غروب جمعه باشه و دیپرس ماهیانه و صدای اذان و جای خالی مامان توی خونه ... اونوقت دلگیری عصر جمعه رو میشه حس کرد. شاید قبلن اینجور مواقع بغض میکردم و اشکم درمیاومد ولی مدتهاست انگار اشکم خشک شده و دیگه راحت اشکم درنمیاد . به قول بهداد اگه بخوام گریه کنم هم نمیتونم.
مامان امروز رفت. از 27 اسفند که رفتم بجنورد و بعد مامان رو با خودم آوردم همش سرم گرم بوده و امروز یهو تنها شدم و حوصله هیچ کاری نداشتم ولی از فردا باید شروع کنم چون روزهای پرکاری پیش رو دارم . فرصت کمه و کارهام زیاد.