دوست عزیزی برای مطلب " عشق" نظرشون رو برام فرستادن که اینجا میذارم.
بعد از این همه سال آخرش با نظر" حضرت حافظ" در مورد "عشق" موافق شدم. در هر صورت ما که نمیتوانیم از ایشان نکتهبینتر باشیم:
حافظ ز بيخودي طلب يار ميكند / چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است.
یعنی وقتی که آدم از خودش بیخود شد و بیعار شد و هیچ کاری نداشت میرود عاشق میشود.
در مورد این نکته که: ما عاشق کسی میشویم که او عاشق ما نیست و کسی عاشق ما میشود که ما عاشق او نیستیم...
دلیل چنین تناقضی این است که هیچکس ارزشی برای یک چیز مجانی قائل نمیباشد. یک کسی میآید و به شما اظهار عشق میکند بدون اینکه شما اصلن زحمتی برای این کشیده باشید که آن شخص را عاشق خود بکنید ... موضوع به همین سادهگی است.
در این زمینه هم باید متوصل به حضرت مولوی شد که میفرماید:
هرکه او ارزان خرد, ارزان دهد / گوهری , طفلی به قرص نان دهد
اما چاره چیست؟ چاره این است که عشق را به کسی عرضه کنید که محرومیت آنرا کشیده و آنرا از شما طلب میکند... باید به کسی ابراز علاقه کرد که ارزشش را بداند.
باز هم مجبورم به حضرت حافظ متوصل بشوم که میگوید:
معرفت نيست در اين قوم خدايا سببي / تا برم گوهر خود را به خريدار دگر
يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت / حاشلله كه روم من زپي يار دگر