایی که مسئول پخش فیلمها و موزیک جشن بود سنگ تموم گذاشت و با سوتیهایی که داد باعث شادی و خنده حضار شد!
وقتی در ابتدا مجری برنامه که سردبیر نشریه بود با احساس تمام شعر زیبایی رو میخوند ناگهان موزیک بلندی پخش شد من فکر کردم این جزو برنامه است چون نشریه ، ماهنامه سیاسی و طنز و کاریکاتوره و برنامه جشن هم متفاوت ، فکر کردم این ایده برای متنوع بودن برنامه اجرا شده ولی وقتی سوتیها بیشترشد و مجری عذرخواهی کرد متوجه خرابکاری آقای صدرایی شدیم!
برای مثال وقتی سینک برگزیدهگان پخش میشد, یا تصویر نبود و یا صدا, گاهی هم یک تصویر دائم تکرار میشد. بدتر از اون وقتی بود که یک گیتاریست جوون در اوج نواختن موزیک "هتل کالیفرنیا" بود ناگهان صدای فیلمی که برای سینک بعدی آماده کرده بودن بلند شد و گیتاریست مجبور شد کارش رو تموم کنه و بره!
خلاصه اقای صدرایی عزیز با این کارش باعث خنده بیشتر شد و این سوتیها بیشتر از میان پردهها ما رو خندوند.( آقای صدرایی دستت درد نکنه:)
در کل جشن خوبی بود و مسئولان زحمت زیادی کشیده بودن امیدوارم این ماهنامه اونقدر فعالیتش گسترده بشه که به هفتهنامه و حتا روزنامه برسه.
پ.ن1:این مطلب منهم در شماره پنجم نشریه چاپ شده.
پ.ن2:یکی ازکسانی که از طرف ماهنامه انتخاب شد و جایزه گرفت, یک دختر افغانی شاعر بود. من از این انتخاب واقعن خوشحال شدم بخاطر اینکه یک غیر سمنانی بخصوص افغانی رو انتخاب کردن. این دختر شاعر, دانشجو بود و گفت پدرم کارگر ساده است و چهار تا از خواهر و برادرهام دانشجو هستن. من بهیاد فاطمه ( دختر خواندهام) افتادم و آرزو کردم یکروزی فاطمه هم اینطور موفق بشه.