نزدیک ظهر بعد از کلی کار که اینور و اونور داشتم در اوج خستگی به بانک رفتم . جلوی باجه صف بود و شلوغ . خسته به دیوار تکیه دادم در همین موقع چشمم به رئیس بانک افتاد. از دور سلام کردم و او در حالی که نیمخیز شده بود اشاره کرد برم پیشش. کنار میزش رفتم , دفترچه رو ازم گرفت و رفت. بعد از چند لحظه با چند تا تراول برگشت. بههمین راحتی کارم راه افتاد و من همه اون شعارهای قانونمندی و احترام به صف و رعایت حق دیگران رو فراموش کردم و خوشحال از بانک زدم بیرون!
اینهم از مزایای زندگی در شهرستان و آشنابازی و مشتری خوب بودنه دیگه, یکبار ما هم برای سرعت در کارمون از پارتی استفاده کنیم؛ اشکالی داره؟ هیچ هم عذاب وجدان ندارم!